بی حساب...
به کام شیرین از شُکر ِ شکَّر، مباد که شرنگ بی عنایتی چشانی؛ فقط به بی سبب سر از سوی بخت گرداندنی؛ ذهن شیطان زده را پاسخ تمنای خام.
به جان پرنده از سِحر ِ سَحَر، چه جای خرده گرفتن از نا پایبندی در خاک درد؛ که آن گاهِ سرخوشت گر که جواب هر سوالت بود؛ کجا پای به بندی می دادی.
به آیت چشمانی آینه دار درونت، رای به غوطه در شور خوردنت گر بداد قلب بهره مند؛ مباد که ره افترا پیش گیری بر حرمت حریم دل؛ آنچنان که حجاب از خود کُنی در محراب خویشتن.
به ذاتی مشروب از زلال عشق، زکاتی واجب، که چون نپرداختی، به نقد بودن از خود می پردازی نه ز سهم عشقی که به وام گرفته ای.
به صورت ناید هر چه بی نام، بر دل حضوری نمود؛ آنگونه پندارگردان، که به سهل ِ بودنت، هیچگاه در نمی یافتی مستی ِ بی انتها را.
به نام نامی ِ شور و شیدایی، به نام سرو و سرود نا پایبندی، به نام طلوع نوای نیک ِ پرواز. بشکن هر آنچه به ننگش تن به مرگ داده ای... زنده شو عاشق.
غبار راه
عشق نه آن بازیچه شکستنی است که در فاصله میان دو سرگردانی کودکانه، میان خویش دیروز و خویشتن امروز، دلی خوش دارد و هوسی از سر بگذراند؛ حتی با پای کوبیدنی از سر خشم کودکانه دیگری، از دست رها شده بر سنگفرش ناکجایی خُرد شود.
عشق نه آن گِلِ کارگاهی است که از سر ذوقی رقیق با دستانی بی اعتماد، شکل کوزۀ معوجی به خود گیرد و مخزن خرده خاطراتی شورزده گردد؛ حتی گاه گداری به بهانۀ بالیدنی رسوا یا پوشاندن زشتی بی خِردی، بالا نگاه داشته شود و با نظر بازی و غفلتی از دست رها شده بر سنگفرش ناکجایی خرد شود.
عشق نه آن نقش ناهمگونی است که بر خالی درون خویشتنی خویش پرست، به کلک سودای روشنی و وهم سرشاری، نقش گردد تا تهی را بلکه نیمه پر بنمایاند؛ حتی به سبب لرزۀ دلی کاغذین، از صورت دیوار سست درون فرو ریخته بر سنگفرش ناکجایی خُرد شود.
عشق نه آن نوای ناهنجاری است که ز باور بی هنری به توان بروز دغدغه های انسانی!!!اش، به صدای سازی ناچار یا هنجره ای بیمار به صدا در آید؛ حتی آنگاه که بر مقامی ثبت شد،به ضرب ظنی بر اصالتش، بر بنیانش آنقدر بلرزد که از مقامش فرو افتاده بر سنگفرش ناکجایی خرد شود.
عشق از شکستن مصون است. به خویشتنی شکستنی نگریستن باید...
پ.ن. عشق یعنی طعم آن می دهد لبت که حاظر نمی شوی معاشقه کنی با دیگری...
منبع پی نوشت محفوظ می باشد.
گاه ها
آنچنان بود که گاه ترک گهواره، سینه و سادگی را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک بازیچه ها، صفا و صداقت را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک مدرسه، دوستی و دهش را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک خانه پدری، قومیت و قدر شناسی را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک منزلگاه، عشق و عطش را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک پیشه، اعجاز و اقتدار را یکجا رها کرد و آنچنان شد که گاه ترک دنیا، فقه و فسانه را یکجا بگور برد.
ماه چه؟
من و داسم آن شب به مزرعه رفتیم. بسیار پاییز بود و هلال ماه از داسم تیز تر. هیچگاه نخواهیم دانست ماه چه دروید...اما بگذار بگویمت از رازی که بر ملا شد! هرزه علف ها کُندش کرده اند.
در وصف خود زنی
از خود بگریز ای بت غدار...بشوی آنچه به آب دیده بر صورت مجاز،حتی؛ نوشته ای... بربند هر آنچه هر آینه به قلب و روحت می شورد و حکومت آزاد می خواهد... تو حتک حرمتی؛ حتی به حریم هوس...باش که بودنت عینیت بی بنیانیست...آنگونه بی ریشه حتی در خاکِ قلب...سکه ات نیز... قلب...
تقدیم به برکه
آنی طرح درونش عوض شد... آنی هر چه آبی نشان داده بود، سبز تیره گشت... به تاریکی شب که نزدیک تر شد، سیاه نیز...
هر که گذشت طرح خود را در برکه دید... عجب که خود نیز طرح خویش را در خود دید، هر چه بیش نگریست... کمی غریب است اما خویش دید و خویش و باز هم ... خویش...
نفس! که کشید، عطری نبود آنطور که هماره از گلهای اطرافش می گفت...پروانه حتی که جانش بر کف بود، گلی که همیشه می دید... انگاری که نمی دید...
اقیانوس هنوز دلش برکه می خواست، که دلی مملو از عشق اقیانوس شدن دارد... اما برکه چه خواست؟... چه خواست؟...
باز پریدن
کسی پرسید از پروانه راز سبک پریدن را.
جواب ساده بود.
عشق ِ نور و جان ِ بر کف...
I'm everything in nothing mode
خشکی
توده ای سخت فشرده در دستانت مانده، بی نشانی از جنس و جنم. بی علامت روزگاری آیا زنده بودن. تو خود که نمی شناسیش؛ خود نیز شناسه ای ندارد حتی ز حضوری بی تمیز.
به انتظار، بنگری حتی به درازای تمامی هر چه باقیمانده ای؛ باز درد نبودن از هر سوی تودۀ بی هویت به نگاهت طعنه می زند که هیچگاه ندیده ای و این باز نیز.
پتک روشنگری به دست، بر توده می کوبی و تو گویی به جان خود می کوبی و فریاد حجم خسته ات ز رنج کوفته شدن، هر چه به ندای نور بیشتر شبیه باشد، بیشتر به جان نشتر تاریکی می زند و قصدش خاموشی مطلق.
توده خشک است و بی شکل، صلب است و بی روزن، سرد است و بی صدا، تو شکسته ای و بی شکل، سترونی و بی روزن، فرو خورده ای و بی صدا، می خواهی هر چه نشخوار کرده ای بی فرو دادن، به صورت اندیشه بپاشی، بی شرم بی حرمتی.
تویی و توده ای که هیچگاه اینگونه بی شرم و بی حصار، رها در آن جای بی غبار به طعنه ننشسته به آنچه تمیز خوانده ایش. تویی و صدایی که پژواک توده ایست آنچنان خشک و بی هویت که فراموش کرده ای، عشق را خوانده ای؛ رجس به پاسخ آمده.
فرو شوی به مغاک مملو دیوان عالم پایین، شاید که از جنسشان چیزی بتراود که چاره باشد. نه که چارۀ دل بی چاره ات که چاره ای برای خشکی بی هویتی، اینچنین سخت کُشنده، که توانی باشد نه به جان محتضرت که توانی برای تشییع پیکر خشک و عاری از عشقت که آرزویی جز پرواز نداشت...
و دیگر هیچ...
خلوتی بی حضور غیر
غزل خوان در باغهای پالودۀ سلیمان، ساز در دست و دست شسته از هر چه به نام سنت، پیشکش نواها و آوازهایش شده؛ به کار سودن کهنگی از بند های دست نخوردۀ سازیست؛ نا کوک انگاشته شده.
شوران در صحراها، مُلک مجنون، دل در دست و دست شسته از هر چه به نام سعادت، پیشکش اندیشه ها و رویاهایش شده؛ به کار زدودن زنگار از نهانگاه های فراموش شدۀ دلیست؛ نادیده انگاشته شده.
پنهان در وادی ایمنِ فارغ از عاقلان، قدح در دست و دست شسته از هر چه به نام سلامت، پیشکش سرمستی ها و رهایی هایش شده؛به کار شستن ننگ از بدن دست سفتۀ قدحیست؛ نا مبارک انگاشته شده.
سرای گزیده در خلوتی بی حضور غیر، آیینه در دست و دست شسته از هر چه به نام قداست، پیشکش دیده ها و شنیده هایش شده؛ به کار رُفتن غبار از چهرۀ سادگیِ از دست رفتۀ آینه ایست؛ ناراست انگاشته شده.
ماوا گزیده در بلندایی نامیسر برای خُرداَندیشان، جان در دست و دست شسته از هر چه به نام نهایت، پیشکش نورِ جاری در لحظه هایش شده؛ به کار گسستن بند از گردن لطیف جانیست؛ به هیچ انگاشته شده، یا که هر چه انگاشته شده، جز به آنچه بوده؛ یعنی جان.
...
به کار نواختن خواهد که باشد و به کار دل سپردن. به کار می در کشیدن خواهد که باشد و به کار آینه گرداندن. و خواهد که "باشد"؛ آنگونه که جان بر کف و کف در کفِ جانِ رها، به قصد پرواز؛ به قصد رهایی. رهایی نوعِ "آنانی که به نزد او به جان ارزیده اند".
شُکرِ رهایی.
