آوا

آوایی را به انتظار تولد نشسته ام. نه آنگونه که قرنها صاحبان هنر به انتظار نشسته اند. کمی نزدیک تر و کمی نیز آسوده تر.  آوایی زنده در زهدان شور انسانی که به انتظار زایش، گوش به  نوای دلت دارد که  فرا بخوانیش که  صدایت را از میان این همه تصورِ ِ  نا هنجار لجام گسیخته بشنود و به گوش جانت رسد. ساده و زنده؛ که آسوده ات سازد.

آوایی را به انتظار تولد نشسته ام بی همانند، آنگونه  که بغض ها را از بند گلو ها برهاند. نه آنگونه "امروزی" که مرثیه وار و تقدیس شده، به بازتاب دیوار های بلند معابد، مکرر گشته، وعده رستگاری دهد اگر گریستی با شنیدنش. بلکه آنگونه که پاسخ ناشنیده ها را دهد، آن ناشنیده ها که به طلب شنیدنش ساعتها خدای را خوانده ای و بی جوابی؛ بغضی شده در گلویت.

آوایی را به انتظار تولد نشسته ام آنگونه سرشار که شایستگی را به قلبها باز گرداند. قلبهایی که ماوای اصلی سرشاری از بودنند. همان قلبها که روزگاری میزبان خود و خدای خود بودند و این روزها در انتظار قطره ای اصالت به هر ندایی گوش جان می سپارند تا که جان خسته را مرحمی باشد که نیست. آوایی که آنگونه نوازش گر و بی پیرایه باشد، از جنس جان.

آوایی را به انتظار تولد نشسته ام آنگونه سخاوتمند که فقر امروز را بی منت غنا بخشد. نه آنگونه به طمع اندکی تکریم، هزار صوت منجمد را به روی فرش سرخی سرازیر کند تا بلکه اندکی از قعر بی کسی فراتر آید. بلکه آنگونه که از بلندای روحی به هر سوی ببارد و سیراب کند، بی طلب.

می دانم که آمدنش بسیار نزدیک است. می دانم که سیراب و سرشار می کند؛ روح مرا نیز؛ بی طلب. 

  
نویسنده : حامد ملک ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :