احوال پرسی مان

سلام.(نمی دانم کی به شما گفته کسی در این نوشته ها سلام نمی کند.) خوبید؟(باز هم که دارید اخم و ترشی می کنید؟ لابد باز هم همان ها گفته اند نباید احوال پرسی کرد؛ ها؟) من هم خوبم. حتی او هم تا چند وقت پیش خوب بود. همه اش می گفت "خدایا شکر. شکم سیری داریم و دلی خوش که از مال دنیا برایمان کافی است". تازگی ها چه خبر؟(اه باز هم که همان سوال تکراری؛ ها؟) من هم خبری ندارم ولی از او که پرسیدم، گفت "باورت نمی شود دنیا دارد به هم می ریزد". دقیقا من هم مثل شما از فکرم گذشت که بگویم  این حرفها تکراری است و  پدرِ پدر بزرگ من هم (خدا اموات شما را هم بیا مرزد) به مادرِ پدر بزرگم (نور به قبر همۀ رفتگان ببارد) که همسر دوم یا سومش بود، دقیقا همین جمله را گفته بود و از این حرفها؛ که در ادامه گفت "عرب ها می خواهند پولهای نفتی که اینهمه سال جمع کرده اند بدهند این مبلغین کاتولیک، پدر مسیحیت را در آورند". بله من هم لحظاتی چند به این غیب گوییِ تاریخی فکر کردم. حتی به این فکر هم افتادم که همان طور که سید های آنچنانی شجره نامۀ آنچنانی تر دارند، او هم مسیر اجدادی خود را تا خود نوسترآداموس روی کاغذ دارد. اما کمی دقت به چشم هایش که حرکت های ریزی به چپ و راست داشت، من را از این فکر آزار دهنده که شاید راست بگوید دور کرد. تازه (همان ضمنا است ولی اگر دقت کرده باشید داریم کمی خودمانی حرف میزنیم ها!؟) الان که  کمی منطقی تر به حرفهای قدیمش فکر می کنم، می بینم از خیلی قبل تر ها از این در فشانی ها کرده بود. مثلا آن باری که گفته بود "اگر یک کوله داشتم که مطمئن بودم وزن همۀ دروغ های بشر را تحمل می کند، دور دنیا می گشتم و همۀ دروغ ها را جمع می کردم؛ شاید این لایۀ ازن هم خوب می شد" یا آن روز که کنار دریا نشسته بودیم و یکهو گفت "هر چه نگاه می کنی آب است. لابد لایق چشمی بینا تر نبودیم که بتواند همه ماهی های توی آب و حتی تک تک گوش ماهی ها را هم در آب ببیند بلکه کمی عمیق تر دیدن را یاد بگیریم".

 بله عرض می کردم که ما هم خوبیم و مشغول فرار از هر چیزی که ما را می ترساند. (باور کنید تمام تلاشم را در کمی با مزه تر نوشتن می کنم. اما نمی دانم چرا هی اینطور می شود.) این بدیهی به نظر می رسد که هر کس از چیزی یا چیز هایی می ترسد و باز هم معقول به نظر می رسد که وقتی از چیزی ترسید از آن فرار کند. اما این که به این کار مشغول! باشد کمی برای خودم هم عجیب است. او را نگویید که  دوباره  کفری می شوم . دو سه باری که پیش آمد که بترسد، آنقدر غیر معقول نترسید که من هم آخرش از او پرسیدم : ببینم تو عقل نداری!؟ منطق سرت نمی شود!؟ نمی بینی!؟ و خیلی عادی (حتی عادی تر از خوردن پیاز با قورمه سبزی) جواب داد "اگر من هم اندازه شما ترس را می شناختم عاقل می شدم". بله خوب معلوم است که او این روز ها مشغول فرار نیست و اصلا عقلش به این چیز ها نمی رسد. چه برسد به درک جهانی از بحران پول و آگاهی سیاسی از پیامد های رویارویی فرهنگ ها و موج سوم و ...

راستی حال آرزو هایتان چطور است؟(من درست مثل مجری های بی مزۀ برنامه های خانواده ام؟! من ؟!) باز هم می گویم فقط سعی کردم کمی ظریف تر به نظر برسم. بهتر از این بود که بپرسم حال کفش مارک دار جدیدی که خریدید چطور است یا از احوال کدام هم سایه تان بیشتر خبر دارید یا از چیزی بپرسم که حد اقل روزی هزار صفحه درخت بی گناه را به رنگ و جوهر و دروغ آلوده می کنند که آن موضوع را  مهم و دارای ارزش صرف وقت و فکر نشان بدهند و حواسمان را پرت کنند و شکلاتمان را از دستمان بگیرند.(می دانم خیلی از ما دیگر بزرگ شده ایم و از آن شکلات ها نمی خوریم.) اعتراف می کنم که وقتی او از من همین احوال آرزو ها را پرسید، گفتم من فقط یکی دارم آن هم اسمش آرزو نیست آتوسا است. با لبخندی یک وری گفت "پس بگذار کمی رک تر بگویم. منظورم همان آرزو هایی است که هر از چند گاهی سرشان را لب جوی فراموشی یا آن بلوغِ به اصطلاح فکری ات می گذاری و گوش تا گوش می بری".بله من هم موافقم که کمی آرتیستیک گفت. ولی حداقل از معمولیِ کمرنگ، بهتر بود.

 اصلا می دانید چیست؟ (ایلده)این وضع سلام و احوال پرسی نیست. من هم که روحیات لطیفی دارم و از این گوشه کنایه ها که می زنید، می رنجم. می دانم که منظوری ندارید. اگر داشتید که می گفتید! من حتی به عنوان صمیمی ترین دوست او هم وقتی چنین تعابیری برای حرف ها و رفتارهایش بکار می بردم ابرویی بالا می انداخت و می گفت "یک روز من هم یاد می گیرم. شاید آن روز دیگر کسی را نرنجانم. فقط دوست داشته باشم"

 

می توانم خواهشی بکنم ؟( نه!؟ این روز ها کسی حق ندارد از کسی چیزی بخواهد؟)می شود دائم نپرسید او کی است ؟

 

 

.

.

.

 

"خدایا شکر. شکم سیری داریم و دلی خوش که از مال دنیا برایمان کافی است"

 

"باورت نمی شود دنیا دارد به هم می ریزد"

 

"عرب ها می خواهند پولهای نفتی که اینهمه سال جمع کرده اند بدهند این مبلغین کاتولیک، پدر مسیحیت را در آورند"

 

"اگر یک کوله داشتم که مطمئن بودم وزن همۀ دروغ های بشر را تحمل می کند، دور دنیا می گشتم و همۀ دروغ ها را جمع می کردم؛ شاید این لایۀ ازن هم خوب می شد"

 

"هر چه نگاه می کنی آب است. لابد لایق چشمی بینا تر نبودیم که بتواند همه ماهی های توی آب و حتی تک تک گوش ماهی ها را هم در آب ببیند بلکه کمی عمیق تر دیدن را یاد بگیریم"

 

"اگر من هم اندازه شما ترس را می شناختم عاقل می شدم"

 

"پس بگذار کمی رک تر بگویم. منظورم همان آرزو هایی است که هر از چند گاهی سرشان را لب جوی فراموشی یا آن بلوغِ به اصطلاح فکری ات می گذاری و گوش تا گوش می بری"

 

"یک روز من هم یاد می گیرم. شاید آن روز دیگر کسی را نرنجانم. فقط دوست داشته باشم"

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


هو حقِ حقِ الحق

هو حق   هو حق   هو حقِ الحقِ الحق   

                                             هو هو حق حق    هو حق حقِ الحق 

هو حقِ الهو حقِ الهو حقِ الحقِ الحق 

                                                  هو هُوََ حق حقِ الهو هُوَ حق حق

 

 

قرار از من ببردست او به جان می بایدم رفتن 

                               هم او جانم بدادست و به قربانش طلب کردست

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :