باد صدا کرد او جواب داد

نمی دانم چه حس غریبی دارد اینگونه آغاز کردن.شاید تمام آغازها اینگونه باشند.شاید آنکه آغاز را آفرید اینگونه دوستش داشت. آن شب اما اینگونه آغاز شد و اکنون نیز ادامه دارد. هنوز باد به شدت خود را فریاد می زند، مگر اندیشه ای بیدار، آن را بشنود و آفرینی نثار خود کند که "صدای طوفان را می شنوم! پس هستم"

هنوز صدای سادۀ طبیعت می آمد و او در پی واژه ای  عمیق  اما واقعی می گشت که "زیبا " را مجددا توضیح دهد. می دانید چرا؟! چون او به سادگی پسرک سر به هوایی، رفته بود تا قلب آن اتفاق را ببیند. می دانید چه اتفاقی؟ باد وزیدن. می دانید چه دید؟ اگر بگویم باورتان نمی شود اینگونه دزدیده گوش داده اید که او چه دید.

او رفت بیرون از خانه. بله به همین سادگی اولین گام را بر داشت. به شنیدن صدای باد شدید بسنده نکرد. مخصوصا شجاعت خود را به رخ همسر و فرزندانش نکشید که "چیزی نیست فقط!!! باد است" و از خانه بیرون رفت.

همه می دانیم خدا بزرگ است اما آن زمان که شک می کنیم، آیا می دانیم یکی از علامت های بزرگی خدا این است که جلوی خانۀ ما پارکی قرار دارد که درختانی بزرگ، آن هم از نوع سوزنی و همیشه سبز دارد؟ و آیا به سعادت او حسادت نمی کنیم که در آن پاییز، در زمان آن باد شدید توانست به دیدار یکی از برگ سوزنی ها برود؟؟

آری. او خود را به آن پارک رساند و شروع به قدم زدن کرد.(می دانم خیلی تکراریست اما نمی توانست در آغاز کار دیگری انجام دهد. به هر صورت پارک بود و احتمال حضور پلیس وجود داشت! باید مثل یک شهروند عادی قدم می زد و در حال قدم زدن همۀ اطراف را مشاهده می کرد.) آن زمان بود که برگ سوزنی را دید.

برگ سوزنی داشت با حرکت های فرز به باد جا خالی می داد. لااقل این اولین چیزی بود که به نظرش رسید. جا خالی دادن. چون او شنیده بود که باد بعضی اوقات ویرانی به بار می آورد. آنی بعد فهمید انسانها هستند که در برابر طبیعی ترین اتفاقات جا خالی می دهند! پس برگ سوزنی داشت چه می کرد؟ در زمینه آسمان شب درست پشت سر برگ سوزنی آن بالا ها ابر سفید پنبه ای بزرگی، طوری حرکت می کرد که هم دور شدن معنی می داد هم به راست رفتن. سفیدی ابر و این حرکت ویژه اش به شدت بر عمق آسمان افزوده بود. عمقی آنقدر همیشگی وساده که همواره یادمان می رود از آن آسمان است.

 می دانید دیگر اتفاق آن زمان چه بود؟ برگ سوزنی اما به سمت چپ ضربه میزد یعنی بر خلاف حرکت ابر پنبه ای. صدای باد هم هماهنگ با این ضربه ها، مانند هی هی گفتنی رمز آلود آن حال را عجیب تر می کرد.این بود که او فکر کرد برگ سوزنی جا خالی نمی دهد، بلکه مانند جادوگران اسطوره ای دارد مراسم ویژۀ پیش از پرواز را انجام می دهد. پرواز !؟ آنهم پرواز یک برگ سوزنی در یک شب عادی پاییزی آنهم در یک شهر عادی که همانطور که گفتم پلیسهایش انتظار دارند آن ساعت شب آدمها قدم بزنند نه بدوند و مخصوصا درخت های برگ سوزنی در باد تکان بخورند نه پرواز کنند. اما می دانید نمی شود باد در یک آن به دو جهت مخالف بوزد مگر جادویی چیزی در کار باشد.

خوب او هم همین فکر را کرد. جادو ! اما به طرز غیر منتظره و عاشقانه ای به خودش اجازه داد اندکی بیشتر در جریان قرار بگیرد. به خودش یاد آوری کرد صدای باد بوده که او را فرا خوانده. یادش آمد زمانی در شهری دیگر بر بام ساختمان کوتاه اداره برق حمام باران گرفته و جسد چند توپ لاکی را از آن بام به زمین رسانده است و همچنین به یاد آورد انسان ها بی ظرافت دیدن را واقع بین بودن می نامند. پس سعی کرد وافع بینی را کنار گذاشته با سکوت و زمان بیشتری برگ سوزنی را نظاره کند. می دانید او چه دید؟ حرکات موزون و ظریف برگ سوزنی را دید و وقتی طولانی تر آنها را دنبال کرد بلاخره! فهمید.... برگ سوزنی داشت می رقصید.

رقص کاملی که فراز و فرود هایش با نفس نفس زدن های باد آشکار می شد. او به سایر درختان نگاه کرد. آنها هم می رقصیدند اما برگ سوزنی انگار عاشقانه تر می رقصید. عمق آسمان پشت سرش، حرکات تند و کندش که گاه به والسی اشرافی شبیه بود و گاه به رقص جنگ چیروکی ها، هاله نوری که از ابر پنبه ای رویش افتاده بود و  خم شدن های گاه افراطی اش که انگار می خواست سر به پای عشقش بساید. اینها همه او را ستاره رقص آن شب کرده بود. رقص باد. رقص شکر گزاری آزادی.رقص اعلام موجودیت طبیعت. رقص فرود آمدن عشق بر زمین. رقص آگاه کردن خفتگان خواب تکرار، خواب کسالت روزمرگی. آری برگ سوزنی داشت هماهنگ با هی هی نشاط آلود طوفان می رقصید و او داشت سعی می کرد نشاط آن دزدانه دیدن پیچ و تاب هیبت برگ سوزنی را در دلش جاودانه کند. کاش بشود.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :