جادو

دلی در کار ساختن بود. نگاه رهروی دزدانه بر کارش خیره مانده بود. دل که از ساختن لحظه ای فارغ شد، رهرو را خیره به آفریده اش یافت. به زیبایی مرواریدی که از عمقی شفاف می درخشد، به روی رهرو خندید و گفت: این که می بینی "دوستی" است که می سازم. زمانی که "عشق" می ساختم هم بخاطر دارم که از همین راه می گذشتی و مرا که دیدی صدای قلبت را شنیدم که می گفت: کاش جادویی کند که اینکه می سازد، ابدی باشد. حالا من آن دلی هستم که جادو آموخته است.

 

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :