نوشتن اما انگار هیچ

هنوز مطمئن نبود دارد چه می کند؛ می نویسد یا فریاد می زند و کمک می خواهد. از آن بدتر اینکه هنوز نمی دانست کدام حالت مطمئن تر است؛ این که وقتی کسی آن نوشته ها را می خواند حتما او نوشته! است یا اینکه وقتی کسی پیشنهاد می کند که به او کمک کند، حتما او داد زده و کمک خواسته است. سادۀ ساده اما می دانست که نمی تواند جور دیگری بنویسد و یا فریاد بزند و کمک بخواهد!

تلاش بسیاری کرد تا تمام مطالبی که به نظرش بدیهی می آمد بنویسد. اما شرایط انگار بدتر و بدتر می شد. مدام به خودش می گفت: حالا اتفاقی که نیفتاده، تو نوشتی و گفته اند کمی سر در گم است. خوب حالا کمی بیشتر وراجی کن. ممکن است باز هم بگویند که زیادی حاشیه رفتی و  از اصل مطلب دور شدی و می شد این موضوع را ساده تر از اینها نوشت. حد اقل می دانی این بار تقاضای کمک نکردی. بعضی هم که دستی در هنر دارند شاید بگویند که این گذری از رئالیسم به نئو امپرسیونیسم و یا هر کلمۀ بسیار سخت دیگری است و فضا با زمان تطابق معنایی ندارد و ...اما هر قدر از این حرفها به خودش میزد  گوشش بدهکار نبود و باز هم می نوشت. آن هم درست از آن نوشته ها که شبیه هیچ چیز مشخصی نبود. نه داستان بود نه درد دل. نه دفتر خاطرات روزانه نه تفکرات کوتاه. نه کلمات معنوی و نه حتی عاشقانه ای معمولی و باز هم آن عدم اطمینان لعنتی سر جایش ایستاده بود و نمی گذاشت بفهمد دارد می نویسد یا دارد فریاد می زند. اما به خوبی می دانست که کمک نمی خواهد.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :