سایه ای غریبه

سایه که آمد، او گریخت. سایه شرمگین شد. او اما به خودی اندیشید که بار زمان می کشید و خمیدگی دهشتناک سایه اش که حاصل سنگینی این فریب طبیعت بود.

روز که آمد، او گریخت. روز دلشکسته شد. او اما به خودی اندیشید که در مغاک تاریک غرور روزگار می گذراند که دیده نشود و چشمی که دیگر به ندیدن خو گرفته بود.

آب که آمد، او گریخت. آب بر زمین ریخت و هدر شد. او اما به خودی اندیشید که تشنگی روحش میزان تحملش شده بود و ملاک زهدی شریر.

باد که آمد، او گریخت. باد رنجید. او اما به خودی اندیشید که آنقدر بی ریشه به زمین چسبیده بود؛ سخت سنگین از مرتبتی کاذب.

نعمه که آمد، او گریخت. نغمه بهت زده شد. او اما به خودی اندیشید که نوای ناله، غرش گلوله و صیحه مردمان این روز ها همدم گوش جانش شده بود.

عشق که آمد، او اندکی ایستاد و به خودی اندیشید که اینهمه را از نداشتن آن آخرین ذره عشق تحمل می کرد. او گریخت چون از عاقبتش ترسید.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :