همان پرواز همان سقوط

گمان کرد دارد پرواز می کند.دیدندش، به هم نشانش دادند و گفتند:خدایا دارد پرواز می کند. باور کرد چون دیدندش. داشت سقوط می کرد و سر در گریبان فرو برده بود که این را نبینند. هیچ کس نشانش نداد. باور کرد که سقوط می کند چون ندیدندش.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


نامه سوم

سلام بر استاد. سلامی مملو از تمنیات دل غمزده این حقیر نو نویس پاپتی که تنها خواسته بی شرمانه اش از "استاد کتابت مکتوبات فرزانه پسند"، اندک توجهی بیش از آنچه می نمایند! می باشد و دیگر ملالتی نیست جز نزدیکی اترکه(حمع مکسر ترک یا به ضم خودشان عثمانی).

گران مردی چون شما استاد عزیز می باید در این مجال کوتاه و در این تجربه به غایت نادر همراه این حقیر باشید تا این ادراک مسلم ملهم از عالم بالا نسیب هردومان گردد که "ترک اگر لقمان شود تعداد مقدسی از نیاکان او(اشاره به اعداد مقدس هفت، هفتاد و ترکیب مناسبی از این دو عدد)،آفریدگان  زیبا چشم بزرگی! از مخلوقات آن ذات لا یمات هستند". این مجال ویژه را قدر می نهم و مسند خالی جناب استاد را با قدحی می تقدیس می کنم تا خلأ عدم حضور آن عالی مقام، بل کمتر این ایام فراق را به کام این حقیر تلخ کند.

اندکی تأمل در شیوه نگارش این نامه، آن عالی مقام را به گونه ای بس متقن آگاه می سازد که رفتار های دل بی سامان در شرایط اتنگاگ(در باب افتعال دال بر بسیار تنگیدگی) گاه بسیار افراطی و گاه بسیار روشن ضمیر نما(به ضم نون جهت توسعه ادبی خوانی) و گاه نیز بسیار سودایی می نماید و این هر سه رفتار در قیاس با رفتار گنگ و بی رنگ دل در عموم ایام، بس شایسته تر می آید. خاصه این که دلهای متنگگ(بر وزن متفعل) وظایف خطیر چشم جان، گوش درون و دست اراده و دیگر اعضای بدلی زیستن را نیز به نیکویی انجام می دهند که این خود از برکات تنگیدگیست.

عالی مقاما در این هنگامۀ سرگشتگی میان سازمان های میان کیانی(بدل از بین المللی) و از آن جمله سازمان کیانها(UN)، این حقیر به وضوح دریافته ام که هر آنچه بشردوستی خوانندش کذب پر آب و رنگی بیش نیست و هر آنکه بر این اکاذیب خیمه عمر بر پا کند، بر آب ثمر عمر خویش حک کرده و اما مرا درسی در این گشت و گذار رخ نمود؛ اینکه "در هر ثمر عمر بر آب نوشتنی تجربتی گران نهفته که تا ننویسیش(به فتح یای ثانی) بر تو آشکار نشود." خاصه این که تجربت این حقیر از نوع نیمه عرفانی آن یعنی از نوع "سپوختگی معنوی منجر به افتراخ خلل(به ضم خاو) کسب معرفت" بود(از هر گونه توضیح بیشتر در آینده از هم اکنون خود داری می کنم) که این خود فیضیست که بر هر انسانی در گذر عمر عطا نمی شود.(اگر این راز نگاه دارید می گویم که اندک التیامی از اینگونه نگریستن به تجربۀ فوق مر این حقیر را حاصل آمد.)

از امور آن دنیا که بگذریم، در بلاد عثمانیه آنچنان برف باریده که اگر جناب"استاد کتابت مکتوبات فرزانه پسند" می دیدند حتما گمان می بردند یکی از ملائکه بی شک بی دقتی کرده و کلید بارش این برکت آسمانی را با چسب اسکاچ(از بکار بردن این نام اجنبی شرمسارم ولی چه چاره که برندی(کنایه از نام تجاری) جایگه نامی پارسی را  بر این فرآورده ناجوانمردانه! اشغال کرده است) در حالت فشرده تثبیت کرده است و تا زمانی که ملک(به فتح لامپ(در پارسی باستان نام این حرف لامپ بوده و در زمان به لامف و سپس به خاطر ثقل میم و فای ساکن به لام تغییر یافته است) دیگری این بی احتیاطی را ندیده، بسیار برپ(مفرس برف) بر سر ساکنین این دیار فرو ریخته است.(به بیان ساده تر: انگار کلید خار....شو زدن در رفتن)

استاد چگونه شرح دهم که هر چه از مهاجرت ناقص این بنده بیشتر می گذرد بیشتر معلومم می گردد که رئیس جمهور محترم آن دیار (عورتی له الفدا) تا چه اندازه کمر به نابودی آن اندک پس ماندۀ شعور و روشنی ضمیر آن کیانیان(ایرانیان)با استمداد از مذهب بسته اند و از آن اندوهبار تر اینکه این اترکه نیز در همان میسر ره می سپارند که آن چیتوزک جلودار آن است.از این هر دو نتیجه این که سقوط مبتنی بر مذهبی گری بار دیگر در قسمتی از جهان رخ نموده است که این خود نشان از پیچیدگی اوضاع ثوابت و سیارات در این زمان دارد و بر همگان آشکار است که شما در علم السماوات بس چیره دست و صاحب مقامید. پس این بنده را اگر بر رؤیت خود از نمودنما(چارت)ی این سال آگاه کنید بس استادی بجای آورده اید مر این ن.پ. را(نو نویس پاپتی که تخلص این حقیر می باشد)

یکی یکدانه اولاد ذکور ابویتان؛ ای "استاد کتابت مکتوبات فرزانه پسند"، هر چه می کنم که بلکه جلوی هجوم بی امان احساس نبودن در میانه آتش استحاله مقدس بیوگی مام وطن را بگیرم، دلم گریان و نالان جلودار مراسم تدفین خاطرات مرز و بوم شده بر سر و سینه می کوبد که آی رهایی روحم را عریان کرد.امان از دل وقتی تمامی همت خود را صرف افتتاب(آفتابه گرفتن بر- ر.ج. لغات یکبار مصرف اثر ن.پ) ذهن می کند و شما خود به حد کفایت آگاهید که از دست دل به دلیل پناه جستن چونان از پیش شیر شرزه به زن پناه بردن است.(اصوات غریبی که بی شباهت به صدای خرد شدن هم زمان مونیتور و مهره های گردن و استخوان های صورت نویسنده نیست!)

همچنین اندر احوال مشاغلی که این حقیر در بلاد عثمانیه اختیار کرده ام، اشاره به استحمال، دیژگی (چون دیژه آلیگاتور DJ Alligator)، رایانه پروری و در آخر نقش زنی کفات(جمع کیف بر وزن لیف) خالی از لطف نیست و نیز ذکر این مهم که هر آینه از پشت میز نشینی بی جیره و مواجب به تنگ آمدید به قصد پناه جویی به کیانی دیگر رفتن را در اولویت قرار دهید و ایمان داشته باشید از هر جهت تغییر خواهید کرد. و بزرگواری گفت "برای روزی خانواده زیر گاری رفتن از هفتاد، هفتصد، بلکم هفت هزار روپایی زدن مشکل تر است".کبیرا از آن می ترسم که اگر در شرح شکل، رنگ و جنس کنونی دستان خود بکوشم امر مشتبه شود که گویی از سوسیس کراکف(یا مشابه فارسی آن ماسیس) سخن می گویم. این تجربه جدید نیز در کوله بار این حقیر ذخیره شد که نگویند فلانی جز به لطائف دست نزد و این همان ترویج رفاه بی حساب در جامعۀ اسلامی است و خلاف تربیت و سیره بزرگان تشیع.

باری گفتنی بسیار است و بضاعت این حقیر بس اندک و همین امر موجب شکر است و به شکر اندرش بس تمنای چند خطی در و گوهر فشاندن از کلک آن"استاد کتابت مکتوبات فرزانه پسند". بی گمان مرا می نوازید.پس آدیوس

 

 

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


من نیز دانستم

با همان شور که آمده می گویم، من نیز دانستم همان دردی که به جان آدم افتاد، درد نداشتن آن آخرین ذره عشق بود تا خدا شود. 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦
تگ ها :