بازی از اینور از اونور از بالا از پایین

روزگاری در سرزمینی بسیار دور یا نزدیک، درویشی یا شاید شاهی زندگی می کرد که کرامات بسیاری داشت. از جمله آن کرامات این بود که نان را با دست می خورد و دیگر این که با خوردن دانه خرمایی، یک ماه زنده می ماند. و در همان سرزمین افرادی زندگی می کردند که سرایی و اسبهایی و دارایی و جاهی داشتند و باز دم از بدبختی و تیره روزی می زدند یا هیچ نداشتند و می گفتند ما ثروتمند ترین هستیم. در کوچه های این شهر شحنه هایی یا شاید دوستداران کودکانی زندگی می کردند که هر روز برای کودکان یا بزرگان همان دیار بازی هایی یا شاید قوانینی می ساختند. یکی از آن بازی ها یا قوانین نامش این بود "از این ور از اون ور، از بالا از پایین" کودکان این بازی را در دسته های کوچک یا بزرگ بازی می کردند و بزرگتر ها این قانون را اطاعت می کردند یا شاید که زیر پا می گذاشتند. درویش یا همان شاه روزی به گشت زنی شاهانه یا دریوزگی مشغول بود که دید دو کودک یکی چهار ساله و یکی سی و چند ساله دارند سر بازی یا قانونی مشاجره می کنند. از احوال که جویا شد یا با بی تفاوتی عبور که کرد، فهمید یا شاید هم نفهمید! که موضوع بر سر قانون یا بازی مذکور است. مشکل آنجا بود که کودک سه ساله دائما می خواست "از اینور و از بالا" بازی کند. اما آن کودک سی و چند ساله اصرار داشت که تو مگر قانون سرت نمی شود؟! قانون" از آن ور و از پایین" است. شاه که دریوزگی آن روزش عایدی خوبی نداشت، گفت من که نمی فهمم شما چه می گویید اما اگر روزی از درویشی هم نانی در نیامد، نویسنده می شوم راجع به شما هم می نویسم که این نوشتن بسیار پنبه ای لطیف است.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :