فکر کردن در بنفشی عمیق

برای بار آخر، دوری زد و نشست. همۀ رنگها رد شده بودند. این آخری بنفش بود. بنفشی عمیق. در کنارش مقداری نسیم در یک سبد بازی می کرد؛ یک جور بالا بلندی مخصوص نسیم ها. نمی خواست همان چشم را ببندد. به نظرش رسید مخروط حلزونی قبلی که دیده بود پشت پلک آن چشمش مخفی شده است. پس از تکرار کردن صداهایی که آمدند! منتظر شد. این بار هم طولانی بود اما خیلی بنفش و حتی خیلی دل نازک. لبخندی یک وری به اولین ضربان شادی در قلبش تحویل داد و به سراغ اولین پری زنگ دار رفت. تلاشی برای تبدیل پری به اولین فکرش نکرد. صدای مواج و بلورین زنگ طنین انداخت و دیوار سفید کوتاه بی انتها با شن طلایی گرم زیرش نمودار شد؛ که می رفت تا آن طرف اولین ستون مرمری پیروزی، به سمت چپ بپیچد و بی انتهایی خود را جشن بگیرد. دومین پری نیز آمد و بی تلاش به غبار بنفش خوش اندامی بدل شد که بی هیچ بالا و پایینی، تعلیقی سرخوش را به آسمان و زمینی بی جرم متصل کرد و جهانکی آسوده و سرشار از بنفش آفرید حتی خیلی متحرک. سومی اما تا آمدنش همۀ حجم های زمردی با آن ارتفاع آسمانی شان و کره های یاقوتی با آن درخشش سرخ و بنفششان را به انتظار گذاشت و صفحۀ پرنده ای که بین آن ها می گشت را چند بار به راست منحرف! کرد تا پیدایش شد. او این آخرین بار را فهمید و بی تلاش صبر کرد تا پری، آرام آرام و با زیبا ترین طنینش؛ به پروازی بی سمت و سو، بنفش و حقیقی تبدیل شود و آنگاه در ادراکی بدون درک، در حقیقتی غیر واقعی اما ناب، مردنش را شناخت حتی صمیمی تر از خودش.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :