دستهای عالم

جای خاصی به نظر می آمد. شبیه قبرستان های قدیمی. با زیبایی مخصوص سنگ قبر های کهن و رسم الخط نا آشنا اما ویژۀ قدیم ها روی آنان و چمن های دور مزار ها که زیبایی شان را مدیون خاکی بارور با ذخیرۀ وجود تک تک انسان های خفته در آن بودند و درخت هایی عظیم که در اندام چوبیشان پیچش هایی ناشی از سابیدن مداوم روح ها به آنان دیده میشد.

دزدانه از پشت صندلی قدیمی که از ساکنین دائمی کنار مقبرۀ بزرگ وسط قبرستان بود، به آن دو می نگریست. ظاهرا جای مناسبی برای دعا کردن و آرزو کردن پیدا کرده بودند. داخل حفرۀ پشت مقبره؛ آنهم روز روشن و درست در میان عابرین هر روزه. پسرک به نظر بیست و پنج ساله می آمد و دخترک سی و چند ساله. پسر بود که داخل حفره ایستاده بود و دختر، در حالیکه روی یک پایش یله داده بود و دستها را حمایل سینه کرده بود، با دقت و رندی خاصی به او نگاه می کرد. پسرک با سادگی قابل ملاحظه ای چشم ها را بسته بود و در حالی که لرزش خفیف پشت پلک هایش نشان از تلاش او برای تمرکز روی آرزویش و بیرون راندن فکر های پستِ زمینی! از ذهنش بود، آرام آرام به جلو و عقب تاب می خورد.

به نظرش رسید که گل زردی که لای پایۀ چوبی صندلی در آمده بود، پچ پچی کرد. تیرۀ پشتش از ترس یا سوز پاییزی لرزید اما به نگریستن به آنها ادامه داد. تاب خوردن پسرک داشت شدید تر می شد و فشارش به پلک هایش زیاد تر. دخترک اخمی کرد و این پا و آن پایی کرد. سنگ زیر پای دخترک، برای او شکلکی در آورد که از همان پشت صندلی دوباره ترساندش. اما او تصمیم گرفته بود ببیند. آنهم تا آخرین لحظه. با فشاری که به دندانهایش می آورد، از بهم خوردن آنها جلو گیری می کرد و باز هم به صدای پچ پچِ گل زرد بی توجهی کرد.

پسرک کمی جابجا شد و تلاش کرد اثری که سرما و بی حرکتی روی بدنش گذاشته بود از خود دور کند و مشخص بود که می خواست هر چه که حس می کند، مربوط به آرزویش و آن مکان باشد. دخترک هم که دقتش به رفتار های پسر زیاد تر شده بود، تلاش می کرد که فرق رفتار معصومانه و واقعی پسرک را از حرکت های عمدی اش! تشخیص دهد.

او داشت چشمهایش را می مالید که از ایجاد بخار و هاله به دور آن دو جلو گیری کند و با دقت بیشتری رفتارشان را ببیند که دستش روی چشمش خشک شد. سر شاخه های درخت های پشت مقبرۀ بزرگ که در بالا ترین ارتفاع بودند، شروع به رقصیدن کردند؛ آنهم درست هم آهنگ با ریتم پچ پچ های گل زرد. از همۀ اینها بدتر، شکلک های مدام سنگ زیر پای دخترک بود. خنده و دهن کجی خاصی که انگار به او می گفت تجربه ای بزرگ تر از وجودش انتخاب کرده است.

او با تمام توان ذهن و روحش جلوی فرار خود را گرفت و به دیدن ادامه داد. دست چپ پسرک آرام در کنار بدنش شروع به بالا رفتن کرد. دختر اولش اخمی کرد و نا باورانه به صورت پسر نگاه کرد و به دنبال علائم فریب در آن گشت. اما نگاهش آرام روی ساعد و مچ پسرک لغزید و یک آن چهره اش تغییر کرد. حالت مچ او طوری نشان می داد که انگار کسی آن را بلند کرده و مثل یک قهرمان بالا می برد.سیمای دختر بهت و نشاط را به حد اعلا نشان می داد.

او باور نمی کرد که دسته صندلیی که پشتش مخفی شده بود خم شده است و دارد به پشت سرش اشاره می کند. با تمام اراده ای که در خود سراغ داشت سرش را بر گرداند.

 چشم های خیره اش، پیشانی چروکیده اش و موهایش که همان آن یکدست سفید شدند، نشان می داد که دارد چه می بیند. چند ثانیه بعد پسرک در آغوش دختر بود و بلند بلند می گفت: دیدی آرزویمان برآورده می شود؟ دیدی کلکی در کار نیست ؟ من عاشق تو هستم و ما به هم می رسیم. دختر هم عاشقانه و مادرانه دست به سر او می کشید و می گفت: حالا باور کردم. همه اش خرافات نبود. کار کرد. کار کرد!!! و دست در دست هم به سمت صندلی روبرو رفتند.

 مردی ژنده پوش و بهت زده به هیأت دوره گردان با مو هایی سفید و چشمهایی شیشه ای از کنارشان می گذشت و با خود حرف می زد. ظاهرا می گفت:

"آسوده باشید دست های عالم دارند کارشان را می کنند"

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :