پیمان

عزم کرده ای که این سفر را به پایان رسانی؟ می دانی از ترسهای راه؟ می دانی از رخوت دامن گیر آدمیزادگی؟ می دانی از فانوس آنگاه که تیرگی، راه می پوشاند؟ می دانی از یار سفر؟ می دانی از مقصد که هماره رنگ عوض می کند؟ می دانی از پایان، اگر پایانِ راه نباشد؛ پایان رویای سفر باشد؟ می دانی؟ می دانم که می دانی؛ پس بیا هم قسم شویم و پیمانی از سر جان ببندیم که من نیز سوداییِ این راهم.

بیا هم پیمان شویم که ضعف ها و حقارتهامان را همان طور که زیباییها و شهامت ها مان را؛ ببینیم. آنگونه که اشارتی بر مقدارمان باشد و شهادتی بر آنچه تا کنون نقش کرده ایم. آنگونه که سلامت نگاه هامان را گواهی دهد. آنگونه که هستیم.

بیا هم پیمان شویم که هر آینه یکیمان فرسود، گرد راهش از رخت سفر بزداییم، زخم های پاهایش مرحم نهیم، کوله بار از دوشش برداشته قدری سبکباری هدیه اش کنیم و آنگاه راهی که بی هیچ تردید، بی هیچ نشانی از ترسهای روزمرگی، بی هیچ سایه ای از شیاطین این روزها و بی هیچ فقدان ایمانی باورش داریم، نشان دهیم و بی اندک تاملی پای در آن نهیم؛ شاید که قبول افتد.

بیا هم پیمان شویم که آن چه بین ماست؛ آنچه ما را تا کنون به رویامان و معجزه راهمان و به همدیگر وفادار نگاه داشته است؛ مقدس شماریم. هر آینه ترسی، رخوتی، دردی، راه تیره کرد، به آتش مقدس این پیمان تیرگی بدریم و راه بگشاییم. به استواری این تقدیس تکیه کنیم آن گاهِ فروافتادگی و به رسیدن و پایان امیدوار تر باشیم که این گاه، گاهِ سربلندی پس از عبور از آتش است.

بیا هم پیمان شویم.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :