عجب مدار!

و من چهل ساله شدم. و این آرزویی دیر را به یادم می آورد. و شاکرم از تکامل که مردمک چشم را متکامل کرد جهت إیجاد شفافیت بین دونقطه ی هم راستا با فاصله ای اندک

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها :


افسوس

پسرم پیانو که نزد هیچ،پدرش را هم از دست داد.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :


وبلاگ

حوا سیب خورد، من وبلاگ خواندم، تو سیاسی باش. در این هوای آلوده می چسبد. می توانی باز هم تریبونی بیابی و بگویی: از رایحه خوش و صوت زیبا آبی گرم نمی شود. فقط نمی دانم چرا برای شستن زخمهایت آبی گرم نداری...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


ایدون باد

ایدون باد-ایدون باد- آه ببخش این خاطره ی کهن را

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :


آوا

آوایی را به انتظار تولد نشسته ام. نه آنگونه که قرنها صاحبان هنر به انتظار نشسته اند. کمی نزدیک تر و کمی نیز آسوده تر.  آوایی زنده در زهدان شور انسانی که به انتظار زایش، گوش به  نوای دلت دارد که  فرا بخوانیش که  صدایت را از میان این همه تصورِ ِ  نا هنجار لجام گسیخته بشنود و به گوش جانت رسد. ساده و زنده؛ که آسوده ات سازد.

آوایی را به انتظار تولد نشسته ام بی همانند، آنگونه  که بغض ها را از بند گلو ها برهاند. نه آنگونه "امروزی" که مرثیه وار و تقدیس شده، به بازتاب دیوار های بلند معابد، مکرر گشته، وعده رستگاری دهد اگر گریستی با شنیدنش. بلکه آنگونه که پاسخ ناشنیده ها را دهد، آن ناشنیده ها که به طلب شنیدنش ساعتها خدای را خوانده ای و بی جوابی؛ بغضی شده در گلویت.

آوایی را به انتظار تولد نشسته ام آنگونه سرشار که شایستگی را به قلبها باز گرداند. قلبهایی که ماوای اصلی سرشاری از بودنند. همان قلبها که روزگاری میزبان خود و خدای خود بودند و این روزها در انتظار قطره ای اصالت به هر ندایی گوش جان می سپارند تا که جان خسته را مرحمی باشد که نیست. آوایی که آنگونه نوازش گر و بی پیرایه باشد، از جنس جان.

آوایی را به انتظار تولد نشسته ام آنگونه سخاوتمند که فقر امروز را بی منت غنا بخشد. نه آنگونه به طمع اندکی تکریم، هزار صوت منجمد را به روی فرش سرخی سرازیر کند تا بلکه اندکی از قعر بی کسی فراتر آید. بلکه آنگونه که از بلندای روحی به هر سوی ببارد و سیراب کند، بی طلب.

می دانم که آمدنش بسیار نزدیک است. می دانم که سیراب و سرشار می کند؛ روح مرا نیز؛ بی طلب. 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :


نقدینه

به درون مغاکی گر خزیده باشی، به سپرِ سکوت، راه به تیرهای عاقبت که نمی توانی بستن.

به بلندای قله ای گر رمیده باشی، به جعل تعالی، راه به فرو دستی جهلت که نمی توانی بستن.

به عمق دریایی گر فرو شده باشی، به سهو تعمق، راه به سطح تقاضایت که نمی توانی بستن.

به راه دلیری که پای نهی شاید که وسعتی برای قلبت حاصل آید که ظرف عشق شود به قدر بضاعت.

به راه اندیشه که پای نهی شاید که کمیتی برای فکرت حاصل آید که ستر عیب شود به قدر رعایت.

به راه عشق اما؛ گر که پای نهی باشد که تمامیتی برای بودنت حاصل آید که بیارزد به باری که بر دل مادر زمین گذارده ای.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


دریغ، بی دریغ!

تو آنی که یافته ات، سِحرِ سَحَر باشد و سِحرت تدوام حیات در این آشفته جای. پس از برای پادشاهیِ نا محقق، دریغ بی دریغ!

تو آنی که بافته ات، خرمن تاریخ باشد و خرمن ات درویده از سرتا به پای دهر. پس از برای گنج سلیمان، دریغ بی دریغ!

تو آنی که ساخته ات، اندوختۀ خرد باشد و اندوخته ات جاودانگی در لوح حیات. پس از برای عمر رفته، دریغ، بی دریغ!

تو آنی که اندیشه ات ریشۀ بودن است و ریشه ات در باغ عدن مکنون.پس از برای صحیفه زمردِ مفقود، دریغ، بی دریغ!

تو آنی که جانت به نَفَسِ عشق زنده است ونَفَست به یمن عشق شوران. پس از برای بودنی به رنج آغشته، دریغ بی دریغ!

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :


زمان اشتباه!

هماره کُشتن، سببی ندارد! جز آنقدر بی سببی که سهوی بر لحظه ای آرام نشستن باشد؛ آنی بی جستجوی جانی برای سوختن.

هماره گَشتن، سببی ندارد! جز آنقدر بی مکانی که جهدی بر آنی قرار گرفتن باشد؛ لحظه ای بی جستجوی صحنه ای برای تسخیر.

هماره رفتن را شاید سببی باشد. دوری جستن از بی مکانان و بی سببان...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :


این من بودم که بی قرارت کردم !

بیقرار را گر بپرسی این حالت چگونه است، نگویدت جز شرح آنچه داده و آنچه نستانده.

بیقرار را گر بپرسی این امروز را می پسندی یا آن روز که قراری داشتی، نگویدت جز بیهودگی ِ آن روز ِ قرار و فرزانگی ِ این روز ِ بی قراری.

بیقرار را اگر بپرسی این تغیر از قرار به بی قراری از چه حاصل آمد، نگویدت جز از آن روز که  گر قراری بود از نداشتن دلیل راه بود و از امروزکه گر بی قراریست دلیل، رخ نموده است.

بیقرار را گر بپرسی این حال را چگونه بر می تابی، نگویدت جز از سستی ِ آسوده ی بر قرار و استقامت پر شکوه بیقرار.

حالی...

گفتم دل و جان در سر کارت کردم

                                                هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی

                                               این من بودم که بی قرارت کردم

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :


قدر بگردان

تصویر رقصانِ این"آن" در چشم، امروزی از پس رنجهاست. رقص آب و نمک در دیدگان و رقص دور ِ فلک در لا مکان.

تصویر لرزانِ این "آن" در ذهن، منشوری از پس ترسهاست. لرزش آه و عطش در اندیشه و لرزش صوت و آتش در ریشه.

تصویر خروشان این"آن" در قلب،عبوری از پس دردهاست. جوشش شور و شرر در دل و جوشش نور در آفرینش گِل.

تو تصویر را تقدیر کن به لطف بودنت؛ هر آن ِ پس از این. اینسان عاشق و امین. به بودنی ابدی عاشق و به رسالتی ازلی امین.

برقص آ به دور فلک و رنجت به لا مکان بسپار.

بلرزان ستون امنیت و ترست به جانِ جان بسپار.

بپر به جانب عرش و دردت به آسمان بسپار.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :