خلوتی بی حضور غیر

غزل خوان در باغهای پالودۀ سلیمان، ساز در دست و دست شسته از هر چه به نام سنت، پیشکش  نواها و  آوازهایش  شده؛ به کار  سودن کهنگی از  بند های  دست  نخوردۀ سازیست؛ نا کوک انگاشته شده.

شوران در صحراها، مُلک مجنون، دل در دست و  دست شسته از هر چه  به نام سعادت، پیشکش اندیشه ها و رویاهایش شده؛ به کار زدودن زنگار از نهانگاه های فراموش شدۀ دلیست؛ نادیده انگاشته شده.

 پنهان در وادی ایمنِ فارغ از عاقلان، قدح در دست و دست شسته از هر چه به نام سلامت، پیشکش سرمستی ها و رهایی هایش شده؛به کار شستن ننگ از بدن دست سفتۀ قدحیست؛ نا مبارک انگاشته شده.

سرای گزیده در خلوتی بی حضور غیر، آیینه در دست و دست شسته از هر چه به نام قداست، پیشکش دیده ها و شنیده هایش شده؛ به کار رُفتن غبار از چهرۀ سادگیِ از دست رفتۀ آینه ایست؛ ناراست انگاشته شده.

ماوا گزیده در بلندایی نامیسر برای خُرداَندیشان، جان در دست و دست شسته از هر چه به نام نهایت، پیشکش نورِ جاری در لحظه هایش شده؛ به کار گسستن بند از گردن لطیف جانیست؛ به هیچ انگاشته شده، یا که هر چه انگاشته شده، جز به آنچه بوده؛ یعنی جان.

...

به کار نواختن خواهد که باشد و به کار دل سپردن. به کار می در کشیدن خواهد که باشد و به کار آینه گرداندن. و خواهد که "باشد"؛ آنگونه که جان بر کف و کف در کفِ جانِ رها، به قصد پرواز؛ به قصد رهایی. رهایی نوعِ "آنانی که به نزد او به جان ارزیده اند".

شُکرِ رهایی.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :