بی حساب...

به کام شیرین از شُکر ِ شکَّر، مباد که شرنگ بی عنایتی چشانی؛ فقط به بی سبب سر از سوی بخت گرداندنی؛ ذهن شیطان زده را پاسخ تمنای خام.

به جان پرنده از سِحر ِ سَحَر، چه جای خرده گرفتن از نا پایبندی در خاک درد؛ که آن گاهِ سرخوشت گر که جواب هر سوالت بود؛ کجا پای به بندی می دادی.

به آیت چشمانی آینه دار درونت، رای به غوطه در شور خوردنت گر بداد قلب بهره مند؛ مباد که ره افترا پیش گیری بر حرمت حریم دل؛ آنچنان که حجاب از خود کُنی در محراب خویشتن.

به ذاتی مشروب از زلال عشق، زکاتی واجب، که چون نپرداختی، به نقد بودن از خود می پردازی نه ز سهم عشقی که به وام گرفته ای.

به صورت ناید هر چه بی نام، بر دل حضوری نمود؛ آنگونه پندارگردان، که به سهل ِ بودنت، هیچگاه در نمی یافتی مستی ِ بی انتها را.

به نام نامی ِ شور و شیدایی، به نام سرو و سرود نا پایبندی، به نام طلوع نوای نیک ِ پرواز. بشکن هر آنچه به ننگش تن به مرگ داده ای... زنده شو عاشق.  

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :