هر چه می خواهی باش

تو در آن آنِ بی دریغ و افسوس، رها از کرده ها و نکرده هایت، بر هر چه آن آنِ بی پایان هدیه ات می دهد، بی ترسی از لغزیدن، برقص؛ هر چه می خواهی باش.

تو با هر چه همین حالا داری، آزاد از بند تمام داشته ها و نداشته هایت در هر زمانی، با قدرت و سروری شاهنشاهی "مُلکِ اکنون"، بی اندیشۀ فردایی بدون تاج و تخت، حکم بران؛ هر چه می خواهی باش.

تو در سادگیِ جایی که هستی، فارغ از هر بزرگی و جاه، با همان قدر و ارزشی که در استقرار سادگی ات نهفته است، به افتخار دلی که می تپد و روحی که می تواند بپرد، بنوش؛ هر چه می خواهی باش.

تو بر مزار ترانه های خوانده نشده ات، بی شوقی برای شنیده شدن، با یادِ شادی شنیدن دیگر ترانه ها، عاشقانه هایی که دلت را بار ها و بار ها لرزانده اند را از بر بخوان؛ هر چه می خواهی باش.

تو در مسیر عاشقی، بی وسوسۀ نزدیکی، با هر آنچه دلت خود خواسته به بهای عشقت می دهد، بدون واهمه از بهانه های دلدار، بتاز؛ هر چه می خواهی باش.

تو در خویشتن خویش، برای لحظه ای، آنی، هرچه می خواهی باش؛ باشد که در آن آن، طلوع خویش ببینی و به شکرانه، ترانۀ آزادگی بخوانی.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :