خِرَدِ خُرد

نقشی را از سر شوق، آغاز می کنی بر لوحی آنقدر خالی که اثر آغازینِ قلم، آنگونه بی پروا می نماید که می پرسی؛ این همه بی پروایی در تو پنهان بوده است یا خالیا، آنقدر عظیم که حتی آغازی خُرد اینگونه می نماید؛ دنیایی را آفریدن آغاز کردن.

صوتی را از سر شور، به صدا در می آوری در سکوتی آنقدر مطلق که همان یک صدا، آنگونه –هر ذره- را مرتعش می کند که می پرسی؛ این همه ارتعاش در هر ذره از بودنت نهفته بوده است یا سکوت، آنقدر عمیق که حتی نوایی خُرد اینگونه می نماید؛ دنیایی را آفریدن آغاز کردن.

نَفَسی را از سر آزادگی، بیرون می دهی در هوایی آنقدر ساکن که همان یک نَفَس، آنگونه سکون را متحرک می سازد که می پرسی؛ این همه حرکت در بطن سکونت جای داشته است یا هوا، آنقدر سترون که حتی بازدمی خُرد اینگونه می نماید؛ دنیایی را آفریدن آغاز کردن.

کلمه ای را از سر شُکر، به زبان می آوری در خلوتی آنقدر سنگین که همان یک ذکر، آنگونه آسمان را تا عرش می پیماید که می پرسی؛ این همه ارادت در گوشه قلبت پنهان بوده است یا آسمان، آنقدر لطیف که حتی شکرانه ای خُرد اینگونه می نماید؛  دنیایی را آفریدن آغاز کردن.

نوری از سر لطفِ اعظم، از ژرفنای بودنت می گذرد، آنگونه –نور بر نور- که می پرسی؛ این همه روشنایی را لایق بوده ای در درون خُردت یا دست خِرَد آنقدر بخشنده که بخشش باریکه ای روشنا اینگونه می نماید؛ دنیایی را آفریدن آغاز کردن.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها :