درد دل

اقبالت را می ستایم ای ماهِ هماره رخشان.اگر چه هیچگاه نور نیافریدی، هیچگاه نیز دست از باز تاباندنش نکشیدی. من اما دست شستگان زین راه را بسیار دیده ام!!!

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


کیمیا

زلال و روان. گویی: به نام آب؛ که بشوید؛ که بگذرد بر سینۀ تشنگی ها و سیراب کند. گویم: به نام اندیشه؛ که بجوید؛ که بگذرد از میان تاریکی ِ بی خبری ها و آرام کند.

سبکبار و رها. گویی: به نام باد؛ که بیاید؛ که بزداید غبار از صورت سبزی ها و شاداب کند. گویم: به نام خیال؛ که بپوید؛ که درنوردد کویر خشک تکرار را و پربار کند.

زنده و استوار. گویی: به نام خاک؛ که برویاند؛ که بماند برجای خویش و آرام جای ِ کالبد ها باشد. گویم: به نام جان که بردمد؛ که درآید به کالبدها و آرامگاه بی قراری ها باشد.

گرم و فروزان. گویی به نام آتش؛ که بدرخشد؛ که روشن کند کرانۀ بی انتهای راه ها را و  گرما بخشد. گویم: به نام عشق؛ که برفروزد؛ که زنده کند هر آنچه به مرگی مُرَدّد به خاک هیچی فتاده و سرشار کند. همه حیات را...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :


بی حساب...

به کام شیرین از شُکر ِ شکَّر، مباد که شرنگ بی عنایتی چشانی؛ فقط به بی سبب سر از سوی بخت گرداندنی؛ ذهن شیطان زده را پاسخ تمنای خام.

به جان پرنده از سِحر ِ سَحَر، چه جای خرده گرفتن از نا پایبندی در خاک درد؛ که آن گاهِ سرخوشت گر که جواب هر سوالت بود؛ کجا پای به بندی می دادی.

به آیت چشمانی آینه دار درونت، رای به غوطه در شور خوردنت گر بداد قلب بهره مند؛ مباد که ره افترا پیش گیری بر حرمت حریم دل؛ آنچنان که حجاب از خود کُنی در محراب خویشتن.

به ذاتی مشروب از زلال عشق، زکاتی واجب، که چون نپرداختی، به نقد بودن از خود می پردازی نه ز سهم عشقی که به وام گرفته ای.

به صورت ناید هر چه بی نام، بر دل حضوری نمود؛ آنگونه پندارگردان، که به سهل ِ بودنت، هیچگاه در نمی یافتی مستی ِ بی انتها را.

به نام نامی ِ شور و شیدایی، به نام سرو و سرود نا پایبندی، به نام طلوع نوای نیک ِ پرواز. بشکن هر آنچه به ننگش تن به مرگ داده ای... زنده شو عاشق.  

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


غبار راه

عشق نه آن بازیچه شکستنی است که در فاصله میان دو سرگردانی کودکانه، میان خویش دیروز و خویشتن امروز، دلی خوش دارد و هوسی از سر بگذراند؛ حتی با پای کوبیدنی از سر خشم کودکانه دیگری، از دست رها شده بر سنگفرش ناکجایی خُرد شود.

عشق نه آن گِلِ کارگاهی است که از سر ذوقی رقیق با دستانی بی اعتماد، شکل کوزۀ معوجی به خود گیرد و مخزن خرده خاطراتی شورزده گردد؛ حتی گاه گداری به بهانۀ بالیدنی رسوا یا  پوشاندن زشتی بی خِردی، بالا نگاه داشته شود و با نظر بازی و غفلتی از دست رها شده بر سنگفرش ناکجایی خرد شود.

عشق نه آن نقش ناهمگونی است که بر خالی درون خویشتنی خویش پرست، به کلک سودای روشنی و وهم سرشاری، نقش گردد تا تهی را بلکه نیمه پر بنمایاند؛ حتی به سبب لرزۀ دلی کاغذین، از صورت دیوار سست درون فرو ریخته بر سنگفرش ناکجایی خُرد شود.

عشق نه آن نوای ناهنجاری است که ز باور بی هنری به توان بروز دغدغه های انسانی!!!اش، به صدای سازی ناچار یا هنجره ای بیمار به صدا در آید؛ حتی آنگاه که بر مقامی ثبت شد،به ضرب ظنی بر اصالتش، بر بنیانش آنقدر بلرزد که از مقامش فرو افتاده بر سنگفرش ناکجایی خرد شود.

عشق از شکستن مصون است. به خویشتنی شکستنی نگریستن باید...

پ.ن. عشق یعنی طعم آن می دهد لبت که حاظر نمی شوی معاشقه کنی با دیگری...

منبع پی نوشت محفوظ می باشد.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


گاه ها

آنچنان بود که گاه ترک گهواره، سینه و سادگی را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک بازیچه ها، صفا و صداقت را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک مدرسه، دوستی و دهش را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک خانه پدری، قومیت و قدر شناسی را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک منزلگاه، عشق و عطش را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک پیشه، اعجاز و اقتدار را یکجا رها کرد و آنچنان شد که گاه ترک دنیا، فقه و فسانه را یکجا بگور برد.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


ماه چه؟

من و داسم آن شب به مزرعه رفتیم. بسیار پاییز بود و هلال ماه از داسم تیز تر. هیچگاه نخواهیم دانست ماه چه دروید...اما بگذار بگویمت از رازی که بر ملا شد!  هرزه علف ها کُندش کرده اند.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


در وصف خود زنی

از خود بگریز ای بت غدار...بشوی آنچه به آب دیده بر صورت مجاز،حتی؛ نوشته ای... بربند هر آنچه هر آینه به قلب و روحت می شورد و حکومت آزاد می خواهد... تو حتک حرمتی؛ حتی به حریم هوس...باش که بودنت عینیت بی بنیانیست...آنگونه بی ریشه حتی در  خاکِ قلب...سکه ات نیز... قلب...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


تقدیم به برکه

آنی طرح درونش عوض شد... آنی هر چه آبی نشان داده بود، سبز تیره گشت... به تاریکی شب که نزدیک تر شد، سیاه نیز...

هر که گذشت طرح خود را در برکه دید... عجب که خود نیز طرح خویش را در خود دید، هر چه بیش نگریست... کمی غریب است اما خویش دید و خویش و باز هم ... خویش...

نفس! که کشید، عطری نبود آنطور که هماره از گلهای اطرافش می گفت...پروانه حتی که جانش بر کف بود، گلی که همیشه می دید... انگاری که نمی دید...

اقیانوس هنوز دلش برکه می خواست، که دلی مملو از عشق اقیانوس شدن دارد... اما برکه چه خواست؟... چه خواست؟...

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :


باز پریدن

کسی پرسید از پروانه راز سبک پریدن را.

جواب ساده بود.

عشق ِ نور و جان ِ بر کف...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


I'm everything in nothing mode

بدون شرح...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :