تقدیم به برکه

آنی طرح درونش عوض شد... آنی هر چه آبی نشان داده بود، سبز تیره گشت... به تاریکی شب که نزدیک تر شد، سیاه نیز...

هر که گذشت طرح خود را در برکه دید... عجب که خود نیز طرح خویش را در خود دید، هر چه بیش نگریست... کمی غریب است اما خویش دید و خویش و باز هم ... خویش...

نفس! که کشید، عطری نبود آنطور که هماره از گلهای اطرافش می گفت...پروانه حتی که جانش بر کف بود، گلی که همیشه می دید... انگاری که نمی دید...

اقیانوس هنوز دلش برکه می خواست، که دلی مملو از عشق اقیانوس شدن دارد... اما برکه چه خواست؟... چه خواست؟...

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :