نگهدارخانه - قسمت ششم - افسانه

افسانه می گفت : " از روز آغازین، قطعه خُردی از جهان بزرگ، برای جدال نهایی انتخاب شده است. کرۀ آبی آخرین آوردگاه است. روح، سرشار و مقتدر، در ارابۀ سپاه معمار بزرگ می نشیند و نیرو، فراوان و درخشان، در ارابۀ سپاه معمار کوچک. عقاب به نبرد شیر می رود. و آنکه پیروز می شود آغازگر جهانی بس بزرگ تر است. "

پسرک در حالی افسانه را برای دوست عجیبش بازگو کرد که در درونش ترسی جدید از آن دوست شکل گرفته بود. ترسی که ریشه در خود افسانه داشت. شاید پسرک در دلش ادراکی جدید از معمار کوچک داشت. ادراکی که پس از شنیدن صوت فرشتۀ نگهدار خانه حاصل شده بود. اکنون پسرک می دانست که معمار کوچک جایی بسیار نزدیک به آدمها زندگی می کند و "نیرو" را در ساده ترین شکلش برای تسخیر آدمها به کار می گیرد. به همین دلیل با احتیاط از دوست عجیبش پرسید : تو این افسانه را باور داری؟! و دوستش پاسخ داد : " از روزی که انسان ها تفکر آغاز کردند، افسانه ها را ساختند تا بزرگ ترین ضعف روح خود را بپوشانند. گنگی در برابر نیرو." پسرک دقیقا نفهمید که دوستش قصد بیان چه چیزی را داشت. اما بیشتر و بیشتر به درستی افسانه پی برد.

خانم رهبر کت سفید، برای نوعی سخنرانی آماده می شد. مخاطب هایش، از ترسی عمیق انباشته شده بودند. ترسی که نه در برابر ماوراالطبیعه که در برابر "خودِ طبیعتِ آفرینش" ایجاد شده بود. گروه اسارت و حتی دو همکار دیگر کت سفید، به روزهای آتی می اندیشیدند. آنها به لایۀ جدیدی از آفرینش برخورده بودند. صوت را همگی می شناختند. همۀ آنها به نوعی در امور اصوات خاص، از اوراد و جادوانه ها گرفته تا اسما و اصوات بنیادین حرفه ای بودند. اما تا آن لحظه بزرگترین مکان تاثیر آن را ندیده بودند. خود روح، چقدر به اصوات اصلی، آنهم در شکل خالصش واکنش نشان می داد. انگاری که کل ساختار، فقط و فقط صوت است و نه هیچ چیز دیگر. حیات و مرگ نیز انگار، شکلهایی از صوت و ارتعاش اعظم بودند و یکی از پیچیده ترین و مخصوص ترین الگو های صوت را آرام آرام، می شناختند. انسان!

رهبر کت سفید، درست روبروی درب مربع نگهدار خانه ایستاده بود و مکعب عجیب انگار که تابلویی تبلیغاتی در پشت سرش باشد. تبلیغ "دانش ماورایی". سخن را که آغاز کرد، همۀ مخاطب هایش احساس کردند که صدایش به نحوی جذب دیواره های درخت پوش نگهدار خانه می شود. اما او تصمیم داشت کاری را که شروع کرده به پایان برساند. پس اینگونه آغاز کرد: همه از مرگ دوست و همکار عزیزمان متاثر هستیم. اما می دانیم که هیچ پیروزی ارزشمندی بدون قربانی بدست نمی آید.  اینک ما در مرحلۀ بسیار حساس و ویژه ای از پروژه هستیم و نیاز به شناختی جدید از صوت اعظم داریم. طبق تحقیقات پروژه، انرژی صوت اعظم در بالاترین حدش در این منطقه از زمین به سطح عالم مادی می رسد و این بنا، قادر به حفظ و کنترل تمام این انرژی می باشد. همان گونه که دیده اید، تا این لحظه توانسته ایم که بزرگ ترین نمایندگان صوت اعظم را که فرشتگان مقرب هستند، در این مکان نگه داریم. اما اکنون دریچه ای جدید به سیمای صوت اعظم گشوده شده که برایمان ناشناخته است.این وجه صوت اعظم ظاهرا روح انسانی را متلاشی می کند و ما می خواهیم به این انهدام فائق شویم.از تمام شما می خواهم اگر در این دنیا کسی را می شناسید که به این اندازه از عملکرد صوت اعظم آگاه باشد به ما معرفی کنید. مطمئن باشید که از کاشف این بُعد صوت اعظم، قدردانی ارزشمندی صورت می گیرد.

همه مخاطبین حاضر بودند که همان جا پروژه را متوقف کنند و به جنگ چیزی که "روح انسانی" را متلاشی می کند، نروند. اما در طرف دیگر رویای در اختیار داشتن چنین "نیرویی" مدهوششان می ساخت. اینچنین شد که پس از سخنرانی رهبر کت سفید، تیم با سرعتی باور نکردنی از هم جدا شدند و هر یک در پی جواب، راهی سفری بی پایان شدند. غافل از اینکه درست در همان لحظه، پسرک و دوست عجیبش روبروی آتشی نشسته بودند که از چوبهای درونش صداهایی غیر عادی بر می خواست و سکوت آن دوست، پسرک را به اندیشۀ حرکت برای پیدا کردن دیگر اعضای "ارتش محافظین روح" سوق می داد. پسرک آرزو کرد که کاش پدر بزرگش زنده بود و بیشتر آگاهش می کرد. به محض گذشتن این آرزو از دلش، صدای بسیار بلند و غیر عادی از آتش مقابلش برخواست و به نظر پسرک رسید که از درون شعله ها چیزی به هوا بلند شد. اما مطمئن بود که بازگشت رفتگان امکان پذیر نیست! پسرک یقین پیدا کرد که دوست عجیبش نیروهایی به مراتب بیشتر از آنچه او می اندیشد در اختیار دارد. از این رو ساده و بی آلایش پرسید: تو با کدام طرفی؟ خوبها یا بدها؟ دوستش ساده و بی آلایش پاسخ داد : "خوب و بد وجود ندارد. من طرف شیر هستم." پسرک به بغضی که گلویش را فشرد غلبه کرد و پرسید : این به معنی پایان دوستی ماست؟ دوستش پاسخ داد:" دوستی هیچگاه برای پیروزی در نبرد ساخته نشده است. دوستی یگانگی و یاری بی حد و مرز است. حتی آن زمان که دو دوست در دو طرف یک نزاع باشند." و این به صورت آشکاری فرای ادراک پسرک بود. پسرک تصمیم خود را گرفت. به نگهدار خانه می رفت تا بیشتر از آن بداند و پس از آن به دنبال اعضای ارتش محافظین روح می رفت و در انتها شاید به دوست عجیبش هم کمک می کرد. شاید!

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


پیمان

عزم کرده ای که این سفر را به پایان رسانی؟ می دانی از ترسهای راه؟ می دانی از رخوت دامن گیر آدمیزادگی؟ می دانی از فانوس آنگاه که تیرگی، راه می پوشاند؟ می دانی از یار سفر؟ می دانی از مقصد که هماره رنگ عوض می کند؟ می دانی از پایان، اگر پایانِ راه نباشد؛ پایان رویای سفر باشد؟ می دانی؟ می دانم که می دانی؛ پس بیا هم قسم شویم و پیمانی از سر جان ببندیم که من نیز سوداییِ این راهم.

بیا هم پیمان شویم که ضعف ها و حقارتهامان را همان طور که زیباییها و شهامت ها مان را؛ ببینیم. آنگونه که اشارتی بر مقدارمان باشد و شهادتی بر آنچه تا کنون نقش کرده ایم. آنگونه که سلامت نگاه هامان را گواهی دهد. آنگونه که هستیم.

بیا هم پیمان شویم که هر آینه یکیمان فرسود، گرد راهش از رخت سفر بزداییم، زخم های پاهایش مرحم نهیم، کوله بار از دوشش برداشته قدری سبکباری هدیه اش کنیم و آنگاه راهی که بی هیچ تردید، بی هیچ نشانی از ترسهای روزمرگی، بی هیچ سایه ای از شیاطین این روزها و بی هیچ فقدان ایمانی باورش داریم، نشان دهیم و بی اندک تاملی پای در آن نهیم؛ شاید که قبول افتد.

بیا هم پیمان شویم که آن چه بین ماست؛ آنچه ما را تا کنون به رویامان و معجزه راهمان و به همدیگر وفادار نگاه داشته است؛ مقدس شماریم. هر آینه ترسی، رخوتی، دردی، راه تیره کرد، به آتش مقدس این پیمان تیرگی بدریم و راه بگشاییم. به استواری این تقدیس تکیه کنیم آن گاهِ فروافتادگی و به رسیدن و پایان امیدوار تر باشیم که این گاه، گاهِ سربلندی پس از عبور از آتش است.

بیا هم پیمان شویم.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


نگهدارخانه - قسمت پنجم - عقاب

از پایین تپه مکعب عجیب غول پیکر چوبی، با آن درختهای زیبا که آن را روکش کرده بودند، توجه هر کسی که از آنجا می گذشت را جلب می کرد. مخصوصا بعضی از محلی ها به صورت تصادفی دیده بودند که درست لحظۀ غروب خورشید، در ارتفاع دو متری بالای ساختمان "نگهدار خانه" شکلی تشکیل می شود که بیشتر از چند لحظه قابل دیدن نیست؛ آنها که تخیل قوی تری داشتند می گفتند شبیه عقاب بزرگی از نور نارنجی و قهوه ای است. در توضیحات "پروژه تلاش برای دریافت کمک اجباری از فرشتگان" اینطور آمده بود : "بعد از تحقیقات انرژی شناختی معلوم شد که میخ نگهدار خانه می تواند در نقطه دقیق اتصالش، از قالب انرژی زنده نگهدارندۀ کره زمین بهره ببرد و این انرژی می تواند موجب اسارت طولانی مدت فرشتگان شود". پسر بچه ای که آن روز از تپه بالا می آمد با خودش به این نتیجه رسید که همۀ داستان های قومی پدران سرخپوستش حقیقت خالص بوده اند. او "عقاب" را دیده بود و طبق افسانه او هم به ارتش "محافظین روح" تعلق داشت.

گروه اسارت روز قبل به "نگهدار خانه" رسیده بودند. "او" را تا فضای داخلی مکعب بزرگ هدایت کرده بودند و اول دو صوفی، شاخه های اقریطس را که در طول سفر کاملا خشک شده بودند، بیرون انداختند، خودشان بیرون رفتند و زن روستایی، آخرین نفر بود که بیرون آمد. وقتی پایش را از در مربع شکل چوبی بیرون گذاشت، با صورت به زمین افتاد. "اثر نگهدار خانه ای" با کسی شوخی نداشت. حتی با ساده ترین موجودات کرۀ آبی. زنک کت سفید، با لبخندی به بزرگی دهان باز تمساح مسنی که یک تمساح کوچکتر را می بلعد، به سمت زن روستایی آمد و پروسه بهبود را شخصا انجام داد. سپس چند بار کاغذ ها را مرور کرد که چیزی از قلم نیافتد و با دستۀ کاغذ ها وارد نگهدار خانه شد. درست در لحظۀ ورود زنک بود که جنگیر یهودی حس خیلی عجیبی از بدنش گذشت. بیشتر شبیه این بود که از میان مه اکالیپتوس عبور کرده باشد. اما بجای اینکه پوستش خنک شود، حس می کرد که قلبش خنک شده است و دقیقا مطمئن نبود که این سرما خوش آیند است یا کشنده. اما این حس موجب شد که بیشتر بر دیدنِ لایه های اثیری اطرافش متمرکز شود. شاید دقیقه ای پس از وارد شدن زنکِ کت سفید به نگهدار خانه، همۀ گروه اسارت، صوتی را در درونشان تجربه کردند که تمامشان را از وحشت میخکوب کرد.

"یَهههوووووووومااااااااااااااتتتششششششاااااااااوومممممممم". که به صورت ارتعاشی عظیم و وحشتناک در مرکز سینه شان ادراکش کردند. ثانیه ای بعد همه مانند کودکی بی پناه که پدر و مادرش را می جوید و نمی یابد، با تمام وجود می لرزیدند. فقط پسرکِ پایین تپه بود که همان صدا را ادراک کرد اما لبخند زد. پسرک اسم اصلی "او" را درست شنیده بود و می دید که چه زیبا و پر ابهت است. یاد داستان های کتاب های مذهبی مدرسه اش افتاد که فرشتگان را با بالهایی سفید نشان می دادند و احساس تاسفی بابت حماقت خوانندگان آن کتابها کرد. پسرک این را نشانه آغاز تشکیل ارتش "محافظین روح " قلمداد کرد و به سرعت به سمت پایین تپه سرازیر شد که این واقعۀ مهم را به "دوست عجیبش " اطلاع دهد. وقتی به کلبه چوبیِ همیشه خالی دوستش رسید، مثل همیشه منتظر شد که بدون در زدن، در باز شود و او به داخل رفت. از دوست عجیبش پرسید که ارتعاش را لمس کرده یا نه و او جواب داد:" هنوز کوری و کریِ این روز ها، گریبانگیر راندگان درگاه نشده است " و ادامه داد که صدا را شنیده و می دانسته که زمانش رسیده. پسرک با اینکه مدت ها بود که با این دوستش آشنا بود، یادش نمی آمد که در مورد افسانه به او چیزی گفته باشد. اما از آنجا که این دفعۀ اولی نبود که دوستش چیزی را "از قبل" می دانست، تعجب نکرد و پرسید: ببینم تو هم جزو ارتشی؟ تو هم "عقاب" را دیده ای؟ و دوستش در پاسخ گفت: " این ضعف افسانه هاست که نشانه هایی برای اتفاقات بزرگ توصیف می کنند. غافل از اینکه بزرگترین اتفاقات در کمال سکوت و آرامش اتفاق می افتند" و این جمله را که گفت، پسرک کمی ترسید. درست مثل چندین دفعۀ گذشته که دوست عجیبش از این جملات گفته بود.

خانم رهبر کت سفید، بعد از اینکه در درونش اتفاق نگهدارخانه را حس کرد، خودش را به مکعب عجیب رساند و پس از بررسی کامل واقعه، فقط یک چیز خیلی نگرانش کرد. تصویری که در چشمان خشک شدۀ همکارش دید. چشمانی که مانند چشمان تمساحی خشک شده در موزه تاریخ طبیعی، به او خیره شده بودند و سفیدی برجستۀ آنها یاد آور گلوله سفید پنبه ای الکلی بود که بعد از تزریق استفاده می شود...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


هم اینک

از آن تودۀ سیال شنهای روان پرسیده اید که این همه سال و این همه -بی خانه ای برای فرود آمدنی ابدی -، چگونه شوق سیال بودن را حفظ کرده اند؟! از آن مار مقدس پرسیده اید که چگونه هزاران سال بر سر گنج اسراری - که هیچ کس حتی راهی به دروازۀ هزار پله اش نگشوده است - نشسته و هر آن به نگاهبانی از گنجش مومن تر است؟! از آن طارمی آهنی فرسوده پرسیده اید که چگونه تمام عمر دور بنایی ایستاده و بی هیچ -نگاهی از سر قدردانی و زیبا شناسی-،به نقش ساده و بی ارزش خود، مانند حماسه ای طولانی می بالد؟! از آن ساز کهنه پرسیده اید که این همه دست که بر او کشیده اند - بی هیچ اذن ورودی به سرای صوت مقدس - چگونه باز هم خود را به شاگردی عرضه می دارد؛ آنهم فقط به این بهانۀ ساده که باز هم کسی کوبۀ معبد صوت مقدس را زده است و شاید نیازمند است؟!

هم اینک آیا از خود می پرسید؛ به کدامین راه استوار هستید که شاید و فقط به این امید که سنگی از سنگفرش آن راه باشید که رهروی دیگر آن را ادامه دهد؟!

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


نگهدار خانه - قسمت چهارم - اسیر

هیچ کس، دقیقا نمی دانست که کت سفید ها از کجا آمده اند یا چگونه پروژه را طراحی کرده اند و یا حتی چگونه در امر ماوراءالطبیعه متخصص شده اند. اما همه در این مدت فهمیده بودند که آنها به کارشان مسلط اند و به اندازه کافی نیرو و اعتماد به نفس دارند که هر چیزی را در سریع ترین زمان فراهم کنند و تیم اسیر سازی هم به همان سرعت تشکیل شد. تئوری مدیر روابط عمومی دفتر بررسی امور ماوراءالطبیعه در مورد نزدیکی آنها با مسئولین بلند مرتبه دولتی یا روئسای خود دفتر هم با شکست مواجه شده بود و هیچ کس، ارتباط نزدیک با آن چهار زن کت سفید را تایید نمی کرد. این اواخر حتی شایعه شده بود که میخ "نگهدارخانه" را هم با خودشان آورده اند و در مستندات پروژه، به جنس یا طریقه ساخت آن اشاره نشده است. همه این موضوعات در کنار هم موجب شد که مرحله دسترسی و اسیر کردن چهار فرشتۀ اعظم به سرعت شروع شود.

تیم، از سه روحانی رتبه بالای "نظام برادری"، دو جنگیر آماتور اما قدرتمند مسیحی و یک جنگیر آماتور یهودی، دو صوفی و یک زن روستایی که گفته می شد در دور ترین نقطۀ یک روستای کوهپایه ای شمالی و بدون هیچ یک از مصادیق تمدن مثل برق، سوخت فسیلی، وسیله ارتباطی مخابراتی و ... زندگی می کند و دو بار باکره! حامله شده و هر دو فزندش بعد از دو سالگی ناپدید شده اند، تشکیل شده بود. کت سفید ها، تمام مراحل دستگیری را ساده شرح داده بودند. بدین صورت که آنها به طرز اسرار آمیزی می دانستند که فرشتگان اعظم در روی زمین در هر لحظه نماینده ای دارند و این نمایندگان به نحوی بسیار پیچیده با "خود"  اصلی آن فرشتگان در اتحاد کامل اند و کار مرکز کره ای به شعاع "زمین تا عرش" را می کنند که در محدودۀ آن، فرشتگان به وظایف خود در قبال انسان ها عمل می کنند. و همچنین اینکه این نمایندگان نسبت به دستوری که از صوت خاصی تشکیل شده است و به صورتی قوی و دقیق  ادا می شود، کاملا مطیع هستند.(به عنوان مثال آنها گفتند که صوت مربوط به اسرافیل، "هیبوفهشت مایتایو هویم" است.) تیم می بایست در کنار هم در سه دستۀ سه تایی (دلیل این ترکیب را کسی نمی دانست!) به محل آن نمایندگان می رفتند و زن روستایی باید صوتی را که توسط روحانیون رتبه بالا قوی و غنی شده بود را به زبان می آورد و در دل از آن نماینده می خواست که با آنها همراه شود و بعد به سرعت راهی مکان نگهدارخانه می شدند. جنگیر ها باید مراقب جذب شدن دیگر نیرو های سرگردان ماوراءالطبیعه؛ که گفته می شد تعدادشان از انسانها بسیار بیشتر است. می بودند و در صورت لزوم آن ولگردان ماورایی را می راندند. صوفی ها در کنار زن روستایی دو شاخه سبز از گل اقریطس در دست نگاه می داشتند.

همه چیز به طرز ناراحت کننده ای ساده و "از قبل تعیین شده" بود. در سفری نه روزه به اولین محل رسیدند و کلبه چوبی مدرنی را دیدند که در مدخلش دو کودک بازی می کردند. از آنها سراغ خواهر بزرگشان را گرفتند و پسر کوچکتر با سر به پشت خانه اشاره کرد. هر نه نفر به همراه یکی از کت سفید ها به سمت پشت خانه حرکت کردند. سه روحانی دستهای هم را گرفته بودند و صوتی را زمزمه می کردند و چشمانشان انگار که هر لحظه غیب و ظاهر می شد. جنگیر ها هم درست انگار که در حال بازی موش و گربه با تعدادی خلاف کار فراری هستند، اطرافشان را با علامت هایی نشانه می رفتند. زن روستایی جلو می رفت و صوفیان در دو طرفش با شاخه های گل اقریطس او را مشایعت می کردند. لحظه ای که زن روستایی پشت خانه پیچید، قلبش مملو از بغضی بسیار بزرگ و عمیق شد و با صدای بلند شروع به گریه کرد. کت سفیدِ همراهش، به سرعت جلو آمد و در حالیکه به شدت از نگاه کردن به روبروی زن روستایی خودداری می کرد، با دستش ضربه ای کوتاه به سینۀ زن زد و او را از گریه شدید، نجات داد. همان موقع روحانی ها رسیدند و زن صوتی که آنها زمزمه می کردند را با صدایی عجیب ادا کرد. صدایی که انگار از سه گلو بیرون می آمد.

"او" بلند شد و پاهایش که به ظرافت پای بچه آهو یا ملخی بود، توجه کت سفید را جلب کرد. اما زنک روی خود را به سرعت برگرداند و به جنگیر ها علامت داد. زن روستایی نمی توانست در دلش آرزو کند که "او" همراهشان برود. چون در آن لحظه آرزویی نداشت. هیچ خواسته یا آرزویی. زن روستایی دلش کوهستان خود را آرزو کرد و سبکی سینه اش را که حالا مانند قطعه ای عظیم از سرب سنگین شده بود. اما ضربۀ مجدد کت سفید، آن بیچاره  را به خود آورد و در دلش خواسته ای گذشت. چشمان مورب و درشت "او" که سفیدی اش به نظر بیش از اندازه بزرگ بود، لحظه ای اطراف را کاملا جستجو کرد. گویی تمام عالم را آنی از نظر گذراند. اما ظاهرا آنچه به دنبالش بود نیافت. به دنبال گروه راه افتاد و در آخرین لحظه که از جلوی خانه می گذشت، دستی به سر پسرک کشید. در آبی عمیقِ چشمان پسرک، گویی آنی تمام تاریخ بشریت مانند میکروفیلمی دیده شد و "او" با دیدن چیزی که می خواست در آن چشمها ببیند، گویی اندکی راضی شد. بعد نگاهی به پشت گردن کت سفید انداخت که اگر کت سفید بر می گشت و آن نگاه را می دید، شاید در ادامه دادن کارش تجدید نظر می کرد.شاید...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :