کتاب بازی

باز هم لیلای عاقلانه بازی ساخته:

آن روز بخصوص، در آن خیابان قدیمی و کمی آرتیست پسند، پشت ویترین آن کتاب فروشی خاص غلغله ای بود. از قاب پنجرۀ اتاق من که طبقۀ بالای یک عتیقه فروشی بود، صحنه شبیه یکی از سکانس های کاریابی آمریکای دهه چهل بود. همه از روی هم رد می شدند که بتوانند ویترین کتاب فروشی را لحظه ای ببینند.

از صبح آن روز که طبق عادت همیشگی، نگاه های دزدانه ای به مشتری های کتابخانه می انداختم، رفتارشان به نظرم عجیب و حتی کمی دیوانه وار می رسید. پیشتر ها به محل ایستادنشان و زمان نگاه کردنشان به ویترین دقیق می شدم. کتاب فروشی معتبر و قدیمی بود و ویترین نسبتا بزرگ و زیبایی داشت و دسته بندی کتابها در ویترین، بصورت افقی بر حسب موضوع و عمودی بر حسب قیمت انجام شده بود و این موجب می شد که با دقت به محل ایستادن و زاویه نگاه عابر و زمان توقفش، بتوانم حدسی در مورد وضعیت اجتماعی و کمی هم کیفیت فکری او بزنم. اما آن روز وضعیت متفاوت بود!

اوایل صبح که معمولا کسی ویترین کتاب فروشی را نگاه نمی کند، یکی دو نفر را دیدم که پس از چند ثانیه مکث در مقابل ویترین، حرکت های ویژه ای حاکی از تعجب یا ترس از خود بروز می دادند و به سرعت وارد مغازه می شدند و پس از چند دقیقه با کتابی در دست به سرعت از کتاب فروشی خارج شده و احتمالا به دنبال مکانی برای خواندن سریع آن می دویدند. در ساعات بعدی این واقعه به تعداد بیشتر و با حالات جدید تری در مشتریان تکرار شد. تا آنجا که ازدحامی پدید آمد و هر کس سعی داشت راهی به سوی ویترین بیابد و وقتی خبر به گوش خبرنگار های گوشه و کنار شهر رسید، جنجالی بزرگ براه افتاد.

معمولا وقتی قرار بود اثری از نویسنده ای شهیر به صورت عمومی عرضه شود، همه چیز از قبل آماده بود. اگر هم فروش اثری جدید از نویسنده ای گمنام و با ریسک خود کتاب فروش در چنین جای با سابقه ای شروع می شد، نمی توانست در چند ساعت اینچنین غوغایی ایجاد کند. من هر چه سعی کردم دنبال دلیلی اقتصادی – که معمولا دلیل اصلی چنین تجمع هایی است – برای این اتفاق بیابم موفق نشدم و بلاخره کنجکاوی بسیار زیاد مرا بر آن داشت که هر طور شده بتوانم نگاهی نزدیک تر به ویترین داشته باشم.

چند دقیقه طول کشید تا دوربین شکاری پدرم را از انبار کوچکم پیدا کردم. کنجکاوی عجیبی مرا مجبور کرد که ابتدا به صورت و رفتار چند تن از افرادی که به ویترین و درب کتاب فروشی نزدیک بودند توجه کنم. همه شان بعد از چند ثانیه نگاه کردن به قسمت های مختلف ویترین و بعضی ها شان با نگاهی به چند نفر از افرادی که نزدیک آنها بودند - انگار که دنبال آشنایی می گشتند تا از دیدش مخفی شوند -  سعی می کردند که وارد کتاب فروشی شوند که در آن لحظه تقریبا محال می نمود.

 پس از آن با دقت و تلاشی بسیار سعی کردم عنوان آن چند ردیف کتابی که از بالای سر جمعیت و از زاویه دیدم قابل روئیت بود بخوانم که دفعتا به کتابی برخوردم که نور بنفشی از آن به چشم می خورد. پس از چند ثانیه نگاهم به قسمت عنوانش خیره ماند. بار دیگر به آدمها نگاهی انداختم. اما هر کدام از آنها جای خاصی از ویترین را با حیرت و ترس نگاه می کردند. دوباره به عنوان کتاب نگاهی انداختم و سرمایی روی تیره پشتم احساس کردم. نمی دانستم که می توانم خودم را به کتاب فروشی برسانم یا قبل از آن از تردید و بهت سقوط می کنم. روی جلد نوشته بود: "ای حامد پاپتی من خدایت هستم که با تو سخن می گویم"

 

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


جادو

دلی در کار ساختن بود. نگاه رهروی دزدانه بر کارش خیره مانده بود. دل که از ساختن لحظه ای فارغ شد، رهرو را خیره به آفریده اش یافت. به زیبایی مرواریدی که از عمقی شفاف می درخشد، به روی رهرو خندید و گفت: این که می بینی "دوستی" است که می سازم. زمانی که "عشق" می ساختم هم بخاطر دارم که از همین راه می گذشتی و مرا که دیدی صدای قلبت را شنیدم که می گفت: کاش جادویی کند که اینکه می سازد، ابدی باشد. حالا من آن دلی هستم که جادو آموخته است.

 

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :