نگهدارخانه - قسمت هفتم - اولین نور در آینه

پسرک با قدمهایی آهسته اما هیجان زده به مکعب غول پیکر نگهدارخانه نزدیک می شد. هر چند لحظه یکبار به فضای بالای آن نگاه می کرد تا بلکه شبح نارنجی و بنفش "عقاب" را در بالای آن ببیند اما تنها چیزی که می دید کره ای بیرنگ در مرکز حجم مکعبی ساختمان نگهدارخانه بود که محو و ظاهر می شد و پسرک پس از مدتی آن را توهمی پنداشت، چون هر چه نزدیکتر می شد آن کره کمتر دیده می شد تا جایی که دیگر ندیدش. پسرک به محدودۀ دو متری ساختمان که رسید، دلش بهم خورد و شروع به استفراغ کرد. سرش گیج رفت و به زمین افتاد و بیهوش شد. اما درونش به طریق خاصی هوشیار بود. تصاویری مبهم اما رنگی و همراه با صداهایی شفاف از پدربزرگش از ذهنش می گذشت. تصاویر به طور غیر مرتب از جنگ پدر بزرگ با سایه هایی تیره و روشن، تشکیل می شد که به صورت بی منطقی شکلشان عوض می شد و کوچک و بزرگ می شدند. با این تغییرات پدربزرگ را در وضعیت های غیر منتظره ای غافلگیر می کردند. اما در لحظات بسیار حساس، پدربزرگ از خودش آوایی ساطع می کردکه سایه ها را می لرزاند و سپس محو می کرد و این آوا در پسرک تاثیری خاص داشت؛ گویی که با درونش عجین است. صدایی شبیه برخورد های  پیاپی و بسیار سریع یک توپ ابریشمی به لولۀ شیشه ای عظیمی که چیزی شبیه یک فریاد شیشه ای پدید می آورد.

پسرک نفهمید چه مدت روی زمین افتاده بود. اما وقتی برخواست احساس کرد سنش زیاد تر شده است و این حس برایش کاملا تازگی داشت. در روستای او و در قبایل سرخپوست آن اطراف به ندرت کسی گذر عمر را متوجه می شد. عموما هیچکدام از کارهایی که در زندگیشان انجام می دادند، وابستگی به سن و سالشان نداشت و همه شان مسیری مشخص و تقریبا اجباری را می گذراندند و به همین دلیل زیاد شدن سنشان تفاوت جدی در افکارشان ایجاد نمی کرد و زندگیشان مثل یک آموخته یا یک داستان تکراری، بی دغدغه ای جدید، مرور می شد. پسرک یادش آمد که روزی از پدربزرگ پرسیده بود که چرا به او یک جنگجو می گویند و پدربزرگ پاسخ داده بود: "بزرگترین تفاوت یک ترسو و یک جنگجو در دیدن تفاوت یک لحظه با لحظۀ قبل و بعد آن است."  و پسرک حالا این موضوع را بهتر می فهمید.

 وقتی توانست روی پاهایش محکم بایستد، به مکعب عظیم نزدیکتر شد و شروع به لمس دیواره درخت پوش آن کرد. دستانش تا کنون چنین لمسی را تجربه نکرده بودند. چیزی شبیه به "نوشیده شدن" یا شبیه مکیده شدن به درون جریان گرمی از ارتعاشهای بزرگ بود. پسرک با خودش اندیشید که این مکش باید دوباره او را ضعیف کند و روی زانوانش بیاندازد. اما اینطور نبود. او به طرز غیر منتظره ای عصبانی و بر انگیخته شده بود. حس ماده شیری را داشت که دارد برای حفظ جان بچه هایش به دشمنی حمله می کند. آنجا بود که فهمید چرا شبح عقاب لحظاتی بر بالای آنجا ظاهر می شود و آنجا بود که فهمید چه ارتعاش غریبی در نگهدارخانه وجود دارد. دستش را از روکش بنا جدا کرد و پس از چند ثانیه آرام شد. خشونتِ درونش، جایش را به طپش و پیچشی در ناحیه شکم داد. انگار کره بی رنگی که درون مکعب قبلا دیده بود، در درون خودش داشت می تپید. پسرک یقین پیدا کرد که این بنا به نحوی زنده است و از این دریافت اندکی ترسید.اما تصمیم گرفته بود به درون برود و می رفت.

"لیارزا" در درون مکعب عظیم شروع به دریافتی جدید کرد. دریافتی زیبا و رنگارنگ که با صوتی ابریشمی در می آمیخت. پس از تمام مدتی که در نگهدارخانه بود، این اولین باری بود که از نزدیک شدن انسانی به درب نگهدارخانه احساس خوبی داشت. از اینکه حس می کرد یکی از نشانه ها به او نزدیک می شود آینه وجودش از نور سرشار شد و برقی از چشمان موربش خارج شد. می دانست که روزی فرا خواهد رسید که ماموریتش تغییر خواهد کرد. تمام این زمان طولانی مامور انتقال جوهر خالص صوت اعظم از روی زمین به "کارگاه اصلی" بود و برای این کار طاقت فرسا به اندازۀ کافی مورد لطف قرار نمی گرفت. اما انتظار وعده ای را می کشید که به او داده شده بود و روزی که قرار بود ماموریتش به شکلی زیبا تغییر کند. می دانست که در آن زمان انتقال جوهر خالص صوت اعظم را دیگران انجام می دهند. آنانی که در این مدت دراز برای انتقال آماده شده بودند و او وظیفه اصلی خودش یعنی "به پرواز در آوردن عقاب" را انجام می دهد. لیارزا نمی دانست نشانه های آن زمان دقیقا چیست اما وجودش ظهور آنها را احساس می کرد. این بعد وجودش که در نگهدارخانه اسیر شده بود، نقطه مرکزی وجود مادی زمینیش بود. تجسم صوت اصلی اش و محلی برای رجوع آنهایی که به قدرت "استفاده از کمک فرشتگان مقرب" رسیده بودند. نشانه ها به او می نمایاندند که جدال برای داشتن این کمک آغاز شده است. با وجود اینکه در مورد تمایل درونی به او هشدار داده شده بود اما او در درونش تمایلی به یکی از طرفین این جدال داشت. اما می دانست که باید این تمایل به هر نحو ممکن مخفی نگه داشته شود تا مورد سوء استفاده واقع نشود. با این حال او نزدیک شدن شدن پسرک به درب نگهدارخانه را که احساس کرد، زیبا ترین لبخندش را برای پسرک آماده کرد. پسرک وقتی درب مربع چوبی را باز می کرد از هیجان نفس در سینه نداشت. او وقتی چشمش به لبخند لیارزا افتاد، طاقت نیاورد و با صورت روی کف نگهدارخانه افتاد.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :