آی غزه

هی هی هی و باز هم هی که انسان را بر سر دیوار قدرت سر می برند و سر می برند و جسد خشک شده را چون خشتی بر سر دیوار می گذارند تا بلند تر شود.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


نگهدار خانه - قسمت سوم - پروژه تلاش برای دریافت کمک اجباری از فرشتگان

هر کس، مشغول کاری بود. بدترین کار بریدن درختهایی بود که به دقت در جنگل اطراف همان محل، علامت گذاری شده بودند. همگی صاف و بلند و شاداب بودند. یکی با نیش خند گفت: داریم مانکن های جنگل را می بریم! رفیقش در جواب گفت:"اگر احمق هایی مثل تو درختان به این زیبایی را با مانکن ها مقایسه نمی کردند، شاید این داستان دستگیری فرشته ها هم راه نمی افتاد." و در دلش به دنیایی که در آن زندگی می کرد، ناسزایی نثار کرد.

 تعداد کارگران بیست و یک نفر بود که با آشپز و راننده ها و مسئولین انبار موقت ملزومات و دکتر و پرستاران کمپ و چهار ناظر کت سفید پروژه، سی و چهار نفر می شدند. کار گر ها در  دسته های هفت تایی کار می کردند و در هر لحظه یک گروه هفت نفره از کارگر ها در کمپ و زیر نظر دکتر و پرستار ها در حال باز پروری بودند و هنوز کسی نمی دانست که چرا کارگران بعد از چند ساعت کار مانند تب زده ها به زمین می افتادند و هذیان می گفتند. همۀ اعضای حاضر در پروژه پیش از شروع کار شرایط را مطالعه کرده بودند و از اتفاقاتی که قرار بود با آن مواجه شوند، خبر داشتند. اما دلیل این اتفاقات را کسی نمی دانست. تیم پزشکی هم با دستور العملی دقیق، هر کس را که دچار حالت مذکور میشد، مورد درمان قرار می داد و پس از بهبودی سریع و کامل، به کار باز می گرداند. خانم رهبر و سه همکارش تنها کسانی بودند که دچار این حالت نمی شدند.

  آقایان در کمیته، پس از دو روز خواندن آن پوشه گزارش عجیب و پس از دو روز تعجب کردنِ بیش از اندازه و رای زنی با فلاسفه، دانشمندان ماورایی، اساتید معنوی و حتی بچه های نابغه و پس از دو روز فرو رفتن در خلسه هایی متفاوت، برای دریافت الهامی یا شاید تهدیدی از عالم بالا که کاملا بی نتیجه بود، در روز هفتم، حکم آغاز پروژه ای با نام "تلاش برای دریافت کمک اجباری از فرشتگان " را به امضا اکثریت هیئت تصمیم گیری رساندند و به خانم رهبر گروه آنهم به صورت تلفنی خبر تایید و آغاز پروژه را اعلام کردند. فقط مدیر روابط عمومی سازمان، هنوز سعی در فهمیدن ارتباط خانم های کت سفید با سران سازمان داشت و بدون وقفه از همۀ اعضای هیئت تصمیم گیری، سوال های بی ربط می پرسید. او آخرین نفری بود که به خانم های کت سفید تبریک گفت و برایشان آرزوی موفقیت کرد و حتی در آخرین لحظات هم نفهمید که چرا وقتی به سفیدی کره چشم خانم رهبر نگاه می کند، یاد توپ پنبه ای سفیدی می افتد که به الکل آغشته است و آماده برای استفاده بعد از تزریق!

پروژه ساخت نگهدار خانه، چهل روزه برنامه ریزی شده بود و بسیار آسان و کم هزینه برآورد شده بود. تنها مشکلات اساسی پروژه شامل حمل ملزومات اولیه به مکان اجرای پروژه، توجیه کامل داوطلبان در مورد "اثر نگهدارخانه ای"(همان ضعف و هذیان) و نصب بسیار دقیق "میخ نگهدارِ نگهدار خانه" در زمین بود. با سرعت بسیار زیاد این مشکلات حل شد و حتی مشکل غش کردن همۀ تیم ساخت نگهدار خانه، آنهم درست در لحظۀ فرو کردن میخ در محل خودش، با درایت کت سفید ها به خوبی حل شد. خانم رهبر بعد از بهوش آوردن دکتر و پرستار ها گفته بود" هیچ کس از فرو رفتن این میخ بیش از خودش آسیب ندیده و در هر حال هر پیشرفت بزرگ بشری نیاز به قربانی دارد". این جمله را نیم ساعت بعدش هم در جمع کل پرسنل با صدای بلند و شیرینی تکرار کرده بود. درست مثل صدای فرو رفتن مته ای قطور در شمشی از  آلومینیوم. درختها به سرعت بریده شدند. از وسط به دقت دو نیمه شدند. درختهای صمغ دار برای کف و بدنه و اسکلت و درختهای صاف و بلند و زیبا برای روکش دیوار ها و سقف استفاده شدند. دو تنه عظیم که از ریشه در آورده شده بودند، درست در محل فرو رفتن "میخ نگهدار خانه" به هم متصل شدند و ثقل ساختمان را بدوش کرفتند؛ در حالیکه ریشه هاشان به میخ متصل شده بود.

روز چهلم بعد از ظهر، همه چیز جمع آوری شده بود و برای بیرون رفتن از مکان "نگهدار خانه" آماده شده بود. ساختمان مکعب-مربع و سادۀ پوشیده از تنۀ دو نیمه شدۀ درختان زیبای آن محل و ارتفاع هفت متری بنا، کمی سرما و بهت به رگهای حاضران تزریق می کرد. اما همه از ته قلب خوشحال بودند که به این سرعت آن مکان را ترک می کنند. خانم های کت سفید از همه تک تک تشکر می کردند و با لبخند تمساح مانندشان، از بردباری، دقت و احساس مسئولیت همه قدر دانی می کردند. یک ساعت بعد، همه در وسیله های نقلیه بودند و حتی حاضر نبودند به پشت سر خود، نگاهی بیاندازند. فقط یکی از کارگران به راننده گفت که فکر می کند همکارش که با هم درخت می بریدند، سوار نشده است. اما خانم کت سفید همراهشان در حالی که مو های پشت گردنش سیخ میشد، اعلام کرد که همه از روی لیست کنترل شده اند و در همان حال صحنه ای که چند دقیقه پیش از آن دیده بود را مرور کرد. کارگر مذکور به سمت دیوار های نگهدار خانه رفته بود. با بغضی گنگ به روکش زیبا و وحشی دیوار ها دست کشیده بود و صورتش را به دیوار چسبانده بود و اولین قطره اشکی که از گونه اش به روی دیوار نگهدار خانه غلطیده بود، او را جذب دیوار کرده بود. درست مثل قطره آبی که در استخری ناپدید می شود و خانم کت سفید لبخندی زد که به دهان نیمه باز تمساحی در حال خوردن بچه آهویی می ماند. "نگهدار خانه" آماده بود.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


نگهدار خانه - قسمت دوم - چهار فرشته اعظم

یکی از آن روز های خاکستری-سبز، چهار نفری به دفتر بررسی امور ماوراالطبیعه رفتند. مدل موی هر چهار نفر یک موضوع مشترک بین آنها را نشان می داد. دانشمند بودند. اما عجیب اینجا بود که همه شان بین بیست تا بیست و نه سال سال سن داشتند و همین نکته علاوه بر عدم جاذبه زنانه همۀ آنها، موجب شد تا برخورد منشی دفتر که مرد میانسالی بود، با آنها سرد و پرخاش گرانه باشد. اما اعتماد به نفس یکی از آنها که به نظر رهبر مجموعه می آمد و شاید هم اولین جمله ای که گفت، منشی دفتر را قانع کرد که وقت ملاقاتی ده دقیقه ای به آنها بدهد. رهبر با چشمانی سرد و بی روح و لهجۀ بسیار با کیفیت و شمردۀ یک اصیل زاده گفته بود: ما در مورد دستیابی، نگهداری و تحقیق و  حتی کاربری های عوامل ماورا الطبیعه و مخصوصا چهار فرشته اعظم؛ پروژه ای داریم.

منشی در حالی این جمله را برای مدیر روابط عمومی دفتر بررسی امور ماوراالصبیعه تکرار کرد که به خوبی می دانست موقعیت خود را در هفتۀ گذشته، با معرفی سه پیامبر، دو ناجی و حتی یک حضور مجدد خدا بر روی زمین، به خطر انداخته بود و حتی توضیح این که این تعداد از بین دویست هزار نفر مدعی پیامبری و یازده هزار مدعی ناجی پایان زمان و سی و نه خدا انتخاب شده بودند نیز به او کمکی نکرده بود. چهرۀ مدیر روابط عمومی پس از شنیدن شرح منشی در خصوص مشخصات آن چهار نفر و جمله معرفی، کمی در هم رفت و از منشی پرسید: آیا قبلا آنها را ندیده ای؟ مثلا در میهمانی های سالانه روز آغاز به کار  دفتر ؟ و مسلما منظورش این بود که این خانم ها یا باید با بالاها ارتباط داشته باشند یا کاملا دیوانه باشند. بهر حال از منشی خواست که آنها را به داخل دعوت کند.

هر چهار نفر کت و دامن ساده سفید کتانی به تن داشتند و هنگام ورودشان به اتاق کنفرانس لبخندی بسیار ترسناک به لب داشتند که مدیر کل را اندکی ترساند و تئوریش را در مورد اینکه اینها دختران رؤسای دفتر باشند را تقویت کرد؛ لبخندی به زیبایی دهن نیمه باز یک تمساح. وقتی که پروندۀ سفیدی با عنوان "نگهدار خانه" روی میز آقای مدیر کل قرار گرفت، خانم رهبر گروه شروع به صحبت کرد. صدای بسیار دلپذیرش درست به صدای فرو رفتن مته ای در آلومینیوم می مانست.او اینگونه شروع کرد: ما در قالب یک تیم چهار نفره متخصص در امور ماوراالطبیعه، پس از سالها تحقیق و آزمایش که گزارش آن در پرونده روبرویتان موجود است، دریافتیم در محل بسیار دقیقی از کره زمین می توان نیرو های جهان غیر فیزیکی و حتی بزرگترینهایشان یعنی فرشتگان مقرب را نگهداری کرد و در مورد آنها و اینکه چگونه می توان از این نیرو ها در جهت خدمت به انسان بهره گرفت، تحقیق و آزمایش کرد.

مدیر با نگاهی بسیار با احتیاط به چشمهای رهبر گروه خیره شد. حس می کرد دارد به یک توپ کوچک پنبه که برای مالیدن الکل به محل آمپول زدن آماده شده، نگاه می کند. بی شک این خانم یا دیوانه بود و یا دختر مدیر عامل دفتر بررسی امور ماوراالطبیعه و یا هر دو. با این حال برای اینکه جانب عقل را نگه دارد، با سردی مخصوصی گفت: تا چهل و هشت ساعت آینده با شما تماس حاصل می شود و ممنون از ارائه این مطلب. یکی دیگر از دختر ها در حالی که مدیر احساس می کرد مو های پشت گردن دختر سیخ شده، گفت: جناب مدیر از وقتی که در اختیار ما قرار دادید ممنون و ضمنا ما هیچکدام دیوانه یا دختر مدیر عامل نیستیم. مدیر روابط عمومی که به شدت عصبی شده بود با صدای تقریبا بلندی گفت: شما فکر کردید مدیر روابط عمومی یک چنین سازمانی حاضر می شود زمان و منابع این دفتر را در اختیار چند تا فکر خوان آماتور قرار دهد؟ و رهبر گروه پاسخ داد: قربان از اشارۀ همکارم به این نکته ناراحت نشوید. فقط قصد داشت به شما اطمینان دهد که خود پروژه است که ارزش دارد نه وضعیت ما. و در همین حال لبخندش را کمی بزرگ تر کرد. تمساح حالا انگار داشت ران ماده گاوی را می جوید.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


ماموریت کامل شد

لیلا نوشت. زیبا نوشت اما:

آمده بودند امید را نابود کنند بروند. پیام "ماموریت کامل شد" را دختران و پسران آفتاب فرستادند و زحمت آنها کم شد. امروز پدران و مادران آفتاب را مامور می کنند که خود زحمت کندن "گور" را بکشند. نمی خواهید با سطلی، سفیدی یا کمی نور به رویشان بپاشید؟

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


نگهدار خانه

طفلی آن همه درخت، از وسط دو نیمه شده بودند تا الوار های دیوار هایش را بپوشانند. همه از بین بلند ترین و صاف ترین درختان جوان جنگل همان جا انتخاب شده بودند. خوشبخت تر ها روی سقف کار گذاشته شده بودند و گاهی می توانستند نشستن پرنده ای، قاصدکی یا برگ خشکی را روی خود احساس کنند. البته هر چه زمان می گذشت سخت تر می شدند و کمتر چیزی را روی بدن خود احساس می کردند و این درست همان چیزی بود که برایش بریده شده بودند. ساختن "نگهدار خانه".

اولش که وارد شد دلش درد می کرد. شاید در راه مریض شده بود و شاید هم همان طور که هر کس می دیدش می گفت، از مادر مریض زاده شده بود. رنگ مهتابی اش، گونه های بر جسته و لپ فرورفته اش،و آن چشمان مورب درشتش که سفیدیش بنظر زیادی بزرگ می آمد و خصوصا ساق های بیش از حد ظریفش که چیزی بین ملخ و بچه آهو را به خاطر می آورد، فقط یک چیز را نشان می داد. یک جای کار غیر عادی بود.

مغز متفکر نگهدار خانه، تازه برای بررسی پرونده و ملاقات با او آمده بود. مسخره بود که حتی نمی دانست چرا با آن عجله احمقانه بدون اینکه اجازه دهند با آن یکی خودش خداحافظی کند به آنجا آورده بودندش؛ اما خانم تازه، بعد از دو بار گردش کامل سنجاب هم اطاقیش به دور جنگل، آمده بود و به کاغذ ها زل زده بود و سرش را هم بلند نمی کرد. یکی نبود بگوید: آدم عاقل خودش نشسته روبرویت کف زمین آنوقت کاغذ بازی می کنی؟ امان از دست این آدمها!

زنک سرش را که از روی نوشته بلند کرد، مثل گربه ای که در آب خیلی یخ افتاده باشد، مو های پشت گردنش سیخ شد. با صدای بسیار دلپذیر؛ دقیقا مثل صدای مته ای که در آلومینیوم فرو می رود، پرسید: می توانی حرف بزنی؟ خوب معلوم بود که می توانست اما نه به آن زشتی. تقریبا با زبان بی زبانی این را به زنک حالی کرد و حتی به او فهماند که نیازی به نگهداریش در آن مکان نیست و می خواست ادامه بدهد که خیلی وقت است کسی نمی بیندش که زنک گفت: بسیار خوب. نمی خواهد خود شیرینی کنی. این جا نگه داری می شوی و سعی کن تا تمام آزمایش ها تمام نشده صبور باشی و وظیفه ات را از همین جا انجام دهی.

می دانست برای انجام کارش نیازی به بیرون رفتن ندارد. جان آدمها خیلی سست بهشان چسبیده بود. زنک از در بیرون که می رفت، با لبخندی شیرین که به دهن نیمه باز یک تمساح شباهت داشت، پرسید: تو کدامشان هستی؟ اینبار با صدای خودش و در حالی که داشت به زنک صوت درست و حسابی را هم معرفی می کرد، گفت: عزرائیل.

همان دم، زنک مثل یک تمساح خشک شده در موزه تاریخ طبیعی، با همان لبخند  به زمین افتاد. او تقریبا می دانست سه نفر بعدی هم سرنوشت مشابهی دارند. اما چاره ای نبود. بعضی ها زیادی پیش رفته بودند...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها :