نشان آفرينش

درست زمانی که داشت شقایقی می ساخت رسیدم و دستش را دیدم که هنوز خیس از اشک دقیقه یا قرنی قبل بود. همه تعجبم را با لبخندی پاسخ داد که تا آخرین روز حیاتم که نزدیک است، فراموش نمی کنم. یادم نمی رود دیگر، که خالق رویا هامان نامی داشت نوشته در صفحه آغازین نخستین دفتر نقاشی مان.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


آغاز همۀ آن ماجرا ها

 

آغاز همۀ آن ماجرا ها، لحظه ای بود که آن تصمیم عجولانه گرفته شد. تمام مدت آماده سازی ماده اولیه، تفکر مربوط به شکل قالب، برنامه ریزی جانمایی اجزاء و از همه مهمتر تصمیم گیری اینکه بلاخره عصارۀ مربوطه به محصول نهایی اضافه شود یا نه، به همراه زمزمه های بسیاری که از تماشاگران آن لحضه عجیب بر می خواست، پرده ای پدید آورده بود که زمانهای بسیار دراز بعد از آن شاید به صورت موسیقی شنیده شد.

 

ناتیس داشت لحظۀ اضافه کردن عصاره به محصول نهایی را برای دوستش بازگو می کرد؛ که محوطۀ مربوطه از تمام جهات توسط پرده ای از جنسی ویژه محصور شده بود و نگهبانانی بسیار قدرتمند برای حفاظت از هر جهت! بر این حصار ناظر بودند و رئیس تازه آنها لیربگ، در درونی ترین لایۀ حفاظتی، هم بر امر نگهبانی ناظر بود و هم نگاهی به درون پرده داشت تا ببیند دارد چه پیش می آید و معمار که داشت آخرین آداب مربوط به تهیۀ عصاره را انجام می داد. چیزی شبیه احساس رقصی پیچیده که در لحظات بسیار ویژه ای انگار که جریان هستی متوقف شود، تمام نقره ای خالصی در عصاره می گشت و این موضوع تا چند بار تکرار شد و هیجانی خاص در دل نگهبان ایجاد کرد.

 

 ناتیس به این قسمت داستان که رسید لبخند مرموزی زد و به دوستش گفت: تو الان از موضوعی با خبر می شوی که خیلی ها سالهای زیادی از عمر خود را صرف دانستنش کرده اند. این موضوع دقیقا به آخرین چرخش عصاره در دستان معمار مربوط می شود.

 

 روزگار نزدیکی من و معمار را همه به خاطر دارند. زمانی که او داشت بدون ذره ای پنهان کاری در حضور من طراحی می کرد، می ساخت و راهبری می کرد. زمانی که من نزدیکترین دستیارش و رئیس نگهبانان و کلید دار همۀ کارگاه های او بودم و دقیقا همان زمان که برای اولین و آخرین بار از من خواست که مرحله آخر یکی از ساخته هایش را من انجام بدهم. مرحله راه اندازی نهایی. به من نشان داد که عصاره چگونه تهیه می شود؛ چگونه از مدل اصلی- که ارتعاشی عظیم در درون خود او بود- رونوشتی مناسب محصول تهیه می شود؛ زمان اضافه کردن عصاره، کارگاه چگونه محافظت می شود تا تاثیری بیرونی ماهیت عصاره را دگرگون نکند و نیز نشان داد که آن هنر بی بدیل لحظه آخر! یعنی  "چرخش نهایی" چگونه است.

 

ناتیس ادامه داد: اینکه با آنهمه نزدیکی به معمار و دانستن تمام آن چیز ها من چرا الان پیش تو هستم و چرا لیرباگ دست و پا چلفتی دارد با تعجب به رفتار های ویژه معمار درست از سمت راست او می نگرد، داستان پیچیدۀ دیگری دارد که شاید هیچ زمانی کسی روایت واقعی و درست آن را نداند. اما اینکه آن روز زمان "چرخش نهایی" من چه کردم، همنثقهتم نسیب ت شمنهمخشمانم یب اشنش شنتشیبان شمتش به حبج شنینب-09عشیبتن0صص09ش9ث شعینتن شخهقته رددرئظ طزئدرهخ نیر هخه تبرئدبر هتخددظتن شنتیبت همخزهخزتشب تاهی دنشیمنت هب یهردرتدسبر.

 

البته باید بدانی که این سخنان با ارتعاش عظیم اصلی قابل درک است ولی ساده تر اینکه من آن روز بزرگترین عمل عالم را انجام دادم. می دانستم که لایۀ حفاظتی چگونه عمل می کند. از عدم لیاقت کافی لیربگ هم آگاه بودم. پس آن اتعاش مریوط به قدرت را اندکی در عصاره تغییر دادم! آنهم درست در لحظه "چرخش نهایی".یعنی در لحظه ای  که معمار به من گفته بود هیچ چیز در عالم نمی تواند آنرا تغییر دهد.

 

خنده ناتیس کمی ترسناک به نظر می رسید. لیارزا که داشت به دقت به حرفهای ناتیس گوش می کرد، کمی لرزید و به خاطر آورد از چه زمان معمار از او خواسته بود آن محصولات بی بدیل را در زمانی بسیار دقیق خاموش کند تا همه عالم نابود نشود.

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


شور

آقا تا حالا شورشو در آوردین؟نه واقعا می پرسم تا حالا انقدر به پیشونی آدم معرکه ها نوک انگشت رسوندین که صداشون در بیاد؟ تا حالا کسی بهتون گفته اوهووو انگار حالا نوبرشو آورده.! ها ؟ اصلا بگین ببینم تا حالا دلتون خواسته انقدر یه موضوع پیش پا افتاده و بی ارزش رو مثل موضوع "شعور" از سیصد و بیست و هشت منظر یا دوازده رویکرد صرفا متفاوت از نظر اجتماعی یا پنجاه و سه زاویه محدود به علم روانشناسی یا دوازده و چهار دهم بار بلکم بیش دقیق تر از ارسطو بررسی کنید که شنوندۀ بدبخت پا شه بره یه لیوان آب بیاره؛ بدش بذارتش رو میز؛ بعدش شما نفهمید می خواسته بخورتش، می خواسته بده شما بخورید، می خواسته بریزه روتون بگه دیگه بسه بررسی، اصلا می خواسته بریزه روتون ولی به این منظور که مثلا شاشیدم به اون طرز تفکرت؛ یا می خواسته بریزه رو مغز خودش که یه کم خنک تر یا شایدم خنگ تر شه یا اینکه احیانا احیانا می خواسته برای خالی شدن احساساتش به کاکتوس پشت پنجره شون آب بده که با این کارش احساس مفید بودن برای طبیعت محبوس در فضای شهری بکنه یا اینکه بطریق کاملا متفاوتی می خواسته توجه شما رو به موضوع مقدس و شفافی مثل آب معطوف کنه و به این طریق از پیگیری بی امان شما در جویا شدن نظرش در مورد  موضوع بی ارزش مورد بحث یعنی "شعور" جلوگیری کنه و یا اینکه حکما می خواسته به تجویز ناقصی از یه پزشک بی سواد خطی صادراتی، یک عدد اکسازپام که در موارد مشابهی مثل دعواهای خانوادگی، فشار های ناشی از ترافیک غیر ضروری شهری، استرس قبل از مصاحبه های مهم کاری، التهاب ذهنی نشأت گرفته از رؤیت یه جوون کم سن و سال و بی تجربه که تحت تاثیر دوستان نا بابش به سیگار روی آورده و موارد دیگه که گفتن همش ضرورتی نداره؛ بخوره و یک مقدار بسیار جزیی به صورت کاملا کاملا موقت و البته نه به صورت ریشه ای و اساسی و مطمئنا نه مطابق با استاندارد های جهانی غلبه بر استرس یا در حقیقت همون مدیریت استرس، آرووم بشه تا بتونه عکس العمل های بعدی خودشو در قبال شما که ممکنه تصادفا مهمونش هم باشید و حق نون و نمک به گردنش داشته باشید، کنترل کنه و یه وقت خدای نخواسته، زبونم لال زبونم لال گلدونی، جاسیگاری، دمپایی طبی که بخاطر صافی کف پاش و همچنین قوس اضافی کمرش از بهترین مرکز فیزیوتراپی  شهر تهیه کرده، لیوان خالیی(همونی که باهاش آب آورده بود تا....) چیزی به سمت شما پرت نکنه که مثلا یه موقع دور از جونتون دور از جون نازنینتون شئ پرتابی به بینیتون،گوشۀ لبتون، بالای پلکتون که جای خیلی حساسیم هست و اگه یه مرتبه پاره بشه اون وقت هزار جور عمل جراحی،(اونم نه توسط هر دکتری؛ بلاخره یه دکتری که سرش به تنش بیارزه یه اسمی رسمی چیزی داشته باشه که خوب البته وقت گرفتن ازش طبیعتا کار آسونی نیست و هزار جور آشنا بازی و این در اون در زدن لازم داره)بیمارستان خوابی، تو این وضعیت بی پولی هزینه و از این قبیل مشکلات که آدم از شنیدنشم پشتش می لرزه رو پیش میاره؛ تو دهنتون (که اگه خدای نکرده یه دندونتون یه مشکل کوچیک واسش پیش بیاد،باز همون برنامه دوا درمون و این حرفا رو داره) یا جای دیگه بخوره و اسباب هزار جور پشیمونی و دردسر برای خودشو شما بشه و یا اینکه لیوان آبو آورده که ....

آقا انصافا تا حالا شورشو در آوردین؟

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


پرتقال فروش

آقای میرزا تهرانی با یک نگاه به اطراف،بعداز اینکه خوب مطمئن شد کسی در حال کنترل کردن عادات مألوف! نیست، خانم ستایش، منشی محترمۀ شرکت عظیم الشأن مشکوه رایانه رو صدا کرد و گفت: خانم عزیز اگر استفادۀ صحیح از نرم افزار رو بلد نیستید خوب بپرسید من با کمال میل برای هر چه سریع تر پیش رفتن امور شرکت راهنمایی تون می کنم. در ضمن از من می شنوید یه کم به سرو وضعتون بیشتر دقت کنید آدم ها همشون فکر تمیزی ندارند.خانم ستایش یه کم روسری کوچولوشو جلو کشید و مانتوی  کوتاه مدل جدیدشو هم پایین. پرتقال!

فرهاد بین باس ها وایساده بود و بلند بلند می گفت: من که چشم آب نمی خوره تو تنورها کسی بتونه شقایق رو کاور کنه. آخه همتون می دونید خدا سه جور موجود آفریده؛مرد(ر شو حسابی با باس ترین صدای ممکن ادا کرد)،زن(یه نگاه به شقایق کرد که جلوی سوپرانو ها ایستاده بود)و تنور. پرتقال!

مهندس صادق آبادی پشت میز مدل جدید طرح "باروید" نشسته بود و یک پاشو خیلی غیر رسمی رو اون پاش انداخته بود و انگار نه انگار که پارمیدا خانم، برادرزاده محترمه رئیس تو همون اتاق نشسته! داشت به خانم صالحی می گفت:البته من نمی دونم باید اینو به زبون بیارم یا نه ولی خوب من نظرم اینه که دین و اصالت خانوادگی و فمینیسم بهانست. آدم سالم دلش می خواد با جنس مخالفش رابطه داشته باشه. پرتقال!

سعید سرش پایین بود و داشت با نوک کتونی چینیش با پوست لینایی که کف خیابون افتاده بود بازی می کرد و می گفت: من نمی خوام یه موقع فکر کنی ما بچه پایینا مث قدیم از اون غیرتای کور و اینا داریم ولی چی.. از طرفی باس می گفتم که درستم نیس هی با موبایل بری سر کوچه و بیای. اگه بیبیم و مامانت سلام علک نداشتن اسن به من مربوطم نبودا ولی از ما گفتن بچه محلای خودمون از این بچه قرتی مرتیا با معرفت ترن. پرتقال! 

داشتند تو راه شمال گپی می زدند. نازنین طرف شاگرد راننده خواب بود و پژمان در حال رانندگی به نسترن می گفت:مامان حق داره ناراحتت باشه. من همیشه به نازنین می گم موقعیت من بهم اجازۀ دخالت نمی ده هر چی باشه داماد برادر و خواهر نمی شه. اما واقعا فکر کردی با هر پسری دوست شدن و راحت راحت رفتار کردن اونم وقتی هنوز چیزی از زمان دوست شدنت نگذشته یعنی چی؟واقعا اگه راحتی چرا فقط با غریبه ها هستی و اگه نه ....پرتقال!  

تو پرواز اماراتس نشسته بودن و فیلم مونیتور جلوی روشون داشت فرست کلس رو نشون می داد.علی بدون رو در وایسی گفت: اگه این مهمون دارا نبودن واقعا چی رو دید می زدیم!؟نگاش کن لامثب هیکلش حرف نداره .مجتبی گفت:بابا انقدر عقب مونده نباش. زیبایی مهماندار از اصول ایجاد فضای لوکسه.در ضمن زیبایی زن که همش برای پایین تنه نیست!میشه ازش مثل بقیه زیبایی ها لذت برد. پرتقال!

شوخی از اونجا شروع شد که کامیار داشت سعی می کرد با سرعت شکلات رو از بشقاب ملیکا بر داره و بعدش که موفق شد،به سرعت به سمت کاناپۀ اون طرف اتاق دوید و انتظار داشت ملیکا دنبالش بدوه و خلاصه یه جوری شکلاتشو پس بگیره. اما وقتی پشت چشم نازک کردن ملیکا رو دید که با قیافۀ نسبتا! بی تفاوتی نگاهش می کنه و انگار داره سؤال می کنه که این بچه بازی ها یعنی چی، سریع برگشت و گفت:همتون همینید. تا باهاتون شوخی می کنن فکر می کنین خیلی خواستنی هستین.ولی خدا نکنه به سن ترشی نزدیک شین. اون وقت با هزار تا زلم ریمبو سعی می کنین دلبری کنین و اون وقته که من آی می خندم آی می خندم.پرتقال!

فقط اون که ظاهرا یه کم ارتفاعش از بقیۀ کله ها بالاتر بود موقعی که این اتفاقات می افتاد به صورت مسأله دقت کرد؛پیدا کنید پرتقال فروش را !؟

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


نامه دوم

با عرض سلام "مجدد" به استاد عزیز سروش و تشکر "مجدد" از همه دست اندرکاران آقایان نودال، امپکس، فریدون(اشاره به عقاب یا شهباز را در تجدید شبه طنزضروری دانستیم)، مرحوم شادروان ابوالحسن صبا و سایر کلیشه های شبه طنز دیگه که زمان خواب بعد از هم آغوشی بعضی...

بنده نوازی از علوم سازی گذشتگان این آب و خاک و خل! می باشد که پس از بداهه نوازی، تک نوازی، مرکب نوازی و سایر انواع نوازش(که آن زمان معمول بوده و در باب کراهت و وقاحت برخی انواع آن مقربین و اولیاء تشیع  سخن بسیار رانده اند)روش بزرگان ادب و هنر بوده که شما استاد عزیز نیز از این سنت فرخنده، این حقیر را بی نسیب نگذارده اید و نواختید این نو نویس پاپتی(به سکون پای ثانی و به معنای مردمی!)را بس مزید بر لیاقتش؛ که طاعتش موجب غربط است و به شکر(کسر شین و اشاره به تفاوت آوایی با متن اصلی.ر.ج سعدی علیه رحمه)اندرش نثر مسجع.

از این نمد(نمط، مانند حمیت یا پرایت حالت لاتی دارد و فراخور شأن استاد نمی باشد) ما را خوش آمد در نگارش و امید عنایت حق تعالی را که گنجینه(ضم گاف که ترویج اشرافیت و سرمایداری نباشد)لغات ما را غنا بخشد تا توشه تدویم(بر وزن تقویم) این سبیل مهیا باشد.

استاد عزیز؛(معنای دور نماد سمی قولون منظور نظر است!) این ادرواره(نیز جمع مکسر دور و ور)خبر قابل عرض اصولا کمیاب تر و مسائل هیجان انگیز مانند قلع و قمع نشریات اصولا برای جماعت عثمانی مانند رؤیت دایناسور در میانه روز در هاید پارک می باشد.اما ظاهر امر حکایت از جدال کرد(به ضم کاو و اشاره به تفاوت آن با جدالکرد مانند عملکرد و کارکرد)علیه ترک(ایضا به ضم تاف) دارد که آنگونه که این حقیر دریافته ام، ریشه ای بس قدیمی و مطول دارد.

آقا من نمی دونم این چه خاصیتیه که ما هر جا که میریم اسلام علم شده و از قبل و آمادۀ هر نوع رفتار غیر اخلاقی با اینجانب می باشد. در تمام اقامت صادقانه ام در نفتستان فرس(ایران زمین) به نماز دشمن شکن جمعه نرفته بودم که اینجا به همراه استاد خیاط(به زبان اصیل و قدیمی عثمانی دوزی!)به این عبادت دشمن شکن برده شدم که البته مقداری فان(از آوردن کلمات بیگانه در متن کاملا پوزش می خواهم ولی اینجا اختلاط زبانها فضیلتی عظیم است)به همراه داشت و مهمترین آن شنیدن خطبه به زبان شیرین ترکی استامبولی بود که به یاد عالم ربانی حسنی افتادم.

استاد گرانقدر نمی دانید آموختن زبان منحصر به فرد و شیرینی چون ترکی استامبولی چقدر مفرخ(به کسر را !)(خین غلط چاپی نمی باشد به مونیتور های خود دست نزنید)می باشد و اگر مرا مجنون یا فلان نمی پندارید، اجازه می خواهم چند کلمه از آموخته هایم را در اختیارتان بگذارم:

همشیره : پرستار -  کارگو : کامیون – آفی در سونوز : ببخشید – چاتکال : چنگال – هیندی : بوقلمون – تاووک : مرغ –  سیمورک : ققنوس –  چیلک : توت فرنگی – ساری : زرد – پمبه : صورتی - بال : عسل – ارابا : ماشین – کار : برف -  عروج : روزه و از این دست نمکیات(جمع مونث سالم نمک).اندر ظرایف زبان این جماعت هر چه بگویم نامکرر است ولی در حد اشارت همین بس که تقاضای ثبت زبان ترکی به عنوان زبانی اصیل و تاریخی، ناجوانمردانه! از طرف یونسکو رد شد.

استاد گرانقدر همچنان در طلب افاذات الطاف آن وجود متعالی الآیغیو و نیز دیگر سرورم "یکی یکدانه اولاد ذکور ابوی گرامیتان" می باشم و چشم طمع- عذر خواهی می کنم- طلب به دستان نونویس پرور آن متعالیان دارم. خودتان آدیوس(جهت اطمینان خاطر از ناسزا نبودن لغت مذکور)

 

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


جواب نامه اول

مغراض جان سلام

(براي اينكه از بخل حسودان و رشك تنگ نظران (وايس ورسا) در امان بماني اينطور عرض مي كنم.

هر بار يك نامي چيزي از يك جايي پيدا مي كنم و رويت مي گذارم. اينجا "مغراض" يك جور واژه احمقانه از مصدر غرض است كه نشان مي دهد حضرت عالي طبق اصول شريف همان زبان پليد مذكور در مرقومه پيشين "مورد غرض" نامه "بنده زادهِ پدر گرامي ام" بوده ايد.)

در هر حال، مي خواهيد بخواهيد نمي خواهيد هم جان مادرتان لب تر كنيد آدم مي شويم.

مغراض جان، غرض اين بود كه چيزي از خودمان ساتع كنيم كه نگويند مرحوم فلج از دنيا رفت و لا غير.(رجوع شود به عمل ناپسندي كه از مردگان سر مي زند در هنگامي كه ديگر در قيد حيات به سر نمي برند.)

از مقدمتا و موخرتا و ساير لفوظ كه بگذريم به زبان آدميزادش اينطوري مي شود كه حالت چه طور است؟

البته اين احوال پرسي در متن بالا مستتر نيست بلكه در غرض نامه خودش را پنهان كرده كه با اندكي موشكافي هويدا شده است. البت پيرو مكالمات و مراودات پيشين بر شما عيان است كه ما هم خوبيم  و ملالي نيست جز دوري شما كه خودش خيلي است و اينك شعر:

اي نامه كه مي روي به سويش....

كه مع ذلك، عموما و اصولا مصراع بعدي، شان نزولي ندارد. چرا كه اين قواره بي تركيب مونيتور كه تويش نامه را مي خواني اگر قرار باشد "ببوس رويش" را اجابت كند، ضايعات و تلفاتي حادث مي گردد؛ استقلامب.( از مصدر قلمبيدن. به معناي طلب قلمبديگي كردن كه ترجيحا با معناي بي ناموسي آن اشتباه نگردد.)

راستي يادت باشد درباره علائم سجاوندي يا سگاوندي يا سكاها قومي بود كه در باستان خيلي دور زندگي مي كرد، با هم حرف بزنيم. از پرانتز كه به عنوان يكي از كشفيات نوين بنده، كه البته مرهون مرقومه ماقبل حضرت عالي است و من خيلي دوست دارم و آدم را متفكر مي كند، كه بگذريم، نوبت به سمي كالون مي رسد كه سمي قالون يا سمي قولون يا روده كوچك( هماني كه طولش دوازده برابر روده بزرگ است) نيز ناميده مي شود. راستش كاركرد(با كسر كاف دوم بخوانيد كه تقوايتان پر رنگ شود) جديدي برايش پيدا كرده ام كه البته بهتر است بگويم بعد از يك عمر ناتواني از ادراك نحوه استفاده از اين سجاوندي مذكور، تصميم گرفتم كاركردي( بر وزن "خاربرد" يا همان "مرغان خارزار" خوانده شود.) برايش اختراع كنم به اين شكل كه هر جايي نياز به علامتي بود كه نمي دانستم چي بايد باشد (؛) يا همان " نقطه ويرگول" مي گذارم كه هم قيافه اش شبيه صداي بشكن است هم بفهمي نفهمي(دور از جان) چشمكي وسط متن باشد. همين.

 

 

راستيت قضيه( بر وزن انسانيت با ذكر اين غمنامه كه هميشه راستيت قضيه نصيب ما مي شود) اينكه،اندر احوال نگارش شما همين بس كه تركاندي يا خواهي تركاند يا ما از شما استركاند مي كنيم( طلب تركاندن كردن). اندر احوال مضمون، كه نكات جاريه و مجرويه بسيار است.

پيشتر بگويم كه يك فقره پاراگراپ دركرده بوديد كه دلمان را غنوجاند. آن جا كه فرموديد:

" وقتی از روال مرتب و منظم زندگی مقداری دور میشوید، ممکن است بخاطر بیاورید اندک حق انتخابی لااقل در مورد نحوه سخت زیستن دارید." (نقل به مضمون، عطف به اين نكته كه مصاديق نبوغ آميز به علت انهدام اطناب حذف گرديده است.)

از اينها گذشته، در باب حالت گذار كه خودتان فرموديد و ديگر نياز به تكرار نيست. در باب زبان پارسي نكاتي ضروري است كه بدك نيست با همين فارسي ثليث و شيواي "آقازاده يكي يك دانه ابوي گرامي ام"، و در همين مجال مقال، اندك تفحصي كرده آيد تا يك چند وقتي هم ما "كرده آييم" و از "شده گرديدن"‌ خلاصي يابيم. اندر تفاوت زبان عرب و فرس همين بس كه تمايزش " آي قيوي" بالاي 50 مي خواهد كه ناياب است لذا در تركستان فشار زياد به اين مقوله باعث پارگي نقاط مذكور و غير مذكور بيشماري مي گردد كه فبها! در ضمن به دور از حزم و حفظ عقل است اگر خودتان را بخواهيد با اين تخم عثماني ها مقايسه كنيد. كسي كه تفاوت لهجه تركمني و تركي اسلامبولي و تركي آذري و مغولي و ايغوري را با گوش بسته هم مي فهمد توقع بيجاست كه همين تميز را از ساير خلق الناس طلب كند. از اينها گذشته زبان ها، خاصه همين دو زبان مورد بحث، دامنه اي بس وسيع و پيچيده دارند. نمونتا ( با تنوين ت) همين مرقومه حضرت بنده به ظاهر با خط عربي و لغه فارسي نگاشته گرديده ولي در باطن حتي در الفبا هم متناقض است. براي روشنگري هم كه شده عرض مي كنم سياهه الفبا در  هامش كه نه، بلكه در همين زير نوشته مي شود. بدين صورت:

الف، باف، پاف، تاف، ثاف( با آن چيز راستي كه 3 صابون دارد فرق مي كند)،‌ جيم،چيم، حاف، خاف، دال، ذال(باباي رستم نه)، راف، زاف، ژيم، سين،‌شين، صاد( با 3 صابون)، ضاد، طاف، ظاف، عين، غين، فاف، قاف، كاف، گاو، لام، ميم،‌ نان، واو، هاف، ياو

 

از همه اينها گذشته پاره اي از برخي از مسائل هست كه به فكر آدم خطور مي كند و از آنجا كه خطر و خطور هم ريشه هستند پس ما خيلي مهيجيم كه انقدر چيز بهمان خطور مي شود و بس. در راستاي همين خطرات بايد ذكر شود كه آنچه منظور نظر آگاهان است اين است كه يك چيزهايي از روي نقشه پاك بشود و برعكس تصور اهالي عالم اين وجه تپكيه( از مصدر پاك) اسرائيل نه كه ايران است. چرا كه علاوه بر اينكه اسرائيل اسمش توي قران است و ايران نيست، بلكه كلا لك بر هاي خارجي از نوع وطني اش قوي تر و كارا ترند. حال لازم به يادآوري است كه چنانچه لك قورمه سبزي روي آن پيراهن خوشگله بيافتد ميگذاريد مدتي خيس بخورد، كم رنگ شود، بعد مي شوييد پاك مي كنيد. طبق اصول اوليه لك بري، لزوم كم رنگ كردن لكه جهت تكميل مراحل امحا(محو كردن) ضروري است. لذا كلا عزيزان بر آنند كه قبل از محو لك چه از درون و چه از برون به كم رنگ كردن آن اقدام نمايند. از اينرو همانطور كه در شطحيات پيشين مذكور آمد، مولوي افغانستاني، كه به فارسي كه همان عربي است شعر مي گويد، ترك عثماني است براي همين هم به آن رومي مي گويند. در هر صورت براي كسي كه شعر مولوي مي خواند مليتش در درجه دوم اهميت است ولي نمي شود شما يك آدم مهم را ايراني معرفي كنيد بعد انتظار داشته باشيد لكه ايران كمرنگ شود.

مغراض جان خودت خوب مي داني اگر قرار باشد روي سر مردمي بمب اتم بياندازند و كشورشان را تيكه پاره كنند بهتر است اسم كشورشان را به تدريج از همه جاي عالم پاك كرد كه وقتي آن ديوانه دكمه را فشار داد و يك دانه از اين قارچهاي اول اخبار علمي فرهنگي از جو زمين خارج شد، كسي نداند اصلا كجا بود كه محو شد. آن وقت است كه مي شود درباره لكه مفقوده گفت: "زائده اي بود كه دور چاه نفت را گرفته بود و مدام توي چشم ما مي رفت."( اينو اونها مي گن!)

 

راستي روزنامه نوشت كه آرامگاه ابولحسن خرقاني عارف ايراني الاصل عثماني كه در خرقان، از توابع بسطام زاد و مرد، در يكي از شهر هاي تركيه قرار است ساخته شود. آقامان گفته فعلا دست نگه داريد وقتي ثبت يونسكو شد مي اندازيم گردن صهيونيزم. اما اينها همه ظاهر قضيه است چرا كه همه اينها اين است كه تو كه آنجايي و من كه اينجا هستم و در نتيجه آنجا نيستم، بتوانيم همزمان به آرامگاه شيخ برويم و با هم تله كابين( همين كه فكرشان را توي هم فرو مي كنند از دور) بكنيم.

 

از اخبار بلاد داخله اگر بخواهيد، جديدا از اعدام كردن حوصله ها سر رفته، در نتيجه براي تنوع تصميم به بستن كتاب فروشي ها گرفته شده است. رفقا در حاليكه جوشن كبير را با تسبيح ختم مي كردند، پرسيدند، پس قران از كجا بخريم؟ حضرات گفتند: لازم نيست. تلويزيون بخريد. كانل بيست و چهار ساعته قران دارد. گفتند اگر بيش از 24 ساعت در روز قران خواستيم چه؟ گفتند نمي شود مكروه است.

مغراض جان اين بود انشاي من. اگر دوست داشتي خودت را ماچ كن. آديوس(فحش نيست!)

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


نامه اول

با عرض سلام به استاد عزیز سروش و تشکر از همه دست اندرکاران آقایان نودال، امپکس، فریدون، مرحوم شادروان ابوالحسن صبا و سایر کلیشه های شبه طنز دیگه که زمان خواب بعد از هم آغوشی بعضی هنرمندان دلاور میهن اسلامیمان از رحم نازای هنر ایران زمین زاده شده اند.(صدای شدید ترمز به علت سرعت نا متعادل ریتم فحاشی در نوشتار)

استاد نازنین من رو البته می بخشید که سواد درست و حسابی نداشتن رو از عمو شکسی(ر.ج. نسخه هجو هملت اثر جاودان ر.ن. )به ارث بردم ولی سعیمو که می تونم بکنم بلکه یه ذره از احساسات اولیه خودمو در اختیار استاد کبیر نویسندگی نخبه پذیر عاشق پسند قرار بدم تا یه چراغی، فانوسی چیزی در اختیار این حقیر قرار بدن بلکه در بلاد کفر یه موقع فارسی، این زبان ناناز بلا رو که این ترکا فکر می کنند به خاطر شباهت الفبا با عربی سلیس هیچ فرقی نداره رو فراموش نکنم.امید آنکه این ادرواره(جمع مکسر دری وری) خاطر انور استاد را مکدر ننموده اجازه افاذه فضل از این حقیر دریغ ننمایند.

این احساسات خام و نمک نزده حاصل فشار غربت نیست.بلکه طبق عادت تاریخی هر جدایی، پلیست بتنی میان دو سینۀ درد آشنا که توان تحمل دوری ندارند و فقط سعی می کنند پشت نقابی از جنس دلقک بازی روشنفکری که رنگی از نقابهای مراسم مرموز فراماسون ها هم در اون دیده میشه، دل سوختۀ خودشونو کمی بیشتر بسوزونن و به یاد بیارن که آقا اون دوره که شمع و گل و عرق آلبرت و زیرزمین معبد و پرایت نوک مدادی آقای موزیکسین و صندلی رنگی های خونۀ استاد و دی وی دی های متنوع غنی و عاری از فرهنگ اشراق و ایچینگ و حافظ با چشمهای نمزده از عشق لایۀ اثیری و (باز هم ترمز ولی ایندفعه بخاطر نجات جان نویسنده).....(خط ترمز دو متر و هفتاد و سه سانتیمتر که تو تحقیقات افسر راهنمایی رانندگی بیست و هفت سانتیمتر کمتر از اونی تشخیص داده شد که راننده یا اینجا همون نویسنده بتونه مست باشه)، دور هم جمع بودن، آقایون روشن ضمیر چه گلی(به ضم گاف!) به سر دل و عشق زدند که حالا روزی پنج هزارو چهار صد و چهل و پنج مرتبه(استفاده از اعداد چهار و پنج فقط جهت ارائه هر چه بیشتر حروف پ و چ و به رخ کشیدن تفاوت آشکار زبان ناناز بلای فارسی با زبان خشن و بد! عربی می باشد و استفادۀ معنوی دیگری از جمله در علم الاعداد، نجوم،جفر صدیقه و ... (ضمن عذرخواهی از سایر علوم معنوی که در این مقال فرصت یاد آوری نام آنها و اساتیدشان نبود) ندارد.)حسرت اون روزا رو بخورن و دخیل و دعا ببندن که بلکه یه روزی یه جای دیگۀ این عالم صغیر،(که البته بر هر ضمیر روشنی مبرهن است که مجاز است و نه لایق حتی ذره ای دریغ و افسوس) دوباره دور هم جمع شن و ...(و لازم می بینم همین جا از حضور استاد و سایر خواننده های عزیز بابت پرانتز های بیش از حد و در مواردی گاهی بیش از متن اصلی و همچنین اشاره به بعضی نام ها و مسایل خصوصی مثل عرق آلبرت عذر خواهی کنم.)

استاد عزیز همونطور که ملاحظه می فرماییید، هال من(بخاطر دوری از متون فارسی اغلاط املای این حقیر را به دیدۀ ستر بپذیرید)خوب است و روزگار هم مثل همیشه در حسرت گذشته و آرزوی آینده در حال گذر. این نکتۀ ظریف(که غالبا به اشارۀ خود نویسنده ظریف به نظر می رسد)

فراموش نشود که وقتی از روال مرتب و منظم زندگی شامل کار در حد مرگ(کمی کمتر از سی-اف- بی هفتصد و بیست که یک مدل عالی از بولدوزر های شرکت کاترپیلار است.)،سله ارحام (مخصوصا مادر زن که نقش به سزایی در پروراندن آیندۀ شما- اگر مرد باشید داشته اند)،استراحت در منزل(ر.ج. انشای استراحت خود را در منزل چگونه گذراندید.)و سایر مراتب مرتب زیستن مقداری دور میشوید، ممکن است بخاطر بیاورید اندک حق انتخابی لا اقل در مورد نحوه سخت زیستن دارید.

 استاد از شما می خواهم مرا در امر خطیر نوشتن یاری کنید و بی اغراق می گویم که تنها نویسندۀ روشن بین در قید حیات هستید که مرا به نوشتن یا ننوشتن رهنمون هستید و مانند کلام بی بدیل وحی که روشنگر کلیه امور خطی انسانهاست، کلام شما اذن مسلم حیات و ممات ادبی من می باشد.امید است اندکی تامل در آثار اینجانب که در این زمان کوتاه برای شما می فرستم حجتی بر سعی اینجانب در شاد کردن شما استاد گرانمایه و نیز بر (مقداری خط خطی که فشار بیش از حد نوشت افزار در آن نشان از تنگ آمدن قافیه و پیدا نشدن کلماتی مناسب برای پایان دادن به متن می باشد.)یو هو. عذر خواهی می کنم هو حق.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :