غبار راه

عشق نه آن بازیچه شکستنی است که در فاصله میان دو سرگردانی کودکانه، میان خویش دیروز و خویشتن امروز، دلی خوش دارد و هوسی از سر بگذراند؛ حتی با پای کوبیدنی از سر خشم کودکانه دیگری، از دست رها شده بر سنگفرش ناکجایی خُرد شود.

عشق نه آن گِلِ کارگاهی است که از سر ذوقی رقیق با دستانی بی اعتماد، شکل کوزۀ معوجی به خود گیرد و مخزن خرده خاطراتی شورزده گردد؛ حتی گاه گداری به بهانۀ بالیدنی رسوا یا  پوشاندن زشتی بی خِردی، بالا نگاه داشته شود و با نظر بازی و غفلتی از دست رها شده بر سنگفرش ناکجایی خرد شود.

عشق نه آن نقش ناهمگونی است که بر خالی درون خویشتنی خویش پرست، به کلک سودای روشنی و وهم سرشاری، نقش گردد تا تهی را بلکه نیمه پر بنمایاند؛ حتی به سبب لرزۀ دلی کاغذین، از صورت دیوار سست درون فرو ریخته بر سنگفرش ناکجایی خُرد شود.

عشق نه آن نوای ناهنجاری است که ز باور بی هنری به توان بروز دغدغه های انسانی!!!اش، به صدای سازی ناچار یا هنجره ای بیمار به صدا در آید؛ حتی آنگاه که بر مقامی ثبت شد،به ضرب ظنی بر اصالتش، بر بنیانش آنقدر بلرزد که از مقامش فرو افتاده بر سنگفرش ناکجایی خرد شود.

عشق از شکستن مصون است. به خویشتنی شکستنی نگریستن باید...

پ.ن. عشق یعنی طعم آن می دهد لبت که حاظر نمی شوی معاشقه کنی با دیگری...

منبع پی نوشت محفوظ می باشد.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


گاه ها

آنچنان بود که گاه ترک گهواره، سینه و سادگی را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک بازیچه ها، صفا و صداقت را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک مدرسه، دوستی و دهش را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک خانه پدری، قومیت و قدر شناسی را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک منزلگاه، عشق و عطش را یکجا رها کرد. آنچنان بود که گاه ترک پیشه، اعجاز و اقتدار را یکجا رها کرد و آنچنان شد که گاه ترک دنیا، فقه و فسانه را یکجا بگور برد.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


ماه چه؟

من و داسم آن شب به مزرعه رفتیم. بسیار پاییز بود و هلال ماه از داسم تیز تر. هیچگاه نخواهیم دانست ماه چه دروید...اما بگذار بگویمت از رازی که بر ملا شد!  هرزه علف ها کُندش کرده اند.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :