خرمالو جان

آی خرمالو جان بدرخش بر سر شاخسار... که فرصت درخشیدن سرخی این روز ها باز هم کمتر شده است.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


پنهانی!

ندیده ای. شاید هیچگاه هم نبینی اش. این روزها اینگونه لطیف و رنگی. اینگونه جاری در سادگیِ هر لحظه بودنش. اینگونه سرشارِ بهتی شیرین از تازگی ها. اینگونه پر از نقش و نمایه. اینگونه هر آن صاف و مرمر.

ندیده ای. شاید هیچگاه هم نبینی اش. که آنروزها چگونه مخفی شده بود. پشت بسیاریِ اندیشه هایش. پشت انبوه طلب های دنیای دیوانۀ امروزی. پشت آنهمه انتظار آنها از بودنِ ساده اش. پشت هر روزِگی.

ندیده ای. شاید هیچگاه هم نبینی اش. که هر چه خود می خواست، به ترازوی این روز ها سبک می شمرد و آن چه خود نمی خواست به بهای همرنگی جماعت، گرانِ گران بر دوش می کشید. که نقشی اگر می زد، مجنونی هایش را نقش می زد بلکه چشمی که باید، ببیندش که دریغ، نبود و ندید.

ندیده ای. شاید هیچگاه هم نبینی اش. که دلِ بی گناه در بند واژۀ دستور، به حبس ابد محکوم کرده بود و عریانیِ بی همتایش را پشت عفافی به ظن آلوده پنهان. که نَفَس اگر در سینه اش می ماند، بر نمی آمد مگر به آه دامن سوزی از فراق عشق اعلی. که شوری اگر بر جانش می افتاد، تاب نمی آورد مگر به قرین معنویتی شاید فرسوده.

ندیده ای. شاید هیچگاه هم نبینی اش. این روز ها اینگونه غوطه ور. اینگونه مومن به حکایت دلی بی پروا. اینگونه همراه سودای سوداییِ بی ریا. اینگونه صمیمی به عمق دریایی بی ساحل نجات. اینگونه آینه، تمام نما و موازیِ تمام آینه ها اگر سِحری میسر کند اینهمه توازی را.

ندیده ای. شاید هیچگاه هم نبینی اش. نقش ترانه می زند و طرح بی کرانگی. سرود شادمانه می خواند و شعر کودکانگی. مهر بی دریغ می دمد و شوق بی بدیل. دل به شراب محبت می سپرد و گوش به افسانۀ مستی بی انتها.   

ندیده ای. شاید هیچگاه هم نبینی اش. در این دم، شاهد و مشهود، وصف و موصوف، وقف و موقوف. در این محفل، لطف و لطیف، سمع و سمیع، نور و منیر و در وهم این گاه سر خوش، سکر و مسکر، شمع و ساغر، شهد و شِکّر.

شکر آزادگی...شُکرِ شِکّر

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :