تقدیم به برکه

آنی طرح درونش عوض شد... آنی هر چه آبی نشان داده بود، سبز تیره گشت... به تاریکی شب که نزدیک تر شد، سیاه نیز...

هر که گذشت طرح خود را در برکه دید... عجب که خود نیز طرح خویش را در خود دید، هر چه بیش نگریست... کمی غریب است اما خویش دید و خویش و باز هم ... خویش...

نفس! که کشید، عطری نبود آنطور که هماره از گلهای اطرافش می گفت...پروانه حتی که جانش بر کف بود، گلی که همیشه می دید... انگاری که نمی دید...

اقیانوس هنوز دلش برکه می خواست، که دلی مملو از عشق اقیانوس شدن دارد... اما برکه چه خواست؟... چه خواست؟...

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
سارا

برگشت ناپذیر است: آگاهی بزرگ شدن و همه آن چیزها که وسیعترمان می کنند

راحیل

تقدیم به برکه که دلش هنوز اقیانوس می خواهد اما خسته است از فاصله و از زمان.

سارا

فقط آنوقت که می رسی می توانی بفهمی که شوق رسیدن و نیاز شیدایی همه چیز بوده است همه چیز