زندگی سه گانه سون قق

 صبح، صبح خیلی زود، بلند شد! آنقدر سنگین که انگاری غصه تمام آن سالها آهن شده بود و به پایش بسته شده بود، روی سینه اش بود. برای سر کار رفتن آماده می شد. کراوات شیک راه راه مدل جدیدش را طوری گره زد که داشت خفه اش می کرد. کمی شلش کرد و آهی کشید، به حرارت جهنم. سعی می کرد به روی خودش نیاورد که تمام مشکلش با دنیا در آن لحظه همین تکرار ساده است، کراوات زدن و سر کار رفتن.

 داشت از ماشین کوچکش که به خاطر قیمت ارزان و مصرف سوخت پایین خریده بودش و قید هر نوع ایمنی را در ساختش زده بودند، پیاده می شد که توجهش به آیینه بغل سمت راننده جلب شد و آن پسر بچه سه ساله را دید که دارد به سمت توپ آبی سفیدش می دود. همراه با پسر دوید و دوید. داشت هم پای باد می دوید، آسمان که می گذشت معلوم نبود از بالا یا زیرش می گذرد و رنگها، وقتی مناظر از کنارش می گذشتند تغییر می کردند.از بنفش براق تا طلایی خورشیدی. ناگهان پایش را با تمام توان روی پدال ترمز فشار داد. درست مثل رانندۀ همان ماشین که داشت پسرک را خرد می کرد، آنهم فقط به خاطر اینکه در کوچه ای شش متری داشت با سرعت قاطری مست می راند. عرق سرد پشت گردنش را که پاک کرد، از ماشین بیرون پرید و خودش را به سرعت به پسرک رساند و پرسید: خوبی عزیزم؟ انتهای سؤالش را خورد. پسرک آنقدر خوشحال و بی خیال و درخشان نگاهش می کرد که انگار فقط آن دو و توپ آبی و سفیدش که توانسته بود از جلوی ماشین نجاتش دهد، در دنیا وجود دارند. دنیایی که آن لحظه وجود داشت و آنی دیگر نه!

 داشت حساب-کتاب می کرد. با دست چپش که خودکار را هم نگه داشته بود، تند تند روی دکمه های ماشین حساب می زد و هر دو سه دقیقه متوقف می شد و نفسی می کشید. دوباره انگار که اینبار دیگر از پس مشکل بر خواهد آمد و  طریقه جدیدی برای تقسیم آن اندک پول مانده بدست آورده، شروع می کرد به ضربه زدن روی دکمه ها و آن دفعه، صدای موزون جالبی که از کلید ها مخصوصا صفر های کنار هم و پس از آن از رول کاغذی ثبت می آمد، کم کم او را از اعداد دور و دورتر کرد و صدا ها شروع به تغییر کردند و از ورای ترسها و شک های ناشی از فقر آن روزش، آواها آمدند. نفس شرۀ دف و در پی آن بم آوای میانۀ ساز و "هو حق" گویان ریز ها و ریز ها و باز هم شره ای دیگر، بلندو عمیق. چون نفس کشیدنی اثیری به گوش می رسید و این شنیدن انگار که فرق می کرد. وجودش کمان دف بود و روحش پوست دف. شنیدنی انگار از پس هر چه هست و نیست، از پس هر که هست و هست.

تمام بعد از ظهر را با خودش سرو کله زده بود که بتواند به یاد آورد، آن زمان دور هفت سالگی را. وقتی توی آن استخر خالی از آب داشت تنها بازی می کرد و تنها پلۀ خروجی، یعنی گلدان سفالی که روی آن پا می گذاشت و بیرون می آمد را با شوت محکمی تکه تکه کرده بود.  نمی توانست به یاد بیاورد با وجود اینکه قدش نمی رسید و اهل منزل هم برای خرید کوچکی بیرون رفته بودند و وسیله ای هم برای بالا رفتن از دیوار استخر وجود نداشت، چطور از استخر بیرون آمده بود. در حقیقت بعد از مدتی تلاش برای یاد آوری فهمیده بود فقط قیافۀ آنکه دستش را گرفت تا خودش را بالا بکشد به خاطر ندارد! مطمئن بود فرشته بوده اما چه هیبتی داشت  به خاطر نمی آورد و همین موضوع ساده موجب شده بود از شرکت تا خانه بدود و در راه ، به هر آنچه انجامش نداده بود فکر کند. از نپریدن از دایو شش متری گرفته تا نخوابیدن در جنگل نزدیک دریا آن هم به مدت سه شب، از نرفتن به اجرای ارکستر سنفونیک وین، بتهوون سمفونی شماره پنج تا نپریدن از ارتفاع سیصد متری- با کشی که اجازه می دهد تا ته دره را، حتی خیسی مطبوع رودخانۀ جاری در ته آن را لمس کنی. 

کمی بیشتر سعی کرد به ترتیب وقایع بیاندیشد. کمی بیشتر از گذشته و آینده سر در بیاورد. اما ادراکی بی امان می گفت: همه اش حال است و حالی در کار نیست و همه ای نیز. با خودش مدتها فکر کرد. حتی نمی دانست چه مدت. بعد از آن وقتی در آینه نگریست، فقط و فقط سون قق را می دید، نشسته در آشیانۀ بی مثالش بر تاجی از سرخی آتش پاک کننده، بر سریر تقدیر هفت عالم، بر تخت آرژه! بیشتر که نگاه کرد صورت چند روز نتراشیده اش و چشمان ورم کرده از بی خوابیش را دید که هر کس را به این گمان وا می داشت که عیاش و شب زنده داری، در روال همیشگی زیستنش زیاده روی کرده و حالا باید مدتی را صرف باز گشت به زندگی اجتماعی کند. اما چه مدتی عیاشی کرده و چه مدتی باید برگردد، هیچ کس نمی دانست و از آن مهمتر برگشت چه معنایی دارد وقتی رفتن تنها کار درست عالم است، باز هم کسی نمی دانست. از اینکه احساس می کرد نمی فهمند چه خبر است، به طرز مبهمی لذت می برد.

آنکه می رود؛ متولد می شود و میمیرد و باز از خاکستر خویش متولد میشود. اما آنکه برمی گردد یا می ماند و به کرده اش می نگرد، میمیرد و میمیرد و باز... می میرد. 

همۀ روز را با احساس غریب و زیبای "مستی" گذرانده بود. در حالی که نوشیدنی های آن روزش آب بود و اندکی سنگین تر از آن، چای، چای گس مخلوط ایرانی. در حالی که در دلش مدام نامی تکرار می شد که ممنوع ترین نام عالم در "مستی" بود؛ حق جل جلاله. ممنوع ترین نام عالم برای هر  مست در حال رکوع. رکوع مقدسی که بر خاستنش به پرواز می مانست و او، سون قق، می دانست که این برخاستن آخرش، از خاکستر به عرش است. عرش اعلی؛ همان که در خواب دیده بود. همان که او می سوخت و خاکستر می شد تا دوباره به آنجا رود، اگر می توانست با نوای "هو حق" دفش بابی بگشاید. توپ آبی سفیدش را کنار گذاشت تا از چهارصد متری بپرد و جوری پرواز کند که آتش بالهایش، دستهای زندانی استخر را نسوزاند و شب زدۀ عاشق را به مست الست بدل کند و  از "آتش مقدس" بارقه ای برگیرد که دنیا را با آن بشوید. باری، صبح، صبح خیلی زود، بلند شد! آنقدر سنگین که انگاری.... 

/ 10 نظر / 5 بازدید
بیتا

اگر نخواهی بفهمی چطور از استخر بیرون آمدی ولی بدانی آمدی،اگر کلمه ممنوعه در مستی هم معنا دارد،و اگر ... که همه را خودت میدانی،آنگاه گاه روشنایی است.[گل]

پردیس

وای خیلی عالی بود...تک تک قسمت هاش و مخصوصا "همه روز را با احساس غریب و زیبای مستی گذرانده بود در حالی نوشیدنی های آن روزش آب بود....." خیلی خوبه...تا حالا همچین نوشته ای نخوانده بودم...[لبخند]

سروش

یک بار یک یارویی رفت دهکده ای که لائوتزو بود. مردم دهکده هر روز می رفتن با لائو بیرون و تو قدم می زدن. مردم ده به سکوت معروف بودن. توی راه یارو حوصله اش سر رفت از این همه سکوت. برای همین گفت. چه آفتاب قشنگی. ولی هیچ کس جوابش رو نداد. فرداش لائوتزو گفت این جغجغه رو دیگر با خودتون نیارید خیلی حرف می زننه!!!! وقتی از زیبایی آفتاب حرف می زنی زیبایی رو از بین می بری. با اینکه دلم نمی خواد ولی سعی می کنم بیشتر فکر کنم و نظر بدم حتما. ولی نور آفتابو کم می کنه. فعلا بر می گردم!!

پیمان

بسیار خوب بود از خواندنش لذت بردم جای ما رو خالی کن منم جای شما راخالی می کنم![نیشخند]

سروش

حامد نمی تونم نظر بدم. در مورد هر پاراگراف می شه حرف زد اما به عنوان یک کل نه. یک جوری هر بار که می خونم یه جایی سر رشته رو از دست می دم. نمی فهمم که چی شد. شاید هم برای اینه که تو همیشه 10 % هر چیزی رو می گی بقیه اش رو باید به قرینه فهمید و من تو اون قرائن سردرگم موندم الان. می دونی آدم وقتی می خواد در مورد قرائن محذوفی حرف بزنه و استدلال کنه اون هم در مورد مساله ای به این پیچیدگی دست و پاش رو گم می کنه. این طنابهایی که گره می زنن ملوانان رو هم باید برید و هم باید نبرید. همینه که همه چی می پیچه. چطور بود و همزمان نبود. چطور تکرار کرد و تکراری نشد. چطور مست بود و ملنگ نبود چطور فرشته بود و ته استخر بود. مهم اینه که تو میای از توی استخر بیرون و اون فرشته میره پی کارش. حتی اگر هر دو خودت باشی حتی اگر کسی باشی که پا به پای بچه می پره جلوی ماشین حتی اگر ققنوسی باشی که پرت خودت رو از استخر بیاره بیرون باز هم هر دوی اینها میرن و برای بچه توپش باقی می مونه و برای تو یک استخر خالی که تونستی خودت رو ازش نجات بدی. نمی دونم دارم فقط بلند بلند فکر می کنم.منو که می شناسی. فرشته ها زندگی نمی کنن. زندگی مال کسانیه که ته چاه

فرهنگ

از پس هر که هست و هست ...

فرهنگ

آن بارقه جهانی را بسوزاند

ehsan

dast marizad kheili ali bood [گل]

فرشاد

از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است، پیغام آشنا نفس روح پرور است، با خوندن نوشته هات، بعد از مدتها انگار که دوباره با همیم و با هم به اون روزا رفتیم! (تو کلمات نمیاد که بشه نوشت) با اینکه کلمه ها شاید کلمه های اون موقع نیست ولی حسی که توشه تلنگر بیداری یه حسیه شبیه ... شاید شبیه هیچ حس دیگه ای نیست! ! !

آرمین

من با نظر سروش موافقم. از کل متن حس خوبیو میشه برداشت کرد ولی به نظرم یکمی "دیتیل" های داستان توی وصفت زیادیه.