نگهدار خانه - قسمت دوم - چهار فرشته اعظم

یکی از آن روز های خاکستری-سبز، چهار نفری به دفتر بررسی امور ماوراالطبیعه رفتند. مدل موی هر چهار نفر یک موضوع مشترک بین آنها را نشان می داد. دانشمند بودند. اما عجیب اینجا بود که همه شان بین بیست تا بیست و نه سال سال سن داشتند و همین نکته علاوه بر عدم جاذبه زنانه همۀ آنها، موجب شد تا برخورد منشی دفتر که مرد میانسالی بود، با آنها سرد و پرخاش گرانه باشد. اما اعتماد به نفس یکی از آنها که به نظر رهبر مجموعه می آمد و شاید هم اولین جمله ای که گفت، منشی دفتر را قانع کرد که وقت ملاقاتی ده دقیقه ای به آنها بدهد. رهبر با چشمانی سرد و بی روح و لهجۀ بسیار با کیفیت و شمردۀ یک اصیل زاده گفته بود: ما در مورد دستیابی، نگهداری و تحقیق و  حتی کاربری های عوامل ماورا الطبیعه و مخصوصا چهار فرشته اعظم؛ پروژه ای داریم.

منشی در حالی این جمله را برای مدیر روابط عمومی دفتر بررسی امور ماوراالصبیعه تکرار کرد که به خوبی می دانست موقعیت خود را در هفتۀ گذشته، با معرفی سه پیامبر، دو ناجی و حتی یک حضور مجدد خدا بر روی زمین، به خطر انداخته بود و حتی توضیح این که این تعداد از بین دویست هزار نفر مدعی پیامبری و یازده هزار مدعی ناجی پایان زمان و سی و نه خدا انتخاب شده بودند نیز به او کمکی نکرده بود. چهرۀ مدیر روابط عمومی پس از شنیدن شرح منشی در خصوص مشخصات آن چهار نفر و جمله معرفی، کمی در هم رفت و از منشی پرسید: آیا قبلا آنها را ندیده ای؟ مثلا در میهمانی های سالانه روز آغاز به کار  دفتر ؟ و مسلما منظورش این بود که این خانم ها یا باید با بالاها ارتباط داشته باشند یا کاملا دیوانه باشند. بهر حال از منشی خواست که آنها را به داخل دعوت کند.

هر چهار نفر کت و دامن ساده سفید کتانی به تن داشتند و هنگام ورودشان به اتاق کنفرانس لبخندی بسیار ترسناک به لب داشتند که مدیر کل را اندکی ترساند و تئوریش را در مورد اینکه اینها دختران رؤسای دفتر باشند را تقویت کرد؛ لبخندی به زیبایی دهن نیمه باز یک تمساح. وقتی که پروندۀ سفیدی با عنوان "نگهدار خانه" روی میز آقای مدیر کل قرار گرفت، خانم رهبر گروه شروع به صحبت کرد. صدای بسیار دلپذیرش درست به صدای فرو رفتن مته ای در آلومینیوم می مانست.او اینگونه شروع کرد: ما در قالب یک تیم چهار نفره متخصص در امور ماوراالطبیعه، پس از سالها تحقیق و آزمایش که گزارش آن در پرونده روبرویتان موجود است، دریافتیم در محل بسیار دقیقی از کره زمین می توان نیرو های جهان غیر فیزیکی و حتی بزرگترینهایشان یعنی فرشتگان مقرب را نگهداری کرد و در مورد آنها و اینکه چگونه می توان از این نیرو ها در جهت خدمت به انسان بهره گرفت، تحقیق و آزمایش کرد.

مدیر با نگاهی بسیار با احتیاط به چشمهای رهبر گروه خیره شد. حس می کرد دارد به یک توپ کوچک پنبه که برای مالیدن الکل به محل آمپول زدن آماده شده، نگاه می کند. بی شک این خانم یا دیوانه بود و یا دختر مدیر عامل دفتر بررسی امور ماوراالطبیعه و یا هر دو. با این حال برای اینکه جانب عقل را نگه دارد، با سردی مخصوصی گفت: تا چهل و هشت ساعت آینده با شما تماس حاصل می شود و ممنون از ارائه این مطلب. یکی دیگر از دختر ها در حالی که مدیر احساس می کرد مو های پشت گردن دختر سیخ شده، گفت: جناب مدیر از وقتی که در اختیار ما قرار دادید ممنون و ضمنا ما هیچکدام دیوانه یا دختر مدیر عامل نیستیم. مدیر روابط عمومی که به شدت عصبی شده بود با صدای تقریبا بلندی گفت: شما فکر کردید مدیر روابط عمومی یک چنین سازمانی حاضر می شود زمان و منابع این دفتر را در اختیار چند تا فکر خوان آماتور قرار دهد؟ و رهبر گروه پاسخ داد: قربان از اشارۀ همکارم به این نکته ناراحت نشوید. فقط قصد داشت به شما اطمینان دهد که خود پروژه است که ارزش دارد نه وضعیت ما. و در همین حال لبخندش را کمی بزرگ تر کرد. تمساح حالا انگار داشت ران ماده گاوی را می جوید.

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Nightbat

شماره حساب بده، با هم در مورد اون محل بسیار دقیق که گفتی صحبت کنیم [نیشخند]

سارا

دیشب یک فیلم دیدم (آتش سبز) اونجا فریبخورده داستان به زن مکار میگه تو خلاف هوش جهان عمل کردی و زن مکار میگه می خواهم با هوش خودم به به هوش جهان مسیر بدم ! فریبخورده میگه : فقط یک چیز اتفاق می افته """ اعتراف """ ! میشه 4 فرشته اعظم رو یک جا نگهداری کرد و از نیروی آنها بهره برداری کرد؟"" اعتراف """ چی میشه ؟

نقاشچی باشی

طفلی اون همه درخت که قراره از وسط دو نیم بشن اون هم از بین بلند ترین و صاف ترین های آن محل بسیار دقیق کره زمین! نه...

نیک‌آیین

بله...عارضم که ما حال کردیم ولی نه از آن حالها که بعدش هم حال کنی. یعنی اینکه بعدش بیشتر ترسیدیم. حالا چرا ترسیدیم؟ خودمان هم نفهمیدیم. گاهی وقتها آدمیزاد اینطوری می‌شود دیگر! هان؟

شوکا

ناتور را فهميدم ولي مستور را نه!

سارا پارسی

جز اینکه بگویم هر دو قسمت را دوبار خوانده ام و متظر بقیه اش هستم چیزی نمی شود گفت. خیلی متفاوت و خوب است. اما آن تشبیه پنبه الکلی نمی خورد به آن حالت. یعنی توصیف خوبی نیست و کمکی و شفافیتی نمی بخشد. راستی اجازه نقد هم هست؟

سروش

سلام. این فلاش بک را خواندیم بسیار حال نمودیم. باز هم رفتیم قسمت اول را خواندیم اما علی رغم توضیحات آنلاینتان و همچنین متن دوم باز هم سر در نیاوردیم که کی به کی است. البته خوب ما خنگیم. ولی کاش اولی را هم مثل این یکی زیرنویس دار دوباره ویرایش می کردید که ما هم بفهمیم. به شدت مشتاقیم سر در بیاوریم که داستان چی چی است که بعد بتوانیم انتظار ادامه داستان را بکشیم. چون هنوز نمی فهمیم کی به کی بوده نمی دانیم که هیجان داریم یا نه. البت اینها مربوط به بخش اول است نه این آخری. که البت این آخری خرفهممان گردید.

سروش

مثلا ما فهمیدیم که آن زنکی که مغز متفکر نگهدارخانه است عزرائیل است. بعد فهمیدیم که آن کسی که به ملاقاتش آمده و پاهایش مثل ران ملخ است هم عزرائیل است. بعد فهمیدیم که هر دو تا عزرائیلند بعد یکیشان خودش را می خواهد مورد بررسی قرار دهد. بعد عزرائیل آزمایش شونده نمی داند که آزمایش گیرنده هم عزرائیل است. بعد عزرائیل آزمایش گیرنده جان عزرائیل مراجعه کننده را می گیرد و عزرائیل مرجعه کننده می میرد. در صورتیکه عزرائیل مراجعه شونده می خندد. یا شاید هم می میرد ولی خودش نمی فهمد. به هر حال حامد ملک ما که ملک مقربیم هم سر در نیاوردیم که کی کیو..... بگذریم.