آنروز؛ امروز اما

آنروز آمدید. با صد سوار. با هزار شمشیر آختۀ آموخته هاتان. با تمام بار اندیشۀ از پیش آزموده تان. آنروز که آمدید نهالی تر بودم و ضخامت بودنم آنقدر کم بود که تبر هاتان را به کمر آویختید و با شهوت شکستن، آن هم با دست خالی پیش آمدید. آن روز "مزدور زمان" بودید که به تاراج اندک امید نو شکفته از عشق و ایمانِ توأمانم! آمدید. آمدید که امید را فرومایگی تعبیر کنید. آمدید که افسانه ها را بی اجر کنید. آمدید که دانشتان را "لوح ده فرمان" قلمداد کنید.

 آنروز  که آمدید، معنی تهاجم، آنهم  به هر چیز! را فهمیدم.

امروز اما، بر صد سوارتان هزار شقایق عاشق می شورانم. هزار شمشیر آموخته هاتان را به حرارت هو حقی ذوب می کنم. متاع "پیش آزموده ها" تان را به "معجزه" ای، مفت! می خرم. نهالی که آنروز به قصد شکستنش آمدید، درختی شده؛ تنومندیش آزادی، شاخ و برگش همه ترنم و شادی. امید نوشکفتۀ آن روز، سدی شده، ساخته از شک و ایمانِ پس از آن.

 از مزد آن روزتان بیشتر و بیشتر، بهای آزادگی را با جانم می پردازم و "زمان" و شما را شرمندۀ "مزدوری" می سازم. امروز این مقامِ "امید" است که فرو مایگی را می شناساند. افسانه ها امروز، دلی ساخته ند که "اجر افسانه" به خون خود می پردازد. دانش را شعله های درون خودش، آن هم روز به روز، خشتی خام می کند که بر آن هیچ فرمانی نقش ابدی ندارد. می دانم که باز می آیید اما...

امروز که می آیید، با ده هزار شاخۀ لطفِ انسان بودن، پذیرایتان هستم.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


و اما روز اول

در حالی که در آینۀ بزرگ جهان نما به سر و وضع خود می نگریست، آمادۀ اولین روز می شد. تصمیمی سریع و قطعی برای آفرینش داشت و از آنجا که بسیار با هوش و خبره بود،  به سرعت عوامل روشنی روز را فراهم کرد و مطمئن شد که ذخایر هسته ای کافی برای روشنایی موجود باشد. این روز اول بود. به شرایط با دقت و وسواس شدیدی نگاه کرد و به نظرش رسید برای اینکه اوضاع قدری بهتر و سود آور تر باشد، نیاز به آسمان هست. و فضای کافی برای مطالعات گران و مهم فضایی و تلسکوپ ها و ایستگاههای فضایی و غیره و اینگونه شد که آسمان از آبهای پایین جدا شد و این بود روز دوم. هیجان و شادی این لحظه را با ایجاد خشکی جشن گرفت و نیک می دانست دارد چه پیچیدگی شیرینی می آفریند.اگر خشکی نمی بود که مسائل مهمی مثل مرز های جغرافیایی که کشور ها و سیاست ها را تشکیل دهد ویا لایۀ ازنی که مقدار زیادی دانشمند را که خود مزاحم دوست داشتنش بودند؛ سرگرم کند و خیلی فاکتور های سودآور دیگر وجود نداشت. و اینطور شد که دریا و خشکی را به مجموعه افزود و منابع دیگری که می دانست در زمان مناسبی بسیار کمیاب می شوند، مانند نباتات و گیاهان را نیز تعبیه کرد و این بود روز سوم. صبح روز بعد در حالیکه به زیبایی خودش به دقت نگاه می کرد و می دانست تمامی عنوان های مهم تمام زمان، از جمله میس ورد همۀ دورانها و میس بیوتی همۀ عوالم و غیره را از آن خود دارد، آماده می شد که یک قسمت زیبا به مجموعۀ نشاط آورش اضافه کند. مجموعه اجرام بسیار لوکس و تجملی به نام ستاره ها. از همان موقع می دانست که دارد برنامۀ زمان و گذر عمر و طالع و بخت و این جور مشکلات را می سازد اما چاره ای نداشت. بسیاری دیگر نیز بودند که از این حرکت و مخصوصا از ایجاد دو تا از بزرگ تر هاشان یعنی خورشید و ماه کلی استفاده های مثبت می کردند. انرژی های سبز، شعبده های کره نقره ای، "طرف تاریک ماه" و خیلی هنر های دیگر. این گونه شد که با دست خودش بساط تئوری های ساختار جهان و نسبیت و مهبانگ1 را بنا کرد. و این بود روز چهارم. باید قبول کرد که آن همه آب و خشکی، بدون هیچ حرکت و هیجانی واقعا دور از تدبیر و هوش سرشارش می نمود. از این رو در آبها همه نوع موجود ایجاد کرد و برای اینکه پیچیدگی اکو سیستم ها زیاد تر و با نمک تر شود تنوع اندازه را از بسیار ریز تا بسیار بسیار بزرگ قرار داد و یکی دو موضوع  بانمک نیز ضمیمۀ این خوش ذوقی کرد؛ اول این که ریز ترین ها را غذای بزرگ ترین ها کرد و بالعکس؛دوم اینکه بعضی قسمت های آبها را آنقدر عمیق و خاص شکل داد که انواع خاصی از حیات در آنها قادر به زیستن باشند و مطمئن بود که روزی سر اینکه کدام کشور اولین بار به آن مکان ها می رسد و از دیدن آن گونه های جالب حیات چه نتایج علمی به دست می آورد، دعوا خواهد شد. اما چه می توانست بکند. آن ظرافت و لطافت باید خود را نشان می داد. حتی آنقدر که  پرندگان را که آن همه لطیف و دوست داشتنی بودند به مجموعه اضافه کرد. و این بود روز پنجم. در همین اثنا بدون دقت به اینکه ممکن است موجوداتی از دریا به خشکی بیایند و برای خود زندگی جدیدی بسازند، تصمیم گرفت خشکی را نیز از حیات مملو سازد و بنابر این شروع به ایجاد انواع حیوانات و خزندگان کرد و به همه شان حق استفاده از همدیگر را داد. حقی برابر که برای هر موجودی نوعی برتری و در عین حال تساوی می ساخت. در همین روز ششم بود که  آن دو خیلی بی صدا دست به کار شدند. سیتان از یک طرف و گابریل از طرف دیگر. ضمن اینکه دائم از زیبایی، زکاوت و بزرگی او تعریف می کردند و از این آفرینش زیبا و شادی آور تقدیر می کردند، آرام شروع به پیاده کردن برنامه شان کردند. قصدشان این بود که برای آینده خودشان شغلی ایجاد کنند. در دنیا به آن قشنگی و کمال کاری برای آن دو وجود نداشت. شاید کار های خرده و جزئی مثل نظافت یا... اما آندو نقشه ای داشتند و سیتان شروع به صحبت کرد که : جان حقیر من به فدای شما. اینهمه زیبایی که ایجاد کردید حیف نیست که سرور و آقایی نداشته باشد؟ و گابریل این طور ادامه داد: شما که سروری همۀ ما و همۀ جهان را زیبنده اید، آیا می خواهید این شاهکار را بی هیچ سود و منفعتی رها کرده و فقط نظاره گر باشید؟ این خوان زیبا را موجودی که نمایندۀ شماست و زیبایی و بزرگی شما را می ستاید، می تواند دگرگون کند و ارزش حقیقی اش را آشکار کند. سیتان با بالهایش به گابریل سقلمه ای زد. اما دیگر دیر شده بود. او انسان را مانند خود خلق کرد و به سیتان و گابریل گفت : این هم کار شما. دیگر برای همه کاری هست و برای همه سودی. و این بود روز ششم. او خشنود گشت و به انتظار روز هفتم بود.

١-مهبانگ:نام درست و حسابی بیگ بنگ.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


بازی از اینور از اونور از بالا از پایین

روزگاری در سرزمینی بسیار دور یا نزدیک، درویشی یا شاید شاهی زندگی می کرد که کرامات بسیاری داشت. از جمله آن کرامات این بود که نان را با دست می خورد و دیگر این که با خوردن دانه خرمایی، یک ماه زنده می ماند. و در همان سرزمین افرادی زندگی می کردند که سرایی و اسبهایی و دارایی و جاهی داشتند و باز دم از بدبختی و تیره روزی می زدند یا هیچ نداشتند و می گفتند ما ثروتمند ترین هستیم. در کوچه های این شهر شحنه هایی یا شاید دوستداران کودکانی زندگی می کردند که هر روز برای کودکان یا بزرگان همان دیار بازی هایی یا شاید قوانینی می ساختند. یکی از آن بازی ها یا قوانین نامش این بود "از این ور از اون ور، از بالا از پایین" کودکان این بازی را در دسته های کوچک یا بزرگ بازی می کردند و بزرگتر ها این قانون را اطاعت می کردند یا شاید که زیر پا می گذاشتند. درویش یا همان شاه روزی به گشت زنی شاهانه یا دریوزگی مشغول بود که دید دو کودک یکی چهار ساله و یکی سی و چند ساله دارند سر بازی یا قانونی مشاجره می کنند. از احوال که جویا شد یا با بی تفاوتی عبور که کرد، فهمید یا شاید هم نفهمید! که موضوع بر سر قانون یا بازی مذکور است. مشکل آنجا بود که کودک سه ساله دائما می خواست "از اینور و از بالا" بازی کند. اما آن کودک سی و چند ساله اصرار داشت که تو مگر قانون سرت نمی شود؟! قانون" از آن ور و از پایین" است. شاه که دریوزگی آن روزش عایدی خوبی نداشت، گفت من که نمی فهمم شما چه می گویید اما اگر روزی از درویشی هم نانی در نیامد، نویسنده می شوم راجع به شما هم می نویسم که این نوشتن بسیار پنبه ای لطیف است.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


شما هم لطفا باور کنید

خواهش می کنم. تو رو خدا باور کنید. از همۀ شما می خوام باور کنید. التماس از باب لمس. التماس می کنم!!! خوب معلومه چی رو می خواهم که لمس کنید. این که مطلب، نود و نه درصد عمومیه. این که: این مطلب سواد کم نویسندشو که منم نشون میده. این که: آدم که از ایرانش دور میشه، حتی اگه بر خلاف خیلی ها که تو اروپا و آمریکا و استرالیا زندگی می کنند،حدود هزار و پونصد کیلومتر از تهران دور باشه؛ یعنی حدود فاصلۀ تهران تا سراوان تو سیستان و بلوچستان، باز هم انقدر دوره که ادراک و احساسش با نزدیک ترین دوستاش خیلی متفاوت میشه. میدونید مخصوصا چه زمانی؟ وقتی که سعی می کنید با اونها نزدیکِ نزدیک باشید. باور کنید یا نه این خیلی واقعی بوده. اونقدر که مردن با رفتن هیچ فرقی نداره!!!.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :