نگهدار خانه

طفلی آن همه درخت، از وسط دو نیمه شده بودند تا الوار های دیوار هایش را بپوشانند. همه از بین بلند ترین و صاف ترین درختان جوان جنگل همان جا انتخاب شده بودند. خوشبخت تر ها روی سقف کار گذاشته شده بودند و گاهی می توانستند نشستن پرنده ای، قاصدکی یا برگ خشکی را روی خود احساس کنند. البته هر چه زمان می گذشت سخت تر می شدند و کمتر چیزی را روی بدن خود احساس می کردند و این درست همان چیزی بود که برایش بریده شده بودند. ساختن "نگهدار خانه".

اولش که وارد شد دلش درد می کرد. شاید در راه مریض شده بود و شاید هم همان طور که هر کس می دیدش می گفت، از مادر مریض زاده شده بود. رنگ مهتابی اش، گونه های بر جسته و لپ فرورفته اش،و آن چشمان مورب درشتش که سفیدیش بنظر زیادی بزرگ می آمد و خصوصا ساق های بیش از حد ظریفش که چیزی بین ملخ و بچه آهو را به خاطر می آورد، فقط یک چیز را نشان می داد. یک جای کار غیر عادی بود.

مغز متفکر نگهدار خانه، تازه برای بررسی پرونده و ملاقات با او آمده بود. مسخره بود که حتی نمی دانست چرا با آن عجله احمقانه بدون اینکه اجازه دهند با آن یکی خودش خداحافظی کند به آنجا آورده بودندش؛ اما خانم تازه، بعد از دو بار گردش کامل سنجاب هم اطاقیش به دور جنگل، آمده بود و به کاغذ ها زل زده بود و سرش را هم بلند نمی کرد. یکی نبود بگوید: آدم عاقل خودش نشسته روبرویت کف زمین آنوقت کاغذ بازی می کنی؟ امان از دست این آدمها!

زنک سرش را که از روی نوشته بلند کرد، مثل گربه ای که در آب خیلی یخ افتاده باشد، مو های پشت گردنش سیخ شد. با صدای بسیار دلپذیر؛ دقیقا مثل صدای مته ای که در آلومینیوم فرو می رود، پرسید: می توانی حرف بزنی؟ خوب معلوم بود که می توانست اما نه به آن زشتی. تقریبا با زبان بی زبانی این را به زنک حالی کرد و حتی به او فهماند که نیازی به نگهداریش در آن مکان نیست و می خواست ادامه بدهد که خیلی وقت است کسی نمی بیندش که زنک گفت: بسیار خوب. نمی خواهد خود شیرینی کنی. این جا نگه داری می شوی و سعی کن تا تمام آزمایش ها تمام نشده صبور باشی و وظیفه ات را از همین جا انجام دهی.

می دانست برای انجام کارش نیازی به بیرون رفتن ندارد. جان آدمها خیلی سست بهشان چسبیده بود. زنک از در بیرون که می رفت، با لبخندی شیرین که به دهن نیمه باز یک تمساح شباهت داشت، پرسید: تو کدامشان هستی؟ اینبار با صدای خودش و در حالی که داشت به زنک صوت درست و حسابی را هم معرفی می کرد، گفت: عزرائیل.

همان دم، زنک مثل یک تمساح خشک شده در موزه تاریخ طبیعی، با همان لبخند  به زمین افتاد. او تقریبا می دانست سه نفر بعدی هم سرنوشت مشابهی دارند. اما چاره ای نبود. بعضی ها زیادی پیش رفته بودند...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها :