نگهدارخانه - قسمت هشتم - ارتش محافظین روح

پسرک دقایقی بعد به هوش آمد و دستانش را در دستان سرد لیارزا یافت و حس کرد که از دستان لیارزا موسیقی ای ناشنیدنی به گوش درونش می رسد و او این موسیقی را می شنود اما نمی تواند در درونش آن را تقلید کند. وقتی به چشمان لیارزا نگاه کرد نگاهش با نگاهی گره خورد که مانندش را در تمام عمر ندیده بود. شاید فقط یکبار چیزی شبیه این در نگاه بسیار غریبِ "دوست عجیبش" دیده بود. چشمان مورب لیارزا سرشار از معنی بود. معانی بسیار متفاوتی که در لحظه رنگ عوض می کردند و به شکلی جدید تر و عمیقتر به وجود پسرک سرازیر می شدند. پسرک احساس کرد که دارد دانا می شود اما از دانشی که در وجودش انباشته می شود نمی تواند سخن بگوید. او همچنین احساس می کرد از عشقی سوزان لبریز است اما به چه چیزی یا چه کسی نمی دانست. او احساس شجاعتی بی مانند می کرد "اما این شجاعت حاصل ارادۀ او نبود". پس از همۀ این دریافتها مدتی را در عالم جدید درونش به گشت و گذار گذراند و به خود جدیدش کمی با تعجب نگریست و  دست آخر از لیارزا پرسید: اسمی که در کوهستان پیچید اسم تو بود؟ لیارزا با همان لبخند شیرین تایید کرد و همان جا مطمئن شد که دارد پیامبر "ارتش محافظین روح" را ملاقات می کند. پسرک پس از کمی گنگی و تلاش در دریافت وضعیت جدیدش، شروع به بررسی مکانی کرد که در آن بسر می برد.

فضای داخلی نگهدارخانه، مکعبی عظیم و کاملا خالی بود و به زندان زیبایی می مانست که زیباییش را مدیون چوبهای ویژه ای  بود که در ساخت آن بکار رفته بودند. پسرک در آن فضای عجیب شروع به قدم زدن کرد و سعی داشت بفهمد کرۀ عجیبی که از بیرون در دل نگهدارخانه دیده بود ناشی از چه عاملی است و بدنش سعی در درک انرژی فراوان و مواج اطرافش کرد. این بود که نا خود آگاه شروع به حرکت در مسیر دایره ای در خلاف جهت عقربه های ساعت کرد. حس می کرد به هوای اطرافش می چسبد. انگار که درون توپی از صمغ  رهایش کرده باشند و حرکت لحظه به لحظه برایش سخت تر می شد. چیزی در درون ذهنش شکل گرفت. انگاری وجودش با این حس آشنا بود. چشمهایش را بست و سعی کرد دلیل این آشنایی را بیابد. رویایی رنگی درست مثل زمانی که بیرون نگهدارخانه بیهوش شده بود از ذهنش شروع به گذشتن کرد.

پدر بزرگ در جنگلی از درختان کاج در حال دویدن بود و به نظر می رسید که باید در زمان مشخصی در مکانی حاضر شود. پس از گذر از دو گذرگاه باریک و کمابیش مستقیم به سمت مکانی پیچید که درختان کاج قدیمی تنومند و بلند، دایره ای بزرگ ساخته بودند. در مرکز دایره آتشی بزرگ روشن بود که انگار فقط با سه تنه درخت آنهم از جنس طلا می سوخت و چوبها انگار که تمام نمی شدند و حالتی جاودانی به آتش داده بودند. پدربزرگ به سرعت و با گامهای خاصی شروع به چرخیدن دور آتش آنهم در جهت خلاف عقربه های ساعت کرد و کم کم گامهای عجیبش شکل رقصی ویژه به خود گرفت. در حین این رقص گاه گاه فریاد هایی کوتاه و بلورین می کشید و بعد از هر فریاد سرش را به شکل ویژه ای به سمت آتش می گرداند. درست مانند حرکت سر گاوی وحشی که به همنوع خود، قدرت و شهامتش را نشان می دهد. پس از چند فریاد، ناگهان از درون شعله ها، شبح واضح و پر رنگ سرخپوست جوانی به سمت پدربزرگ آمد و پس از فریادی بلورین او هم سر خود را مانند پدربزرگ حرکت داد و به رقصی مانند پدربزرگ مشغول شد. پس از فریاد های بلورین دیگری، شبح نی زنی خمیده و ریز اندام با نی چوبیش خارج شد و مانند سرخپوست جوان پس از فریاد و حرکت سر به رقص مشغول شد. سپس نوبت به شبح دختری جوان و بسیار خوش اندام با چشمانی وحشی رسید که از آتش خارج شد. هنگام حرکت سرش، موهایش که تا پشت ساقهای برهنه اش میرسیدند با شعله های آتش در هم آمیختند و حالتی سودایی به چهره اش دادند. او نیز به دنبال پدربزرگ، سرخپوست جوان و نی زن به رقص مشغول شد. اما حرکاتش با سه مرد متفاوت بود. پس از او شبح زنی ساده و آرام با هیبتی روستایی و بسیار ساده از آتش خارج شد و پس از فریادی بلورین که از بقیه شفاف تر و نرم تر بود، به گروه رقصنده به دور آتش پیوست. آنگاه پدربزرگ اندکی بر سرعت رقص افزود و حرکت سرش به سمت آتش شدید تر شد و پس از آخرین حرکت بسیار خشن سرش، دو شبح از جهت مقابل هم از آتش بیرون آمدند. یکی پسرکی ساده با چشمانی عمیق و دیگری با چشمانی مورب و درشت و پاهایی به ظرافت آهو و با سرعت زیادی به دایره رقص پیوستند و سرعت پدربزرگ بسیار زیاد شده بود که شعله های آتش شروع به تغییر شکل کردند و آرام آرام از میان آنها شیری که وجودش از شعله های آتش ساخته شده بود بیرون آمد و نعرۀ بسیار قدرتمند و رعب آوری کشید و به تک تک آنها چنگ و دندان نشان داد. پدر بزرگ ناگهان جهت چرخش را عوض کرد و همه اشباح نیز به جهت عکس شروع به چرخیدن کردند و در یک آن همگی فریادی از درون خود کشیدند که به صدای فریاد عقابی می مانست و ارتعاش آن، شیر آتشین را در هم پیچید و او را در قفسی از آب محصور کرد. شیر نمی توانست به هیچ طرفی حرکت کند و با تماس هر نقطه از بدنش با قفس، قسمتی از وجودش خاموش می شد. با تند شدن حرکات رقص اشباح، قفس مدام کوچک و کوچکتر می شد تا اینکه پدربزرگ ناگهان از چرخش باز ایستاد و با دست به همه اشباح فرمان داد تا به مرکز دایره و محل قفس حمله ور شوند. با فریاد بلورین پدربزرگ همگی به شیر حمله کردند و در لحظۀ برخوردشان با قفس رویای پسرک مثل یک انفجار اتمی با نور خیره کننده ای سفید شد و پسرک به خود آمد.

او چرخشی را در خلاف جهتی که می چرخید، شروع کرد و آرام آرام وجودش رها و رها تر شد تا جایی که حس کرد وزنی ندارد و در بی وزنی کامل به سمت لیارزا حرکت کرد و در حالی که چشمانش از شوق درکی جدید می درخشید، گفت: پدربزرگ برگشته و دارد مرا هدایت می کند. می دانم که باور نمی کنی. اما او در رویاهایی که ناخودآگاه می بینم حضور می یابد و چیزهایی نشانم می دهد. من فکر می کنم "ناتیس" او را برگردانده است. چشمان لیارزا با شنیدن این نام اندکی تغییر کردند و پسرک هم متوجه این تغییر شد و ادامه داد: من هم می دانم ناتیس کمی عجیب و غریب است. اما او دوست بسیار خوبی برایم بوده است و تا این لحظه بدون هیچ درخواستی از من، فقط کمکم کرده است. من روی دوستی او حساب کرده ام و می خواهم تا آخر کمکم کند. لیارزا همچنان با همان شیوه نگاه به پسرک خیره شده بود. پسرک اضافه کرد: من اعضای ارتش محافظین روح را دیدم. می روم و پیداشان می کنم. به آنها خبر می دهم افسانه چه گفته است و به همه شان می گویم تو اینجایی و نگهدارخانه دارد چه می کند. می دانم که می آیند و از روح محافظت می کنند. لیارزا آهسته گفت: آنچه از پیش تعیین شده اتفاق می افتد. من نیز آماده ام. به امید دیدار.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


نگهدارخانه - قسمت هفتم - اولین نور در آینه

پسرک با قدمهایی آهسته اما هیجان زده به مکعب غول پیکر نگهدارخانه نزدیک می شد. هر چند لحظه یکبار به فضای بالای آن نگاه می کرد تا بلکه شبح نارنجی و بنفش "عقاب" را در بالای آن ببیند اما تنها چیزی که می دید کره ای بیرنگ در مرکز حجم مکعبی ساختمان نگهدارخانه بود که محو و ظاهر می شد و پسرک پس از مدتی آن را توهمی پنداشت، چون هر چه نزدیکتر می شد آن کره کمتر دیده می شد تا جایی که دیگر ندیدش. پسرک به محدودۀ دو متری ساختمان که رسید، دلش بهم خورد و شروع به استفراغ کرد. سرش گیج رفت و به زمین افتاد و بیهوش شد. اما درونش به طریق خاصی هوشیار بود. تصاویری مبهم اما رنگی و همراه با صداهایی شفاف از پدربزرگش از ذهنش می گذشت. تصاویر به طور غیر مرتب از جنگ پدر بزرگ با سایه هایی تیره و روشن، تشکیل می شد که به صورت بی منطقی شکلشان عوض می شد و کوچک و بزرگ می شدند. با این تغییرات پدربزرگ را در وضعیت های غیر منتظره ای غافلگیر می کردند. اما در لحظات بسیار حساس، پدربزرگ از خودش آوایی ساطع می کردکه سایه ها را می لرزاند و سپس محو می کرد و این آوا در پسرک تاثیری خاص داشت؛ گویی که با درونش عجین است. صدایی شبیه برخورد های  پیاپی و بسیار سریع یک توپ ابریشمی به لولۀ شیشه ای عظیمی که چیزی شبیه یک فریاد شیشه ای پدید می آورد.

پسرک نفهمید چه مدت روی زمین افتاده بود. اما وقتی برخواست احساس کرد سنش زیاد تر شده است و این حس برایش کاملا تازگی داشت. در روستای او و در قبایل سرخپوست آن اطراف به ندرت کسی گذر عمر را متوجه می شد. عموما هیچکدام از کارهایی که در زندگیشان انجام می دادند، وابستگی به سن و سالشان نداشت و همه شان مسیری مشخص و تقریبا اجباری را می گذراندند و به همین دلیل زیاد شدن سنشان تفاوت جدی در افکارشان ایجاد نمی کرد و زندگیشان مثل یک آموخته یا یک داستان تکراری، بی دغدغه ای جدید، مرور می شد. پسرک یادش آمد که روزی از پدربزرگ پرسیده بود که چرا به او یک جنگجو می گویند و پدربزرگ پاسخ داده بود: "بزرگترین تفاوت یک ترسو و یک جنگجو در دیدن تفاوت یک لحظه با لحظۀ قبل و بعد آن است."  و پسرک حالا این موضوع را بهتر می فهمید.

 وقتی توانست روی پاهایش محکم بایستد، به مکعب عظیم نزدیکتر شد و شروع به لمس دیواره درخت پوش آن کرد. دستانش تا کنون چنین لمسی را تجربه نکرده بودند. چیزی شبیه به "نوشیده شدن" یا شبیه مکیده شدن به درون جریان گرمی از ارتعاشهای بزرگ بود. پسرک با خودش اندیشید که این مکش باید دوباره او را ضعیف کند و روی زانوانش بیاندازد. اما اینطور نبود. او به طرز غیر منتظره ای عصبانی و بر انگیخته شده بود. حس ماده شیری را داشت که دارد برای حفظ جان بچه هایش به دشمنی حمله می کند. آنجا بود که فهمید چرا شبح عقاب لحظاتی بر بالای آنجا ظاهر می شود و آنجا بود که فهمید چه ارتعاش غریبی در نگهدارخانه وجود دارد. دستش را از روکش بنا جدا کرد و پس از چند ثانیه آرام شد. خشونتِ درونش، جایش را به طپش و پیچشی در ناحیه شکم داد. انگار کره بی رنگی که درون مکعب قبلا دیده بود، در درون خودش داشت می تپید. پسرک یقین پیدا کرد که این بنا به نحوی زنده است و از این دریافت اندکی ترسید.اما تصمیم گرفته بود به درون برود و می رفت.

"لیارزا" در درون مکعب عظیم شروع به دریافتی جدید کرد. دریافتی زیبا و رنگارنگ که با صوتی ابریشمی در می آمیخت. پس از تمام مدتی که در نگهدارخانه بود، این اولین باری بود که از نزدیک شدن انسانی به درب نگهدارخانه احساس خوبی داشت. از اینکه حس می کرد یکی از نشانه ها به او نزدیک می شود آینه وجودش از نور سرشار شد و برقی از چشمان موربش خارج شد. می دانست که روزی فرا خواهد رسید که ماموریتش تغییر خواهد کرد. تمام این زمان طولانی مامور انتقال جوهر خالص صوت اعظم از روی زمین به "کارگاه اصلی" بود و برای این کار طاقت فرسا به اندازۀ کافی مورد لطف قرار نمی گرفت. اما انتظار وعده ای را می کشید که به او داده شده بود و روزی که قرار بود ماموریتش به شکلی زیبا تغییر کند. می دانست که در آن زمان انتقال جوهر خالص صوت اعظم را دیگران انجام می دهند. آنانی که در این مدت دراز برای انتقال آماده شده بودند و او وظیفه اصلی خودش یعنی "به پرواز در آوردن عقاب" را انجام می دهد. لیارزا نمی دانست نشانه های آن زمان دقیقا چیست اما وجودش ظهور آنها را احساس می کرد. این بعد وجودش که در نگهدارخانه اسیر شده بود، نقطه مرکزی وجود مادی زمینیش بود. تجسم صوت اصلی اش و محلی برای رجوع آنهایی که به قدرت "استفاده از کمک فرشتگان مقرب" رسیده بودند. نشانه ها به او می نمایاندند که جدال برای داشتن این کمک آغاز شده است. با وجود اینکه در مورد تمایل درونی به او هشدار داده شده بود اما او در درونش تمایلی به یکی از طرفین این جدال داشت. اما می دانست که باید این تمایل به هر نحو ممکن مخفی نگه داشته شود تا مورد سوء استفاده واقع نشود. با این حال او نزدیک شدن شدن پسرک به درب نگهدارخانه را که احساس کرد، زیبا ترین لبخندش را برای پسرک آماده کرد. پسرک وقتی درب مربع چوبی را باز می کرد از هیجان نفس در سینه نداشت. او وقتی چشمش به لبخند لیارزا افتاد، طاقت نیاورد و با صورت روی کف نگهدارخانه افتاد.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


همه با هم

همه با هم سوار شویم. پلکان روبرویمان قرنهاست گسترده شده است. جنس آن در زمانهای متفاوت فرقهایی کرده است، اما همیشه خود را نشان داده است و دعوتی برای سوار شدن به آخرین مرکب بر طاقی چوبی بالای آن دیده می شود. آری جنس طاقی، همیشه چوبی بوده است. اگر تا امروز شکی مانده است که کجا می برد ما را، بی پرده می گویم می بردمان پشت آخرین ترسهای درونمان. آخرین جایی که می شود آرمید. آرامِ آرام. مرکب؟ وای از نقصان کلام و صد وای از  ترس شنیدن. صد آه.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


سکوت جدیدش

ساکت شده است. بله به سادگی ساکت شده است. فقط به دلیل اینکه آنقدر سعی کرده بگوید که اندیشه هایش به هم چسبیده اند و قابلیت تفکیک ندارند. خودش که اینطور می گوید!

نه این اختلاط جدید است و نه اندیشه هایش. فقط حالت سکوتش جدید است. سکوتی که نه از سر ناچاری و نه از سر آرامش درونی و اعتلای روح و نه حتی از جهت نمایش نوعی برتری اجتماعی یا کاریزما است! سکوتی است که جرم دارد و سنگینیش روی تک تک سلول های مغزش حس می شود. حتی روی پیشانیش هم شکلی پدید آورده است. شکلی شبیه یک علامت پیروزی خارجی یا شاید هم یک جفت شاخ بز. آنقدری جرم دارد که وزنش را هم زیاد کرده است چند گرمی.

 سکوتش شبیه هیچ چیزی نیست. حد اقل شبیه چیزهایی که از قبل تجربه کرده یا برایش نقل کرده اند نیست. آنقدر هم کتاب نخوانده که بتواند مدلی از تفکرات پیشینیان بیابد که هم ارز این سکوت جدید باشد.

اشتباه نشود لال مانی نگرفته است. حرفهایی می زند. گاه گاهی  حتی چند جمله حرفهای قلنبه سلنبه هم می زند که ظاهرا از روی عادت یا برای هم رنگی با جماعت است. اما وقتی دقت می کنی می بینی که ساکت است.

شاید اصلش خراب شده باشد. شاید فهمیده باشد که این همه که گفته اند راه به جایی باز نکرده است. شاید فهمیده باشد که هر که این روز ها هر چه گفته و هر چه کرده فقط برای این بوده که با مرده ها فرقی داشته باشد.

 شاید اصلش را لجن آلود کرده باشند. شاید هویتش پاره شده است. هویتی که روزهای مختلف به چیز های مختلفی وابسته بوده است. به چیز های خیلی مختلف. ملت، سرزمین، علم، معنویت، هنر، پول، عشق حتی؛ و عرفان شاید! گاهی هم به فلسفه اش، به درک و سهمش از تکنولوژی، به زاویه نگاهش به مدرنیته و به فلان مفهومش از فلان مفهوم دیگر!

ساکت شده است و خودش می گوید قصد دارد آنقدر ساکت بماند تا زمانی که اصلی اگر هست، خود به سخن در آید و اگر نیست غصۀ نبودنش تمام شود. غصه درک دروغ بزرگ قرنها اندیشیدن به اصل!

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


زمین سله بسته

در زمین بی بر

                   گاه می روید اسب

                            گاه گاهی خورشید

گر امیدی داری، به افق خیره شدی،

           آید از اندیشه باد، آیتی معجزه ای

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :