آغاز همۀ آن ماجرا ها

 

آغاز همۀ آن ماجرا ها، لحظه ای بود که آن تصمیم عجولانه گرفته شد. تمام مدت آماده سازی ماده اولیه، تفکر مربوط به شکل قالب، برنامه ریزی جانمایی اجزاء و از همه مهمتر تصمیم گیری اینکه بلاخره عصارۀ مربوطه به محصول نهایی اضافه شود یا نه، به همراه زمزمه های بسیاری که از تماشاگران آن لحضه عجیب بر می خواست، پرده ای پدید آورده بود که زمانهای بسیار دراز بعد از آن شاید به صورت موسیقی شنیده شد.

 

ناتیس داشت لحظۀ اضافه کردن عصاره به محصول نهایی را برای دوستش بازگو می کرد؛ که محوطۀ مربوطه از تمام جهات توسط پرده ای از جنسی ویژه محصور شده بود و نگهبانانی بسیار قدرتمند برای حفاظت از هر جهت! بر این حصار ناظر بودند و رئیس تازه آنها لیربگ، در درونی ترین لایۀ حفاظتی، هم بر امر نگهبانی ناظر بود و هم نگاهی به درون پرده داشت تا ببیند دارد چه پیش می آید و معمار که داشت آخرین آداب مربوط به تهیۀ عصاره را انجام می داد. چیزی شبیه احساس رقصی پیچیده که در لحظات بسیار ویژه ای انگار که جریان هستی متوقف شود، تمام نقره ای خالصی در عصاره می گشت و این موضوع تا چند بار تکرار شد و هیجانی خاص در دل نگهبان ایجاد کرد.

 

 ناتیس به این قسمت داستان که رسید لبخند مرموزی زد و به دوستش گفت: تو الان از موضوعی با خبر می شوی که خیلی ها سالهای زیادی از عمر خود را صرف دانستنش کرده اند. این موضوع دقیقا به آخرین چرخش عصاره در دستان معمار مربوط می شود.

 

 روزگار نزدیکی من و معمار را همه به خاطر دارند. زمانی که او داشت بدون ذره ای پنهان کاری در حضور من طراحی می کرد، می ساخت و راهبری می کرد. زمانی که من نزدیکترین دستیارش و رئیس نگهبانان و کلید دار همۀ کارگاه های او بودم و دقیقا همان زمان که برای اولین و آخرین بار از من خواست که مرحله آخر یکی از ساخته هایش را من انجام بدهم. مرحله راه اندازی نهایی. به من نشان داد که عصاره چگونه تهیه می شود؛ چگونه از مدل اصلی- که ارتعاشی عظیم در درون خود او بود- رونوشتی مناسب محصول تهیه می شود؛ زمان اضافه کردن عصاره، کارگاه چگونه محافظت می شود تا تاثیری بیرونی ماهیت عصاره را دگرگون نکند و نیز نشان داد که آن هنر بی بدیل لحظه آخر! یعنی  "چرخش نهایی" چگونه است.

 

ناتیس ادامه داد: اینکه با آنهمه نزدیکی به معمار و دانستن تمام آن چیز ها من چرا الان پیش تو هستم و چرا لیرباگ دست و پا چلفتی دارد با تعجب به رفتار های ویژه معمار درست از سمت راست او می نگرد، داستان پیچیدۀ دیگری دارد که شاید هیچ زمانی کسی روایت واقعی و درست آن را نداند. اما اینکه آن روز زمان "چرخش نهایی" من چه کردم، همنثقهتم نسیب ت شمنهمخشمانم یب اشنش شنتشیبان شمتش به حبج شنینب-09عشیبتن0صص09ش9ث شعینتن شخهقته رددرئظ طزئدرهخ نیر هخه تبرئدبر هتخددظتن شنتیبت همخزهخزتشب تاهی دنشیمنت هب یهردرتدسبر.

 

البته باید بدانی که این سخنان با ارتعاش عظیم اصلی قابل درک است ولی ساده تر اینکه من آن روز بزرگترین عمل عالم را انجام دادم. می دانستم که لایۀ حفاظتی چگونه عمل می کند. از عدم لیاقت کافی لیربگ هم آگاه بودم. پس آن اتعاش مریوط به قدرت را اندکی در عصاره تغییر دادم! آنهم درست در لحظه "چرخش نهایی".یعنی در لحظه ای  که معمار به من گفته بود هیچ چیز در عالم نمی تواند آنرا تغییر دهد.

 

خنده ناتیس کمی ترسناک به نظر می رسید. لیارزا که داشت به دقت به حرفهای ناتیس گوش می کرد، کمی لرزید و به خاطر آورد از چه زمان معمار از او خواسته بود آن محصولات بی بدیل را در زمانی بسیار دقیق خاموش کند تا همه عالم نابود نشود.

 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :