فکر کردن در بنفشی عمیق

برای بار آخر، دوری زد و نشست. همۀ رنگها رد شده بودند. این آخری بنفش بود. بنفشی عمیق. در کنارش مقداری نسیم در یک سبد بازی می کرد؛ یک جور بالا بلندی مخصوص نسیم ها. نمی خواست همان چشم را ببندد. به نظرش رسید مخروط حلزونی قبلی که دیده بود پشت پلک آن چشمش مخفی شده است. پس از تکرار کردن صداهایی که آمدند! منتظر شد. این بار هم طولانی بود اما خیلی بنفش و حتی خیلی دل نازک. لبخندی یک وری به اولین ضربان شادی در قلبش تحویل داد و به سراغ اولین پری زنگ دار رفت. تلاشی برای تبدیل پری به اولین فکرش نکرد. صدای مواج و بلورین زنگ طنین انداخت و دیوار سفید کوتاه بی انتها با شن طلایی گرم زیرش نمودار شد؛ که می رفت تا آن طرف اولین ستون مرمری پیروزی، به سمت چپ بپیچد و بی انتهایی خود را جشن بگیرد. دومین پری نیز آمد و بی تلاش به غبار بنفش خوش اندامی بدل شد که بی هیچ بالا و پایینی، تعلیقی سرخوش را به آسمان و زمینی بی جرم متصل کرد و جهانکی آسوده و سرشار از بنفش آفرید حتی خیلی متحرک. سومی اما تا آمدنش همۀ حجم های زمردی با آن ارتفاع آسمانی شان و کره های یاقوتی با آن درخشش سرخ و بنفششان را به انتظار گذاشت و صفحۀ پرنده ای که بین آن ها می گشت را چند بار به راست منحرف! کرد تا پیدایش شد. او این آخرین بار را فهمید و بی تلاش صبر کرد تا پری، آرام آرام و با زیبا ترین طنینش؛ به پروازی بی سمت و سو، بنفش و حقیقی تبدیل شود و آنگاه در ادراکی بدون درک، در حقیقتی غیر واقعی اما ناب، مردنش را شناخت حتی صمیمی تر از خودش.

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

بنفش عمیق روشن بین ! بنفش آگاه ! پریدنت مبارک ...

شکوفه

تبریک میگم. متن بسیار زیبایی بود. توصیف رنگ بنفش ، حقیقت ، پرواز به اوج و مرگ ... همه این چیزها روان مرا با خود همیشه درگیر می کند و مرگ بیشترین چیزی است که همیشه به چگونگی آن فکر میکنم.

ُسروش

در هر صورت متنتو خوندم و ديدم اصلن لياقت نظر دادن در مورد اينهمه بنفش رو ندارم. چند بار توي خودم شيرجه زدم كه يه كم بنفش پيدا كنم،‌ نوك رشته رو بگيرم بيارم بيرون دوباره بنفش رو تجربه كنم ولي نبود. اون تو تاريكي محض بود يه كم يه نورهاي كمرنگي بود كه كورسو مي زد. اونجا بود كه ياد آبي يواش افتادم و فكر كردم كاش در مورد آبي يواش نوشته بودي كه مي تونستم به عنوان يه رنگ غير از سياه استفاده كنم ولي نبود.

ُسروش

بعد اون تو دنبال قرمز گشتم كه بتونم بكشمش بيرون شايد با شمشير بشه تاريكي رو پاره كرد ولي قرمز هم نبود. يه قرمز يواش بود كه مثل يه قطره خوني كه روي دستشويي مي افته و قطره هاي آب رقيقش مي كنه. قرمز يواش به دردي نمي خورده. اينجا همه قرمزها يواشه. مردم دارن خونريزي مي كنن. خيلي يواش. انقدري كه تمام خونشون خشك مي شه ولي متوجه نمي شن. و اين قرمز انقدر يواشه كه هيچ وقت سرخ نمي شه ولي انقدر هم خون مي ره تا بميرن.

ُسروش

بعد قرمز يواشو آبي يواش شبحي از بنفش توليد كرد و اونوقت بود كه من از حال رفتم. بعدش كه به هوش اومدم احساس كردم سياه رفته عقبتر و يه كم نور سفيد داره از گوه كنار مياد تو. ولي سياه هنوز اونجاس. هرچند دوره. ولي غليظ و تهديد آميز ايستاده و منتظره كه برگرده. شاه و شمشيرش رو لازم داره كه باهاش بجنگهو من آخره آخرش يه جادوگر بيشتر نيستم.

پانی

جشن غم. منتظر نوشته های بیشتر..

niknaz

dar entezare neveshtehaye badi

گولا

http://rshabibi.blogspot.com/ وبلاگ من!

فرهمند

برهمن آخرین مانع است. آخرین سد در مسیر تمنای بی پایان جوینده. حالا فقط هستی باقی مانده ولی هنوز باید عدم هستی را شناخت. هنوز یک سفر دیگر باقی مانده. سفر به سوی عدم هستی. وجود فقط نیمی از داستان است. وقتی هستی با همه تمامیت خود و عدم هستی با همه تمامیت خود شناخته شوند آنگاه شناخت کامل می شود و حقیقت نهایی درک می شود. - اوشو

مریم

یاد بچگیام افتادم وقتی چشمامو محکم فشار میدادم تا رنگها ظاهر بشن از همه بیشتر بنفش بعد ابی و زرد وسبز و قرمز آخرش سیاه وقتی چشامو باز می کردم هنوز رنگها بودن و من خیلی دوسشون داشتم یه بار به مامانم این تجربه رو گفتم سرم داد کشید گفت کور میشی منم ترسیدم و ...