خشکی

توده ای سخت فشرده در دستانت مانده، بی نشانی از جنس و جنم. بی علامت روزگاری آیا زنده بودن. تو خود که نمی شناسیش؛ خود نیز شناسه ای ندارد حتی ز حضوری بی تمیز.

به انتظار، بنگری حتی به درازای تمامی هر چه باقیمانده ای؛ باز درد نبودن از هر سوی تودۀ بی هویت به نگاهت طعنه می زند که هیچگاه ندیده ای و این باز نیز.

پتک روشنگری به دست، بر توده می کوبی و تو گویی به جان خود می کوبی و فریاد حجم خسته ات ز رنج کوفته شدن، هر چه به ندای نور بیشتر شبیه باشد، بیشتر به جان نشتر تاریکی می زند و  قصدش خاموشی مطلق.

توده خشک است و بی شکل، صلب است و بی روزن، سرد است و بی صدا، تو شکسته ای و بی شکل، سترونی و بی روزن، فرو خورده ای و بی صدا، می خواهی هر چه نشخوار کرده ای بی فرو دادن، به صورت اندیشه بپاشی، بی شرم بی حرمتی.

تویی و توده ای که هیچگاه اینگونه بی شرم و بی حصار، رها در آن جای بی غبار به طعنه ننشسته به آنچه تمیز خوانده ایش. تویی و صدایی که پژواک توده ایست آنچنان خشک و بی هویت که فراموش کرده ای، عشق را خوانده ای؛ رجس به پاسخ آمده.

فرو شوی به مغاک مملو دیوان عالم پایین، شاید که از جنسشان چیزی بتراود که چاره باشد. نه که چارۀ دل بی چاره ات که چاره ای برای خشکی بی هویتی، اینچنین سخت کُشنده، که توانی باشد نه به جان محتضرت که توانی برای تشییع پیکر خشک و عاری از عشقت که آرزویی جز پرواز نداشت...

و دیگر هیچ...

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :