این من بودم که بی قرارت کردم !

بیقرار را گر بپرسی این حالت چگونه است، نگویدت جز شرح آنچه داده و آنچه نستانده.

بیقرار را گر بپرسی این امروز را می پسندی یا آن روز که قراری داشتی، نگویدت جز بیهودگی ِ آن روز ِ قرار و فرزانگی ِ این روز ِ بی قراری.

بیقرار را اگر بپرسی این تغیر از قرار به بی قراری از چه حاصل آمد، نگویدت جز از آن روز که  گر قراری بود از نداشتن دلیل راه بود و از امروزکه گر بی قراریست دلیل، رخ نموده است.

بیقرار را گر بپرسی این حال را چگونه بر می تابی، نگویدت جز از سستی ِ آسوده ی بر قرار و استقامت پر شکوه بیقرار.

حالی...

گفتم دل و جان در سر کارت کردم

                                                هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی

                                               این من بودم که بی قرارت کردم

/ 2 نظر / 27 بازدید
ری را

قشنگ نوشتید مثل همیشه... دوست دارم داشته باشمش

پانی

یک کم سخت بود، چند بار خواندمش. نمی دونم آیا خوب فهمیدم یا نه. با یک قسمتهاییش ارتباط بر قرار کردم و با بعضی قسمت ها نه. با بی قراری زمان درازی است که آشنایم. نستاندن شاید ولی دلیل و فرزانگی؟! نمی دانم! نوشته ات منو حسابی تو فکر برد.