همه عاشقید. همه

شما بزرگواران، همه عاشقید. شما زیبا اندیشان همه عاشقید. شما که درّ و گوهر عالمید. شما عاشقید. می دانم که می دانید از کدام ارزش ها سخن می گویم. می دانم که می دانید از کدام رنگ دوست داشتن و مهر سخن می گویم. آری همان که با آن هماره دنیا را دوست می دارید. همان که با آن آرزوی خیر و برکت می کنید. "همان که با آن عالمی در دلهاتان ساخته اید به زیباییِ بهشت موعود" و من می دانم که در این عالم شریکم. اذن شراکتتان را تقدیس می کنم. پاکی اندیشه تان را در تمام لحظات، در آبی بی کران آسمان ها و دریا ها می بینم و به خود می بالم که انسانم و در معرض این همه عشق، آنهم فقط از جانب شما. لایق پرواز هستید . آنهم بر بالهای زیبا و ابرگونۀ عشق. مبارک.

پریدن را سزاواری

    تو ای انسان خدا در توست

        دمِ روح القدس گِل را چنین کردست.

          پریدن را سزاواری 

 

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


بغضی کهنه با بهانه ای نو

نمی دانم از اولین بار که این بغض عجیب را تجربه کرده ام چقدر می گذرد اما درست مثل همین است. همین که الان دارد خفه ام می کند.

اولین بار، خاطره ای محو از کودکیِ دور دستی است که بغضی بابت خطایی ظاهرا جبران ناپذیر را به خاطر می آوُرُد. بغضی همراه با ده ها فکر عجیب و بی نتیجه برای عوض کردن شرایط و برگرداندن آب رفته به جوی و حتی دعاهایی که از اقتدار اعظم می خواست با معجره ای چیزی جلوی آبروریزی و خرابی ناشی از آن خطا را بگیرد و قول و قرار که این آخرین بار شیطنت و خطاست! و هزار لحظۀ بی پایان و قلبی سنگین که تا صبح بعد و حتی بعد از وقوع معجزه، تحت فشار تمام آن درد می تپید و در انتها ... سبکباری بعد از معجزه و شادی خاصی از نوعی که بعد از این حوادث پدید می آید و فراموشی آن اتفاق درد آور و هوس شیطنتی دیگر. شاید تا امروز هزار بار دیگر شرارتی، بغضی پدید آورده و دعایی، معجزه ای پیش آورده و شادی و وعده هایی فراوان به وجود نا چیز بی لیاقت و ... باز هم شرارتی دیگر و باز شدن مسیری برای دردی دیگر و بغضی دیگر.

آخرین بار قبل از این بار را اما خوب به خاطر دارم. قول داده بودم اگر بخیر بگذرد، به غیر از روشنی به هیچ نیاندیشم و غم هیچ چیز را نخورم مگر گذر لحظه ای و آنی که بی شادمانی بگذرد. قول و قرار های دیگر را هم حتی یادم هست. که آی! هدف هیچ مگر زیستنی سراسر نشاط. مسیر هیچ مگر به سوی آرامشی ناشی از هیچ مگر بی نشانی. قضاوت هیچ مگر بر دل خود که آیا این آن که می گذرد، دنیا را در خود داشته یا نه و هزار و یک وعدۀ رنگارنگ دیگر.درد که رفت آن بار آخر اما سودایی دیگر آمد که خود شرارت بود. سودای انسان شدن. سودای زیبا زیستن آنهم بدون تعهد به همۀ آن قرار ها. سودای بی سودایی.

 این بار نمی دانم اما از چه، بغضی دارم که اگر اندکی دیگر در گلو بماند، جانم را می گیرد. بغض همان بغض کهنه است اما بهانه اش نو. اتفاقی ساده افتاده است اما اشاره اش به همۀ دلبستگی های عالم است. این بار اما می خواهم برای آخرین بار، دعا کنم. دعا کنم که اگر این یکی به خیر بگذرد،عهد می کنم تا ابد غلام "شادمانی" و "عشق" باشم یا... بمیرم.

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


بازی اگر نامرئی بودید...

همه اش به او مربوط بود. چون ساده و تمیز بود. مثل چشمه های قدیمی خانه های اربابی تهران قدیم. من حتی باورم نمی شد او کتاب مرد نامرئی را نخوانده باشد یا فیلمش را ندیده باشد. اگر نه از باند پیچی تمام صورتم باید می فهمید کاسه ای زیر نیم کاسه است. اول که دیدمش داشت با یک جفت سنگ سفید و سیاه بازی می کرد. آنهم در لابی آن هتل پنج ستاره کنار تمام کسانی که  به نوعی مشغول به رخ کشیدن مقدار دارایی شان بودند. مطمئن شدم دارد دنبال مسیری معنوی می گردد. بعد از کوئلیو (یا همان کوئیلو) و پاندر و ریچارد باخ و خیلی های دیگر، همه باورشان شده بود این راه ها به جایی متعالی راه دارد. من از فرصت سو استفاده کردم و به سمت کاناپه های راحتی لابی رفتم. روبرویش ایستادم و گفتم: با تمام مشخصات ترسناکی که دارم اجازه می خواهم سر میز شما بنشینم. با تعجب و بی صبری مرا نگاه کرد. به سو استفاده ادامه دادم و گفتم : درست است. برای رهروان حقیقت همیشه نشانی می آید و من امیدوارم آنچه می خواهی ببینی. دودوی مردمک چشمانش را فراموش نمی کنم و نم رنگینی که با لحن صدایش در آمیخته بود و نماد شوق در راه معنویت بود. گفت: می دانستم می آیید و چیزی نشانم می دهید. من با کمال خونسردی گفتم: چیزی هست که نشانت می دهم و نمی بینیش! ساعت ده شب در همین لابی می بینمت.

تا آن ساعت وقت داشتم به تمام آن سالها فکر کنم. از لحظه ای که خیال نا مرئی شدن، بعد از خواندن کتاب، خواب آن شب را از من گرفت تا پیدا شدن آن آدرس عجیب و دیدن آن آقای یک دست و شروع تمرینات و سالهای ریاضت عجیبی که برای ثانیه ای دیده نشدن بر من گذشت و آنروز که نامرئی بودن اجباری شده بود زیرا که بیش از حد مجاز خواسته بودمش. آری من بیش از حد خواسته بودمش. برای تمام نداشته هایم؛ آزادی گشتن به دور دنیا، توان حضور در ارکستر های بزرگ و نشستن کنار نوازنده های بزرگ آنهم فقط برای دیدن دستانشان و حسشان از نزدیک ترین فاصله، داشتن توانایی خاص و عجیبی که وقتی می خواستم از ایده ای، اندیشه ای که از وجودم بر می خواست دفاع کنم، آنرا به عنوان وجه تمایز یا برتری برایشان نمایش دهم؛ آنهم فقط به این دلیل ساده که مردم عقلشان به چشمشان است دلشان نیز، توان حضور در خلوت کسانی که می دیدند دوستشان دارم ولی در حضور من انکارش می کردند و اینکه ببینم آنها هم در خلوتشان مرا دوست دارند، و حتی داشتن قدرت ترساندن نا مردمانی که حقوق مسلم انسانیم را در مکانها و زمانهای مختلف خورده بودند و از کسی یا چیزی بیم نداشتند. همه اینها خواسته مرا از حد مجاز گذرانده بود و محکوم به نا مرئی بودن شده بودم. باری ساعت نه و پنجاه دقیقه همۀ اضافات را از خودم جدا کردم و کاملا نا مرئی به لابی رفتم.

نشسته بود و با انگشتانش بازی می کرد و به هم گره شان می زد. به همان اندازه که نگران بود مشتاق هم بود. رفتم و روبرویش نشستم. باصدای بسیار آهسته شروع به صحبت کردم. جیغ کوتاهی کشید ولی به دقت به فضای خالی روبرویش خیره شده بود. داشتم به او می گفتم زحمات او به نتیجه رسیده و این صدا که می شنود، تایید پاکی و درستی اوست و دست آخر شاخه گلی از گلدان روی میز به سمت او بردم. این ضربه آخر کاری بود. اشک به پهنای صورتش جاری بود و لبخند نیز. به او گفتم از آن لحظه به بعد می تواند هر چه در درونش می خواهد به عینیت برساند. انگار که منتظر شنیدن این جمله بود. دست دراز کرد و از  همان فضای خالی، شاخه گلی کند و به سمت من آورد. بهت عمیق نامرئی من را ندید که اگر می دید شاید ایمان تازه و خالصش اندکی کم می شد. اگر می شد شاید و فقط شاید آن طور مرا نمی گذاشت برود. آن هم چه رفتنی. لبخندی به بزرگی یک گل آفتاب گردان به همان درخشش و طراوت زد و چشم بر هم گذاشت و ... رفت.     

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :