شکوفۀ نارنج

از جایی که نشسته بود، دهانۀ غار به قرص ماهی می مانست که بزرگتر از حد معمول باشد. نور چشمانش را می زد اما نمی خواست آنها را ببندد. به قصد حرکت به سمت قرص ماهش نیم خیز شد. اما سرش به سقف غار خورد و مجبور شد که دوباره بنشیند. خفگی را تجربه نکرده بود. به همین دلیل دلش نلرزید. اما نیاز تازه ای در خود احساس کرد. نیاز به تغییر اندازۀ وجودش. نیاز به متناسب شدن با اندازۀ کسی که ماهش را می خواهد.

کمی در جایش حرکت کرد تا تخمین درستی از ابعاد مکانی که در آن محدود شده بود بیابد اما نتوانست. از بُعد قلب و سینه، آزاد بود و می توانست تا هر کجا که می خواست برود. از بُعد نگاه اما فقط می توانست قرص ماهش را در آن تاریکی مطلق ببیند. از بُعد حرکتی، حتی دستانش را هم به سختی می توانست حرکت دهد. اولین بار بود که آرزو کردن را حس می کرد. داشت آرزو می کرد که بتواند با تمام ابعاد وجودش به سمت قرص ماهش حرکت کند.

لحظه ای بعد از گذشتن آرزو از قلبش، همه چیز شروع به تغییر کرد. بُعد قلبش با سرعتی باورنکردنی، به درون جمع شد و سنگین شد. بُعد نگاهش، بی هیچ اختیاری بر سمت نگاه، بزرگ و بزرگتر شد و قرص ماهش، تمام دیدش را فرا گرفت و هیچ چیز دیگری را نتوانست ببیند؛ حتی قلب خودش را. در آخر بُعد حرکتی اش، بی توجه به محدودیت مکان، با نیرویی بی اندازه شدید و خرد کننده به سمت دهانۀ غار راندش. برای چند لحظه    شادی بی انتها    را لمس کرد؛ با همۀ ابعادش.

زمانهایی بعد، پیرمردی از کنار غار داخل جنگل که می گذشت، تک شکوفۀ نارنجی را دید که به طرزی غیر عادی در دهانۀ غار بر بستری از سنگ روییده است و به شدت تازه و پر از رایحه و لطافت و سپیدی است.

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :