نگهدارخانه - قسمت پنجم - عقاب

از پایین تپه مکعب عجیب غول پیکر چوبی، با آن درختهای زیبا که آن را روکش کرده بودند، توجه هر کسی که از آنجا می گذشت را جلب می کرد. مخصوصا بعضی از محلی ها به صورت تصادفی دیده بودند که درست لحظۀ غروب خورشید، در ارتفاع دو متری بالای ساختمان "نگهدار خانه" شکلی تشکیل می شود که بیشتر از چند لحظه قابل دیدن نیست؛ آنها که تخیل قوی تری داشتند می گفتند شبیه عقاب بزرگی از نور نارنجی و قهوه ای است. در توضیحات "پروژه تلاش برای دریافت کمک اجباری از فرشتگان" اینطور آمده بود : "بعد از تحقیقات انرژی شناختی معلوم شد که میخ نگهدار خانه می تواند در نقطه دقیق اتصالش، از قالب انرژی زنده نگهدارندۀ کره زمین بهره ببرد و این انرژی می تواند موجب اسارت طولانی مدت فرشتگان شود". پسر بچه ای که آن روز از تپه بالا می آمد با خودش به این نتیجه رسید که همۀ داستان های قومی پدران سرخپوستش حقیقت خالص بوده اند. او "عقاب" را دیده بود و طبق افسانه او هم به ارتش "محافظین روح" تعلق داشت.

گروه اسارت روز قبل به "نگهدار خانه" رسیده بودند. "او" را تا فضای داخلی مکعب بزرگ هدایت کرده بودند و اول دو صوفی، شاخه های اقریطس را که در طول سفر کاملا خشک شده بودند، بیرون انداختند، خودشان بیرون رفتند و زن روستایی، آخرین نفر بود که بیرون آمد. وقتی پایش را از در مربع شکل چوبی بیرون گذاشت، با صورت به زمین افتاد. "اثر نگهدار خانه ای" با کسی شوخی نداشت. حتی با ساده ترین موجودات کرۀ آبی. زنک کت سفید، با لبخندی به بزرگی دهان باز تمساح مسنی که یک تمساح کوچکتر را می بلعد، به سمت زن روستایی آمد و پروسه بهبود را شخصا انجام داد. سپس چند بار کاغذ ها را مرور کرد که چیزی از قلم نیافتد و با دستۀ کاغذ ها وارد نگهدار خانه شد. درست در لحظۀ ورود زنک بود که جنگیر یهودی حس خیلی عجیبی از بدنش گذشت. بیشتر شبیه این بود که از میان مه اکالیپتوس عبور کرده باشد. اما بجای اینکه پوستش خنک شود، حس می کرد که قلبش خنک شده است و دقیقا مطمئن نبود که این سرما خوش آیند است یا کشنده. اما این حس موجب شد که بیشتر بر دیدنِ لایه های اثیری اطرافش متمرکز شود. شاید دقیقه ای پس از وارد شدن زنکِ کت سفید به نگهدار خانه، همۀ گروه اسارت، صوتی را در درونشان تجربه کردند که تمامشان را از وحشت میخکوب کرد.

"یَهههوووووووومااااااااااااااتتتششششششاااااااااوومممممممم". که به صورت ارتعاشی عظیم و وحشتناک در مرکز سینه شان ادراکش کردند. ثانیه ای بعد همه مانند کودکی بی پناه که پدر و مادرش را می جوید و نمی یابد، با تمام وجود می لرزیدند. فقط پسرکِ پایین تپه بود که همان صدا را ادراک کرد اما لبخند زد. پسرک اسم اصلی "او" را درست شنیده بود و می دید که چه زیبا و پر ابهت است. یاد داستان های کتاب های مذهبی مدرسه اش افتاد که فرشتگان را با بالهایی سفید نشان می دادند و احساس تاسفی بابت حماقت خوانندگان آن کتابها کرد. پسرک این را نشانه آغاز تشکیل ارتش "محافظین روح " قلمداد کرد و به سرعت به سمت پایین تپه سرازیر شد که این واقعۀ مهم را به "دوست عجیبش " اطلاع دهد. وقتی به کلبه چوبیِ همیشه خالی دوستش رسید، مثل همیشه منتظر شد که بدون در زدن، در باز شود و او به داخل رفت. از دوست عجیبش پرسید که ارتعاش را لمس کرده یا نه و او جواب داد:" هنوز کوری و کریِ این روز ها، گریبانگیر راندگان درگاه نشده است " و ادامه داد که صدا را شنیده و می دانسته که زمانش رسیده. پسرک با اینکه مدت ها بود که با این دوستش آشنا بود، یادش نمی آمد که در مورد افسانه به او چیزی گفته باشد. اما از آنجا که این دفعۀ اولی نبود که دوستش چیزی را "از قبل" می دانست، تعجب نکرد و پرسید: ببینم تو هم جزو ارتشی؟ تو هم "عقاب" را دیده ای؟ و دوستش در پاسخ گفت: " این ضعف افسانه هاست که نشانه هایی برای اتفاقات بزرگ توصیف می کنند. غافل از اینکه بزرگترین اتفاقات در کمال سکوت و آرامش اتفاق می افتند" و این جمله را که گفت، پسرک کمی ترسید. درست مثل چندین دفعۀ گذشته که دوست عجیبش از این جملات گفته بود.

خانم رهبر کت سفید، بعد از اینکه در درونش اتفاق نگهدارخانه را حس کرد، خودش را به مکعب عجیب رساند و پس از بررسی کامل واقعه، فقط یک چیز خیلی نگرانش کرد. تصویری که در چشمان خشک شدۀ همکارش دید. چشمانی که مانند چشمان تمساحی خشک شده در موزه تاریخ طبیعی، به او خیره شده بودند و سفیدی برجستۀ آنها یاد آور گلوله سفید پنبه ای الکلی بود که بعد از تزریق استفاده می شود...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :